......پارت نوزدهم......

part:19

پارت ۱۹ — مردی از گذشته

ماشین مشکی جلوی دروازه‌ی عمارت متوقف شده بود.

یونگی از روی نیمکت بلند شد.

بادیگارد نزدیکش آمد و آرام چیزی در گوشش گفت.

چهره‌ی یونگی در همان لحظه تغییر کرد.

— مطمئنی؟

— بله، آقا.

یونگی چند ثانیه به ماشین خیره ماند.

بعد گفت:

— بیارش داخل.

بادیگارد سر تکان داد.

چند لحظه بعد، در ماشین باز شد.

مردی حدوداً سی‌ساله پیاده شد.

کت مشکی پوشیده بود و نگاه سردی داشت.

یونگی با دیدنش کاملاً جدی شد.

مرد چند قدم جلو آمد.

— خیلی وقته ندیدمت، یونگی.

یونگی با خونسردی جواب داد:

— فکر نمی‌کردم دیگه جرئت کنی برگردی.

مرد لبخند کمرنگی زد.

— منم فکر نمی‌کردم هنوز این‌قدر عصبانی باشی.

سوهی که از داخل عمارت صحنه را می‌دید، متوجه شد این دو نفر همدیگر را می‌شناسند.

اما قبل از اینکه چیزی بشنود، یونا را دید که آرام به سمت پنجره آمده بود.

دختر کوچولو وقتی چشمش به مرد افتاد...

یک‌دفعه ایستاد.

رنگ صورتش پرید.

سوهی متوجه شد.

— یونا؟

یونا هیچ واکنشی نشان نداد.

فقط به آن مرد خیره شده بود.

سوهی سریع کنارش نشست.

— می‌شناسینش؟

یونا جواب نداد.

دست سوهی را گرفت.

محکم.


---

چند دقیقه بعد، یونگی وارد عمارت شد.

اولین چیزی که دید سوهی بود که کنار یونا ایستاده بود.

یونگی نگاهش را روی دخترش انداخت.

بعد گفت:

— سوهی.

— بله؟

— از امروز...

مکث کرد.

— یونا شب‌ها پیش تو می‌مونه.

سوهی با تعجب پرسید:

— چی؟

— اتاقش رو عوض می‌کنیم.

یونا با شنیدن حرف یونگی به سوهی نزدیک‌تر شد.

یونگی ادامه داد:

— فعلاً نمی‌خوام تنها باشه.

سوهی به صورتش نگاه کرد.

— به خاطر اون مرد؟

یونگی جواب نداد.

همین سکوت جوابش بود.

سوهی دست یونا را گرفت.

— باشه.


---

آن شب...

اتاق سوهی برای اولین بار شاهد حضور یونا بود.

تخت کوچکی کنار تخت سوهی گذاشته بودند.

یونا عروسکش را روی بالش گذاشت.

سوهی پتو را رویش کشید.

— راحتی؟

یونا سر تکان داد.

سوهی لبخند زد.

— پس از امشب هم‌اتاقی شدیم.

یونا لبخند خیلی کوچکی زد.

سوهی چراغ را خاموش کرد.

چند دقیقه بعد، صدای آرام نفس‌های یونا در اتاق پیچید.

سوهی اما بیدار بود.

به سقف خیره شده بود.

به مردی که بعد از سال‌ها برگشته بود.

به ترسی که در چشم‌های یونا دیده بود.

و به اینکه چرا یونگی ناگهان تصمیم گرفته بود دخترش را شب‌ها تنها نگذارد.

سوهی آرام چشم‌هایش را بست.

اما یک سؤال در ذهنش باقی ماند:

آن مرد چه ارتباطی با گذشته‌ی یونگی و یونا داشت؟

و مهم‌تر از آن...

چرا دیدنش باعث شد یونا دوباره بترسد؟

اما جواب این سؤال...

قرار بود خیلی زود همه‌چیز را تغییر دهد.

ادامه دارد......🌙

اسلاید ۲ همون ماشین مشکی جلو در عمارت

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۴)

......پارت. دوازدهم......

پارت ۲۶ — تصمیم دربارصبح روز بعد، فرمانی از قصر به عمارت مین...

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪ات تمام شب به آدرس روی ع...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــفــدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی نفس هم نمی‌کشید.صدای...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

💋فیلیکس و می سان 💋

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط