hi
عشق در دنیای اشتباه پارت❼❶
محکم تر بغلم کرد و بازوش نذاشت ببینم.. ولی وقتی کنار رفت دیدم سوهی دستش سوخته و دار خون میاد 👸سوهی.. مادرت تو رو بهم سپرده.. یه کاری نکن مجبور شم جلوی مادرت شرمنده باشم.. سرباز ها شاهزاده رو به اتاقشون ببرید و پزشک رو خبر کنید.. بعد از اون برید به اتاق شاهزاده یونگی و به خانم هانا رسیدگی کنید. یونگی bراید بغلم کرد و بلندم کرد و به میت اتاقش رفت پسرا هم پشت سرمون اومدن یونگی منو گذاشت روی تختو خودش نشست کنارم و دیدم رو گرفت🐱بهتر شدی؟ ( نگران) ارزش دستاش رو تو دستم حس میکردم نگرانی و ترس از دست دادن رو تو چشم هایی که همیشه با حالتی از خالی از احساس بهم نگاه میکنه دیدم.. تغییر کرده مردمک چشماش داره میلرزه و دنبال اینکه لبایی که دیشب بهشون بوsه زد و الان به خاطر کتک پاره شده تکون بخورن و بگن "خوبم" ولی نمیتونم دروغ بگم 🦋ی.. ارباب خیلی درد میکنه.. 🐯هی ببین الان دکتر میاد نگران نباش.. دیگه تموم شد. 🐱راست میگه.. اروم باش.. من پیشتم.. /انگار با حرفش ارومم کرد سعی کردم رو صدای ضربان قلبش تمرکز کنم دکتر اومد و از پسرا خواست برن بیرون تا بتونه بدنم رو پانسمان کنه یونگی فقط موند حس کردم چشماش قرمز بود واز بغض. بغض توی گلوش فشار میاره. دوست نداشتم ناراحت باشه. شکمم بدجور زخم بود و کلی روش گیاه های دارویی گذاشت وبعد از رفتن دکتر یونگی بهم یه دست لباس دیگه داد. کمکم کرد بپوشم انقدر درد داشتم که خجالت حالیم نبود و فقط میخواستم زود تر لباس های کوفتی برن تنم پس از اومدن تو اتاق گفتن یک سر رفتن پیش ملکه گفته گه سومی رو زندانی کرده و پادشاه اونو از اداره ی کشور منع کرده و از یونگی خواسته اداره ی کشور رو به عهده بگیره یونگی نگاهی بهم کرد و گفت🐱من باید از هانا مراقبت کنم.. وقت نمیکنم.. جیهوپ هیونگ میشه این یه دفعه هرو تو قبول کنی. جی ه من کمی فکر کرد انگار مطمئن نبود 🐿فقط همین یه دفعه🐱ممنون. من با هانا برمیگردیم خونه. ممنونم که اومدین.. هانا بیا بغلم. دستام رو به گردنش رسوندم و دورش حلقه کردم زیر زانو و کمرم رو گرفت و بغلم کرد از پسرا خدافظی کردیم و سوار صاعقه شدیم و برگشتیم خونه ویو یونگی زمان حال وقتی تعریف میکردم باشم میگه فت که گذاشتم به هانا اسیب بزنن خیلی ضعیف بودم و این باعث شد هانا درد بکشه. 🐺اووو پس مادربزرگ حساب سوهی رو رسید دمش گرم🐱اوم نمیدونم اگر مادرم نبود چی میشد.🐹هی عروس داماد نمیخوان برقصن؟ پاشید ببینم. جولیت و جونگ یون رفتین برقصن با عشق هم رو نگاه میکردن.. ویو جونگ سون داشتم میزقصدگیذم که جولیت پرسید 🐁عزیزم.. پدرم گفته پدرت قدرت نفرین شده داره یعنی چی؟ 🐺خب. پدرم قدرتش جادوی اژدهای سیاهه هیچکس دقیقا نیم دونه چقدر قدرت داره ولی هرکسی
محکم تر بغلم کرد و بازوش نذاشت ببینم.. ولی وقتی کنار رفت دیدم سوهی دستش سوخته و دار خون میاد 👸سوهی.. مادرت تو رو بهم سپرده.. یه کاری نکن مجبور شم جلوی مادرت شرمنده باشم.. سرباز ها شاهزاده رو به اتاقشون ببرید و پزشک رو خبر کنید.. بعد از اون برید به اتاق شاهزاده یونگی و به خانم هانا رسیدگی کنید. یونگی bراید بغلم کرد و بلندم کرد و به میت اتاقش رفت پسرا هم پشت سرمون اومدن یونگی منو گذاشت روی تختو خودش نشست کنارم و دیدم رو گرفت🐱بهتر شدی؟ ( نگران) ارزش دستاش رو تو دستم حس میکردم نگرانی و ترس از دست دادن رو تو چشم هایی که همیشه با حالتی از خالی از احساس بهم نگاه میکنه دیدم.. تغییر کرده مردمک چشماش داره میلرزه و دنبال اینکه لبایی که دیشب بهشون بوsه زد و الان به خاطر کتک پاره شده تکون بخورن و بگن "خوبم" ولی نمیتونم دروغ بگم 🦋ی.. ارباب خیلی درد میکنه.. 🐯هی ببین الان دکتر میاد نگران نباش.. دیگه تموم شد. 🐱راست میگه.. اروم باش.. من پیشتم.. /انگار با حرفش ارومم کرد سعی کردم رو صدای ضربان قلبش تمرکز کنم دکتر اومد و از پسرا خواست برن بیرون تا بتونه بدنم رو پانسمان کنه یونگی فقط موند حس کردم چشماش قرمز بود واز بغض. بغض توی گلوش فشار میاره. دوست نداشتم ناراحت باشه. شکمم بدجور زخم بود و کلی روش گیاه های دارویی گذاشت وبعد از رفتن دکتر یونگی بهم یه دست لباس دیگه داد. کمکم کرد بپوشم انقدر درد داشتم که خجالت حالیم نبود و فقط میخواستم زود تر لباس های کوفتی برن تنم پس از اومدن تو اتاق گفتن یک سر رفتن پیش ملکه گفته گه سومی رو زندانی کرده و پادشاه اونو از اداره ی کشور منع کرده و از یونگی خواسته اداره ی کشور رو به عهده بگیره یونگی نگاهی بهم کرد و گفت🐱من باید از هانا مراقبت کنم.. وقت نمیکنم.. جیهوپ هیونگ میشه این یه دفعه هرو تو قبول کنی. جی ه من کمی فکر کرد انگار مطمئن نبود 🐿فقط همین یه دفعه🐱ممنون. من با هانا برمیگردیم خونه. ممنونم که اومدین.. هانا بیا بغلم. دستام رو به گردنش رسوندم و دورش حلقه کردم زیر زانو و کمرم رو گرفت و بغلم کرد از پسرا خدافظی کردیم و سوار صاعقه شدیم و برگشتیم خونه ویو یونگی زمان حال وقتی تعریف میکردم باشم میگه فت که گذاشتم به هانا اسیب بزنن خیلی ضعیف بودم و این باعث شد هانا درد بکشه. 🐺اووو پس مادربزرگ حساب سوهی رو رسید دمش گرم🐱اوم نمیدونم اگر مادرم نبود چی میشد.🐹هی عروس داماد نمیخوان برقصن؟ پاشید ببینم. جولیت و جونگ یون رفتین برقصن با عشق هم رو نگاه میکردن.. ویو جونگ سون داشتم میزقصدگیذم که جولیت پرسید 🐁عزیزم.. پدرم گفته پدرت قدرت نفرین شده داره یعنی چی؟ 🐺خب. پدرم قدرتش جادوی اژدهای سیاهه هیچکس دقیقا نیم دونه چقدر قدرت داره ولی هرکسی
- ۸.۰k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط