اخر/25p
#درخواستی
#شاهزاده_خشن_من
ته: اره فکر خوبیه مستقیم میریم خونه ی ما و از این به بعد توهم مثل تهی منی
لیسا: ممنونم ازتون(بغض)
ات: حالا بریم خونه
ته: راستی تهیانگ کجاست؟
لیسا: خواهررو اونجوری دید فشارش افتاد گفت رفت خونه
ات: واقعا که دستم بهش برسه میدونم چیکارش کنم
همه شروع میکنن به خندیدن و میرن خونه و غذا میخورن و میخوابن که فرداش برن مدرسه
(صبح)
ته: دخترا و تهیانگ امروز نمیرین مدرسه و خونه هستیم
تهی: عههه اخجوننننن
لیسا اومد پایین و باهم شروع کردن به غذا خوردن
ات: راستی اقای جئون تهیانگ
تهیانگ: بله؟
ات: شما نمیگی دیروز اگه خواهرت میمرد چی؟ چرا تنهاش گزاشتی؟
تهیانگ: مامان اون باید بلد باشه از خودش دفاع کنه
تهی زد تو سر تهیانگ اما اون جا خالی داد و زبون در اورپ و با این کاراش باعث خنده ی لیسا شده بودن
لیسا: خانواده ی خوبی داری تهی
تهی: از الان خانوداه ی توهم هستش
لیسا:(میخنده)
تهی: معلومه خوشت اومده ها (اروم)
لیسا: ها؟ چی؟ کی؟ نه اصلا عههه انقدر مزه میپرونه غذاتو بخور
تهی: باشه چرا عصبانی میشی
خب خلاصه این خانوداه بزرگ تر شد و باهم دیگه زندگی خوبی رو داشتن و ته و ات سرپرستی لیسا رو گرفته بود و الان لیسا رسما جزء خانوادشون بود
𝖙𝖍𝖊 𝖊𝖓𝖉 𝖔𝖋 𝖘𝖙𝖔𝖗𝖞💜
ببخشید اگه بد شد اگه بازم درخواستی داشتین در خدمتم
#شاهزاده_خشن_من
ته: اره فکر خوبیه مستقیم میریم خونه ی ما و از این به بعد توهم مثل تهی منی
لیسا: ممنونم ازتون(بغض)
ات: حالا بریم خونه
ته: راستی تهیانگ کجاست؟
لیسا: خواهررو اونجوری دید فشارش افتاد گفت رفت خونه
ات: واقعا که دستم بهش برسه میدونم چیکارش کنم
همه شروع میکنن به خندیدن و میرن خونه و غذا میخورن و میخوابن که فرداش برن مدرسه
(صبح)
ته: دخترا و تهیانگ امروز نمیرین مدرسه و خونه هستیم
تهی: عههه اخجوننننن
لیسا اومد پایین و باهم شروع کردن به غذا خوردن
ات: راستی اقای جئون تهیانگ
تهیانگ: بله؟
ات: شما نمیگی دیروز اگه خواهرت میمرد چی؟ چرا تنهاش گزاشتی؟
تهیانگ: مامان اون باید بلد باشه از خودش دفاع کنه
تهی زد تو سر تهیانگ اما اون جا خالی داد و زبون در اورپ و با این کاراش باعث خنده ی لیسا شده بودن
لیسا: خانواده ی خوبی داری تهی
تهی: از الان خانوداه ی توهم هستش
لیسا:(میخنده)
تهی: معلومه خوشت اومده ها (اروم)
لیسا: ها؟ چی؟ کی؟ نه اصلا عههه انقدر مزه میپرونه غذاتو بخور
تهی: باشه چرا عصبانی میشی
خب خلاصه این خانوداه بزرگ تر شد و باهم دیگه زندگی خوبی رو داشتن و ته و ات سرپرستی لیسا رو گرفته بود و الان لیسا رسما جزء خانوادشون بود
𝖙𝖍𝖊 𝖊𝖓𝖉 𝖔𝖋 𝖘𝖙𝖔𝖗𝖞💜
ببخشید اگه بد شد اگه بازم درخواستی داشتین در خدمتم
- ۲۳.۱k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط