پارت 49

پارت 49

رمان عشق مدرسه ای

هیونجین: باشه بگو

ات: بزار زنگ بزنم

مکالمه ات با لیسا :

لیسا: سلام چه خبر؟ بلاخره خبری از ما کردی !

ات: سلام سلامتی. میگم شب با بچه ها میاین خونه ی ما؟

لیسا: اوکی

ات: فقط بهشون اطلاع بده

لیسا: اوکی

.

پایان مکالمه

هیونجین : چی گفت؟

ات: گفت باشه به بچه ها اطلاع میده بعدش بهم خبر میده کیا میان

هیونجین: اوکی.


هیونجین و ات باهم مشغول بودند فیلم میدند خوراکی میخوردند که بعد از 3 ساعت و نیم لیسا زنگ زد :

لیسا: سلام ات.

ات: سلام بله؟

لیسا: میگم هانا نمیتونه بیاد رفته تایلند . ولی جونگین و مینهو میان

ات: اوکی منتظرتونیم 7 یا 8 اینجا باشین ها!

لیسا: باشه خدافظ

پایان مکالمه

هیونجین: میان؟

ات: اره فقط هانا رفته تایلند نمیاد

هیونجین: اها اوکی.

بعدش هیونجین و ات تکی رفتند به کار هاشون رسیدند و نقاشی کشیدند که صدای در خورد:

ساعت تقریبا ساعت 8 و ربع رو نشون میداد
سلام کردند و اومدم تو روی مبل نشستند و ات و هیونجین هم روی مبل دونفره اون ور نشستند( بچه ها هیون و ات خونه نگرفتند اینجا ویلا پدر هیون بود که فعلا برای نامزدی شون اینجا باهم بودند )

لیسا: خب ما رو اوردی اینجا که چیکار کنیم؟

جونگین: راستی چه خبرا؟

مینهو: بچه ها بازی کنیم

لیسا: تو هم مه همش بازی بازی بزار ات حرفشو بزنه بعد بازی میکنیم

ات: خب ببینید من و هیون میخوایم باهم ازدواج کنیم و ..

که مینهو و لیسا حرفشونو قطع میکنن

مینهو: اه واقعا هوووو مبارکه عروس دوماد باید همو ببوسند. عروس رفته گل بچینه

لیسا: لی لی لی لی لی لی! مبارکههههههههه

جونگین: بچه ها ات داشت حرف میزد!

لیسا: اه راست میگی خب بقیش

ات: و میخوایم تو یک تالار بزرگ عروسی بگیریم خو استم بهتون خبر بدم دو هفته دیگه عروسیه و خوشگل کنید و کارت دعوت و ادرس هم براتون فرستاده میشه

مینهو: اووو باشه حله

لیسا: مشتاق عروسی تونم خیلی بهم میاین خدایی!

هیونجین و ات بهم نگاه کردند و لبخند زدند

ات: ممنون

مینهو: خب حالا بیاین یک جشن کوچولو بگیریم

ات: بریم

و اون شب رو جشن گرفتند کلی الکل و نوشیدنی های الکی و بدون الکل خوردند و حتی اب جو.

همه مست بودن به جز جونگین !

جونگین که به وضعیت اینا نگاه میکرد داشت از خنده میترکید
لیسا داشت یا دمپایی مینهو رو دنبال میکرد چون بهش گفته بود خر الاغ گاو

و ات و هیونجین هم قربون صدقه هم میرفتند و همو میبوسیدند و بغل میکردند.

جونگین: بچه ها حالتون خوبه؟ ( داد)

لیسا: بزار من اینو بکشم بعد حالم خوب میشه( داد)

مینهو : برو بابا جومونگ !

لیسا: چی گفتی؟ ( داد)

مینهو: ( جیغ ) گوه خوردم اییی

و همچنان ات و هیون هم همو با ولع میبوسیدند که بگم تقریبا هیون داشت لب ات رو میبلعید

جونگین: ات و هیون بسته خفه شدید از بوس

هیونجین: جونگین داش بزار فقط ببوسمش

جونگین: ای خدا من از دست شما چهار تا اخر باید برم تیمارستان یا شاید بیمارستان

و بعد از 1 ساعت مستی اینا تموم شد و گرفتند یک گوشه مبل نشستند و فیلم دیدند و کلی خندیدند و جوک گفتند که وقت رفتن بچه ها بود.


ات: خدافظ خیلی خوش اومدید

هیونجین: عروسی رو یادتون نره

لیسا: باش خدافظ

مینهو: بای

جونگین: خدانگهدار همگی

و همه رفتند و هیون و ات هم رفتند خوابیدند بغل هم که صبح شد.

ویو صبح :

ات: صبح بخیر هیون

هیونجین : صبح بخیر ات( خمیازه)

و دستشویی و کار های لازم صبح رو کردند و صبحانه هم خوردند .

پایان پارت 🤍😁
دیدگاه ها (۰)

پارت 38رمان عشق مدرسه ای ویو صبح اردو: لیسا: ( خمیازه) صبح ب...

پارت 31 رمان عشق مدرسه ای جونگین : خب اول مینهو بعد لیسا و ب...

پارت 39 رمان عشق مدرسه ای همینجوری هیونجین داشت خنده میکرد ک...

پارت 30 رمان عشق مدرسه ای ویو تو راه اردو: هیونحین: عشقم گشن...

پارت 37 رمان عشق مدرسه ای و ات هم اومد تو بغل هیون و هیون مح...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پارت 33 رمان عشق مدرسه ای مینهو: شاید لیسا: بزار 5 دقیقه دیگ...

پارت 43 رمان عشق مدرسه ای ات: باشه حالا توهم و دوباره ات و ه...

پارت 36 رمان عشق مدرسه ای که رسید به جای ترسناکش ات نشسته بو...

پارت 45 رمان عشق مدرسه ای ویو وقتی که میخواستند برن بیرون: ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط