🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!
🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!
ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومان
مایکی روی مبل لم داده بود و تایاکی میخورد. دراکن هم داشت با میتسویا حرف میزد که تو وارد شدی.
ـ رئیسسس!
مایکی حتی سرت رو هم نگاه نکرد.
ـ چی میخوای؟
ـ حوصلهم سر رفته. بریم یه کاری کنیم!
ـ نه.
ـ چرااا؟
ـ چون گفتم نه.
جلوی مبل ایستادی و دستبهسینه شدی.
ـ تو همیشه اینقدر رو مخی یا فقط با من اینطوریای؟
دراکن خندهش گرفت.
مایکی بالاخره سرش رو بلند کرد.
ـ اگه خیلی حوصلهت سر رفته، برو بخواب.
ـ خواب به چشمام نمیاد، رئیس کوچولو!
سکوت.
میتسویا زیر لب گفت:
ـ اوه... این دیگه زنده نمیمونه.
مایکی آروم تایاکیش رو روی میز گذاشت.
ـ چی صدام کردی؟
با لبخند معصومی گفتی:
ـ رئیس... کوچولو؟ 😇
مایکی بلند شد و کلاه ایمنی رو به سمتت پرت کرد.
ـ پاشو. میای باهام.
چشمهات برق زد.
ـ جدی؟!
ـ اگه یه بار دیگه حرف بزنی، نظرم عوض میشه.
---
بیست دقیقه بعد ـ خیابونهای توکیو
کنار موتور مایکی ایستاده بودی که چند پسر از گروه رقیب جلوتون رو گرفتن.
یکیشون با تمسخر بهت نگاه کرد.
ـ مایکی، از کی تا حالا دختر با خودت میاری؟
مایکی دستهاش رو توی جیبش گذاشت.
ـ راهو باز کنین.
پسره خندید.
ـ اول بگو این دختره تو گروهت چهکارهست.
تو قبل از اینکه مایکی جواب بده، جلو رفتی.
ـ چرا؟ میخوای براش رزومه بفرستم؟
دراکن که تازه رسیده بود، زیر لب گفت:
ـ وای نه...
پسره عصبانی شد و به سمتت قدم برداشت.
اما مایکی جلوت ایستاد.
نگاهش کاملاً سرد شده بود.
ـ بهش نزدیک نشو.
پسره پوزخند زد.
ـ نکنه عزیزدردونهته؟
مایکی جواب نداد.
تو از پشت شونهش گفتی:
ـ عزیزدردونه نه، کابوست! 😌
ـ ا/ت! ـ مایکی با اخم صدات زد.
ـ چیه؟ حقیقت تلخه؟
درگیری بالا گرفت. تو هم کنار اعضای تومان از خودت دفاع کردی و وقتی همهچیز تموم شد، سالم برگشتی کنار موتور.
مایکی بهت نگاه کرد.
ـ مگه نگفتم بدون دستور من کاری نمیکنی؟
ـ نگفتی که قراره بهم حمله کنن!
ـ میتونستی آسیب ببینی.
برای اولین بار لحنش واقعاً عصبانی به نظر میرسید.
لبخندت محو شد.
ـ ولی چیزی نشد...
مایکی چند لحظه ساکت موند. بعد کلاه ایمنی رو روی سرت گذاشت و بندش رو بست.
ـ دفعهی بعد، کنارم میمونی.
آروم پرسیدی:
ـ چرا اینقدر نگرانی؟
دستش لحظهای روی بند کلاهت مکث کرد.
ـ چون عضو تومانی.
با شیطنت گفتی:
ـ فقط همین؟
مایکی نگاهش رو ازت گرفت و سوار موتور شد.
ـ سوار شو، زبوندراز.
اما وقتی پشتش نشستی، صدای آرومش رو شنیدی:
ـ فعلاً فقط همین...
پایان پارت 2
ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومان
مایکی روی مبل لم داده بود و تایاکی میخورد. دراکن هم داشت با میتسویا حرف میزد که تو وارد شدی.
ـ رئیسسس!
مایکی حتی سرت رو هم نگاه نکرد.
ـ چی میخوای؟
ـ حوصلهم سر رفته. بریم یه کاری کنیم!
ـ نه.
ـ چرااا؟
ـ چون گفتم نه.
جلوی مبل ایستادی و دستبهسینه شدی.
ـ تو همیشه اینقدر رو مخی یا فقط با من اینطوریای؟
دراکن خندهش گرفت.
مایکی بالاخره سرش رو بلند کرد.
ـ اگه خیلی حوصلهت سر رفته، برو بخواب.
ـ خواب به چشمام نمیاد، رئیس کوچولو!
سکوت.
میتسویا زیر لب گفت:
ـ اوه... این دیگه زنده نمیمونه.
مایکی آروم تایاکیش رو روی میز گذاشت.
ـ چی صدام کردی؟
با لبخند معصومی گفتی:
ـ رئیس... کوچولو؟ 😇
مایکی بلند شد و کلاه ایمنی رو به سمتت پرت کرد.
ـ پاشو. میای باهام.
چشمهات برق زد.
ـ جدی؟!
ـ اگه یه بار دیگه حرف بزنی، نظرم عوض میشه.
---
بیست دقیقه بعد ـ خیابونهای توکیو
کنار موتور مایکی ایستاده بودی که چند پسر از گروه رقیب جلوتون رو گرفتن.
یکیشون با تمسخر بهت نگاه کرد.
ـ مایکی، از کی تا حالا دختر با خودت میاری؟
مایکی دستهاش رو توی جیبش گذاشت.
ـ راهو باز کنین.
پسره خندید.
ـ اول بگو این دختره تو گروهت چهکارهست.
تو قبل از اینکه مایکی جواب بده، جلو رفتی.
ـ چرا؟ میخوای براش رزومه بفرستم؟
دراکن که تازه رسیده بود، زیر لب گفت:
ـ وای نه...
پسره عصبانی شد و به سمتت قدم برداشت.
اما مایکی جلوت ایستاد.
نگاهش کاملاً سرد شده بود.
ـ بهش نزدیک نشو.
پسره پوزخند زد.
ـ نکنه عزیزدردونهته؟
مایکی جواب نداد.
تو از پشت شونهش گفتی:
ـ عزیزدردونه نه، کابوست! 😌
ـ ا/ت! ـ مایکی با اخم صدات زد.
ـ چیه؟ حقیقت تلخه؟
درگیری بالا گرفت. تو هم کنار اعضای تومان از خودت دفاع کردی و وقتی همهچیز تموم شد، سالم برگشتی کنار موتور.
مایکی بهت نگاه کرد.
ـ مگه نگفتم بدون دستور من کاری نمیکنی؟
ـ نگفتی که قراره بهم حمله کنن!
ـ میتونستی آسیب ببینی.
برای اولین بار لحنش واقعاً عصبانی به نظر میرسید.
لبخندت محو شد.
ـ ولی چیزی نشد...
مایکی چند لحظه ساکت موند. بعد کلاه ایمنی رو روی سرت گذاشت و بندش رو بست.
ـ دفعهی بعد، کنارم میمونی.
آروم پرسیدی:
ـ چرا اینقدر نگرانی؟
دستش لحظهای روی بند کلاهت مکث کرد.
ـ چون عضو تومانی.
با شیطنت گفتی:
ـ فقط همین؟
مایکی نگاهش رو ازت گرفت و سوار موتور شد.
ـ سوار شو، زبوندراز.
اما وقتی پشتش نشستی، صدای آرومش رو شنیدی:
ـ فعلاً فقط همین...
پایان پارت 2
- ۳۲۲
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط