برده عمارت جئون
پارت ¹⁴⁶
من از تنها شدن توی اسطبل با جونگکوک خاطرات خوبی نداشتم.
کاش میشد فرار کنم،کاش حالا که مریضم جونگکوک آزارم نمیداد.
وقتی بازوم رو ول کرد و به طرف یونا رفت قطره های اشک شروع کردن به باریدن.
بدون اینکه به من اهمیت بده دستاش رو زیر تن یونا انداخت و بغلش کرد
یونا دستاش رو دور گردنش حلقه کرد و بهم نیشخند زد.
جونگکوک با همون وضعیت وارد سالن شد.
ات هم باید میرفت تو اسطبل و کتک اون شبش رو میخورد.
اونقدر از تحقیرش عصبی بودم که نمیفهمیدم نباید باهاش تند حرف بزنم.
پا روی زمین کوبیدم و جیغ کشیدم:
-با من مثل یه حیوون حرف نزن جونگکوک
نگاه یخ زده اش اما روی تن لختم چرخید و نیشخندی که زد...
با کمربند به بالا و پایینم اشاره زد:
-چی تو خودت دیدی که فکر کردی آدمی؟
از شدت بغض چونه ام میلرزید،چجوری دلش میومد ات رو تحقیر کنه.
توی فضای تاریک و روشن اسطبل که با نور لامپ روشن شده بود با هیبت مردونه لبه ی میز نشسته و اون چشمای سیاه رو دوخته بود بهم.
انگار که تیله های مشکیش داشتن بازخواستم میکردن.
تنم که از شدت سرما و ترس مور مور شد جونگکوک با پاش به زمین ضربه ای زد و گفت:
-بیا اینجا...
-نمی...
حرفم تموم نشده بلند شد و با چند قدم بلند به طرفم اومد،کمربند رو دور گردنم انداخت و درست مثل قلاده دور گردنم بست و تنم رو به طرف خودش کشید.
جوری رفتار میکرد که انگار که من سگ دست آموزش هستم.
دوباره لبه میز نشست و با قدمای لرزون جلو رفتم و مقابلش وایسادم.
سرش رو جلو آورد و نفس هاش نوازشگر پوست حساس گردنم بود:
-حالا تمام ماجرا رو تعریف میکنی...
فقط وای به حال حرف مفت بزنی
تا صبح میبندمت کنار اسبا
سرش رو عقب برد:
-میشنوم
اونقدر عصبی بودم که دندون روی هم سابیدم و گفتم:
-اگه یونا هم بود باهاش اینجوری رفتار میکردی؟
ببخشید دخترا امشب فقط میتونم همین یه پارت و براتون بذارم🌻💕
من از تنها شدن توی اسطبل با جونگکوک خاطرات خوبی نداشتم.
کاش میشد فرار کنم،کاش حالا که مریضم جونگکوک آزارم نمیداد.
وقتی بازوم رو ول کرد و به طرف یونا رفت قطره های اشک شروع کردن به باریدن.
بدون اینکه به من اهمیت بده دستاش رو زیر تن یونا انداخت و بغلش کرد
یونا دستاش رو دور گردنش حلقه کرد و بهم نیشخند زد.
جونگکوک با همون وضعیت وارد سالن شد.
ات هم باید میرفت تو اسطبل و کتک اون شبش رو میخورد.
اونقدر از تحقیرش عصبی بودم که نمیفهمیدم نباید باهاش تند حرف بزنم.
پا روی زمین کوبیدم و جیغ کشیدم:
-با من مثل یه حیوون حرف نزن جونگکوک
نگاه یخ زده اش اما روی تن لختم چرخید و نیشخندی که زد...
با کمربند به بالا و پایینم اشاره زد:
-چی تو خودت دیدی که فکر کردی آدمی؟
از شدت بغض چونه ام میلرزید،چجوری دلش میومد ات رو تحقیر کنه.
توی فضای تاریک و روشن اسطبل که با نور لامپ روشن شده بود با هیبت مردونه لبه ی میز نشسته و اون چشمای سیاه رو دوخته بود بهم.
انگار که تیله های مشکیش داشتن بازخواستم میکردن.
تنم که از شدت سرما و ترس مور مور شد جونگکوک با پاش به زمین ضربه ای زد و گفت:
-بیا اینجا...
-نمی...
حرفم تموم نشده بلند شد و با چند قدم بلند به طرفم اومد،کمربند رو دور گردنم انداخت و درست مثل قلاده دور گردنم بست و تنم رو به طرف خودش کشید.
جوری رفتار میکرد که انگار که من سگ دست آموزش هستم.
دوباره لبه میز نشست و با قدمای لرزون جلو رفتم و مقابلش وایسادم.
سرش رو جلو آورد و نفس هاش نوازشگر پوست حساس گردنم بود:
-حالا تمام ماجرا رو تعریف میکنی...
فقط وای به حال حرف مفت بزنی
تا صبح میبندمت کنار اسبا
سرش رو عقب برد:
-میشنوم
اونقدر عصبی بودم که دندون روی هم سابیدم و گفتم:
-اگه یونا هم بود باهاش اینجوری رفتار میکردی؟
ببخشید دخترا امشب فقط میتونم همین یه پارت و براتون بذارم🌻💕
- ۵۵.۵k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط