پارت ۳۸
پارت ۳۸
قلب سیاه
سهیونگ: مامانی... لطفا یه خواهر یا برادر کوچولو میخوام... مثلاً... یکی که من ازش مراقبت کنم!
ا/ت خندید، ولی پشت اون لبخند، یه حس عجیبی توی دلش موج میزد. یه جور دلهره و شیرینی همزمان. با دست موهای سهیونگ رو کنار زد و گفت:
ا/ت: عزیز دلم، مگه تو خودت هنوز کوچولو نیستی؟ چطور میخوای مراقب یکی دیگه هم باشی؟
سهیونگ لباشو غنچه کرد و دستاشو به حالت ضربدر روی سینهاش گذاشت:
سهیونگ: من دیگه بزرگ شدم! میتونم براش قصه بگم، عروسکهامو بدم بهش، حتی پوشکشو هم عوض میکنم!
کوک از ته دل زد زیر خنده، همونطور که سهیونگ هنوز با جدیت حرف میزد.
کوک با خنده رو به ا/ت کرد و گفت:
کوک: خب مامان، چی میگی؟ به نظر میرسه پسرمون آمادست که بره مرحله بعد!
ا/ت با تعجب و کمی سرخ شدن گفت:
ا/ت: کوک، جدی نباش... فقط یه بچهاس، نمیفهمه چی داره میگه!
اما سهیونگ همونجا روی زانوهای ا/ت دستاشو گذاشت دو طرف صورتش و جدی و آروم گفت:
سهیونگ: ولی من میفهمم... خونهمون خیلی ساکته وقتی شماها حرف نمیزنید... یه نفر دیگه باشه، خوشحالتر میشیم.
اون لحظه یه سکوت عجیب توی آشپزخونه افتاد. کوک چشم توی چشم ا/ت دوخت. یه لبخند معنیدار گوشهی لبش نشست. اون لبخند لعنتی که ا/ت خوب میشناختش... همون لبخند دردسرساز.
کوک: خب، فکر کنم باید امشب راجعبه این قضیه جدیتر حرف بزنیم.
ا/ت: کوووووک! (با اخم و پرتاب دستمال به سمتش)
سهیونگ با خوشحالی پرید بالا و گفت: یعنی میشه؟ واقعاً؟
کوک: شاید زودتر از چیزی که فکر میکنی، فرشته کوچولوی بعدی بیاد...
و ا/ت که همچنان وسط خجالت و خنده گیر کرده بود، فقط به این دو پدر و پسر دیوونه نگاه کرد و زیر لب گفت:
ا/ت: شما دوتا یه روز منو دیوونه می کنین...
قلب سیاه
سهیونگ: مامانی... لطفا یه خواهر یا برادر کوچولو میخوام... مثلاً... یکی که من ازش مراقبت کنم!
ا/ت خندید، ولی پشت اون لبخند، یه حس عجیبی توی دلش موج میزد. یه جور دلهره و شیرینی همزمان. با دست موهای سهیونگ رو کنار زد و گفت:
ا/ت: عزیز دلم، مگه تو خودت هنوز کوچولو نیستی؟ چطور میخوای مراقب یکی دیگه هم باشی؟
سهیونگ لباشو غنچه کرد و دستاشو به حالت ضربدر روی سینهاش گذاشت:
سهیونگ: من دیگه بزرگ شدم! میتونم براش قصه بگم، عروسکهامو بدم بهش، حتی پوشکشو هم عوض میکنم!
کوک از ته دل زد زیر خنده، همونطور که سهیونگ هنوز با جدیت حرف میزد.
کوک با خنده رو به ا/ت کرد و گفت:
کوک: خب مامان، چی میگی؟ به نظر میرسه پسرمون آمادست که بره مرحله بعد!
ا/ت با تعجب و کمی سرخ شدن گفت:
ا/ت: کوک، جدی نباش... فقط یه بچهاس، نمیفهمه چی داره میگه!
اما سهیونگ همونجا روی زانوهای ا/ت دستاشو گذاشت دو طرف صورتش و جدی و آروم گفت:
سهیونگ: ولی من میفهمم... خونهمون خیلی ساکته وقتی شماها حرف نمیزنید... یه نفر دیگه باشه، خوشحالتر میشیم.
اون لحظه یه سکوت عجیب توی آشپزخونه افتاد. کوک چشم توی چشم ا/ت دوخت. یه لبخند معنیدار گوشهی لبش نشست. اون لبخند لعنتی که ا/ت خوب میشناختش... همون لبخند دردسرساز.
کوک: خب، فکر کنم باید امشب راجعبه این قضیه جدیتر حرف بزنیم.
ا/ت: کوووووک! (با اخم و پرتاب دستمال به سمتش)
سهیونگ با خوشحالی پرید بالا و گفت: یعنی میشه؟ واقعاً؟
کوک: شاید زودتر از چیزی که فکر میکنی، فرشته کوچولوی بعدی بیاد...
و ا/ت که همچنان وسط خجالت و خنده گیر کرده بود، فقط به این دو پدر و پسر دیوونه نگاه کرد و زیر لب گفت:
ا/ت: شما دوتا یه روز منو دیوونه می کنین...
- ۱۸.۵k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط