سناریو توکیو ریونجرز
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریونجرز★
موضوع:«وقتی ا.ت پریـ&ـود میشه.»
کاراکترها:«مـــــــــیتـــــــــــــسویا تـــــاکــــــــــــــــــاشـــــی.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
میتسویا همیشه متوجه چیزهای کوچک میشد. اینکه قدمهایت چطور با احتیاطتر میشدند. اینکه وقتی فکر میکردی کسی نگاهت نمیکند، مدام دستت را روی شکمت فشار میدادی. اینکه لبخندت آن روز صبح کمی زیادی مصنوعی به نظر میرسید. وقتی بیرون دروازه مدرسه به تو رسید، از قبل میدانست که چیزی درست نیست. میتسویا به آرامی گفت: «هی،» و کنارت قدم برداشت. «حالت خوبه؟»
لحظهای مکث کردی، سپس آهی کشیدی. «راستش؟ نه واقعاً.» میتسویا اصرار نکرد. او فقط با آن چهره آرامش به تو نگاه کرد. «میخوای به من بگی؟» آنقدر آرام کلمات را زمزمه کردی که تقریباً قابل شنیدن نبود. «خب...تو عادت ماهانه ام.» برای لحظهای پلک زد. سپس چهرهاش نرم شد، انگار همه چیز سر جای خودش قرار گرفت. «اوه، این خیلی چیزها را توضیح میده.» نگاهی به او انداختی، نیمی خجالتزده، نیمی آزرده. «خب..به نظرت...چندش نیست؟» (معلومه که نه!!!) میتسویا پوزخندی زد. «معلومه که نیست. فقط نگرانه اینم که اذیت بشی.» این باعث شد کمی بخندی و او لبخندی زد، انگار دقیقاً همین را انتظار داشت.
بدون هیچ حرف دیگری، میتسویا کیفت را از روی شانهات برداشت. «همراهم بیا.» «کجا؟» «اول مغازه. شاید چیزی برای بهتر کردن حالت پیدا کردیم. بعد اگر هنوز حالت بد بود، خونهی من.» به او خیره شدی. «به طرز عجیبی برای این کار آمادهای.» با شانه بالا انداختن گفت: «من دوتا خواهر کوچیک دارم. این چیزا رو خوب میدونم.»
میتسویا، داخل فروشگاه، پـ&ـد، نوشیدنی گرم، شکلات و یک کیسه آب گرم برداشت. بدون هیچ معذب بودنی. بدون هیچ اذیتی. وقتی دوباره به او نگاه کردی، لبخند کوچکی به تو زد. «چیه؟ فقط دارم کمکت میکنم.» وقتی به خانهاش رفتی، یک پتو به تو داد و به مبل اشاره کرد. «بشین. استراحت کن.» «و تو؟» «یه چیز گرم درست میکنم. فقط احتمالش هست که خواهرام اذیتت کنن. خیلی ووروجکان.»
خندیدی، درد هنوز وجود داشت اما یه جورایی سبکتر هم شده بود. میتسویا چند دقیقه بعد با یه فنجون چای و شکلات برگشت. «بفرما.» گفت و آن را کنارت گذاشت. «الان لازم نیست قوی رفتار کنی، باشه؟ فقط استراحت کن.» و برای اولین بار در تمام طول روز، واقعاً این کار را کردی.
چون با میتسویا، حتی بدترین روزها سخت به نظر نمیرسیدند.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«وقتی ا.ت پریـ&ـود میشه.»
کاراکترها:«مـــــــــیتـــــــــــــسویا تـــــاکــــــــــــــــــاشـــــی.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
میتسویا همیشه متوجه چیزهای کوچک میشد. اینکه قدمهایت چطور با احتیاطتر میشدند. اینکه وقتی فکر میکردی کسی نگاهت نمیکند، مدام دستت را روی شکمت فشار میدادی. اینکه لبخندت آن روز صبح کمی زیادی مصنوعی به نظر میرسید. وقتی بیرون دروازه مدرسه به تو رسید، از قبل میدانست که چیزی درست نیست. میتسویا به آرامی گفت: «هی،» و کنارت قدم برداشت. «حالت خوبه؟»
لحظهای مکث کردی، سپس آهی کشیدی. «راستش؟ نه واقعاً.» میتسویا اصرار نکرد. او فقط با آن چهره آرامش به تو نگاه کرد. «میخوای به من بگی؟» آنقدر آرام کلمات را زمزمه کردی که تقریباً قابل شنیدن نبود. «خب...تو عادت ماهانه ام.» برای لحظهای پلک زد. سپس چهرهاش نرم شد، انگار همه چیز سر جای خودش قرار گرفت. «اوه، این خیلی چیزها را توضیح میده.» نگاهی به او انداختی، نیمی خجالتزده، نیمی آزرده. «خب..به نظرت...چندش نیست؟» (معلومه که نه!!!) میتسویا پوزخندی زد. «معلومه که نیست. فقط نگرانه اینم که اذیت بشی.» این باعث شد کمی بخندی و او لبخندی زد، انگار دقیقاً همین را انتظار داشت.
بدون هیچ حرف دیگری، میتسویا کیفت را از روی شانهات برداشت. «همراهم بیا.» «کجا؟» «اول مغازه. شاید چیزی برای بهتر کردن حالت پیدا کردیم. بعد اگر هنوز حالت بد بود، خونهی من.» به او خیره شدی. «به طرز عجیبی برای این کار آمادهای.» با شانه بالا انداختن گفت: «من دوتا خواهر کوچیک دارم. این چیزا رو خوب میدونم.»
میتسویا، داخل فروشگاه، پـ&ـد، نوشیدنی گرم، شکلات و یک کیسه آب گرم برداشت. بدون هیچ معذب بودنی. بدون هیچ اذیتی. وقتی دوباره به او نگاه کردی، لبخند کوچکی به تو زد. «چیه؟ فقط دارم کمکت میکنم.» وقتی به خانهاش رفتی، یک پتو به تو داد و به مبل اشاره کرد. «بشین. استراحت کن.» «و تو؟» «یه چیز گرم درست میکنم. فقط احتمالش هست که خواهرام اذیتت کنن. خیلی ووروجکان.»
خندیدی، درد هنوز وجود داشت اما یه جورایی سبکتر هم شده بود. میتسویا چند دقیقه بعد با یه فنجون چای و شکلات برگشت. «بفرما.» گفت و آن را کنارت گذاشت. «الان لازم نیست قوی رفتار کنی، باشه؟ فقط استراحت کن.» و برای اولین بار در تمام طول روز، واقعاً این کار را کردی.
چون با میتسویا، حتی بدترین روزها سخت به نظر نمیرسیدند.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۶.۵k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط