راز گمشده/امین مهدی تجربه
قسمت اول: کشف در میان غبار
هوای کتابخانهی قدیمی، بوی کهنگی و غبار میداد. رضا، باستانشناس جوان و عملگرا، میان ردیفهای بیانتهای قفسهها، دنبال نسخهای خطی از یک کتاب تاریخی میگشت. او به علم اعتقاد داشت، به شواهد و به حقایق قابل لمس، نه به افسانهها و داستانهای کهن. برای او، هر شیء و هر نوشتهای، تنها یک سند بود؛ سندی که به گذشتهی خشک و بیروح اشاره داشت.
ناگهان، دستش به جعبهای چوبی و حکاکیشده برخورد که پشت کتابهای بزرگ و سنگین پنهان شده بود. جعبه هیچ نشانهای از قدمت یا ارزش خاصی نداشت. رضا با کنجکاوی آن را بیرون کشید. وقتی در جعبه را باز کرد، درون آن جز یک کتاب کوچک و کهنه، با جلدی از جنس چرم و کاغذهایی زردشده، چیز دیگری نبود. کتاب نه عنوان داشت و نه نام نویسنده.
رضا با بیتفاوتی آن را باز کرد، اما با لمس اولین صفحه، احساسی عجیب به او دست داد. پوستش مورمور شد و بادی سرد و ناگهانی، در فضای بستهی کتابخانه وزید. در همان لحظه، گویی صدایی بسیار آهسته و نامفهوم در گوشش نجوا میکرد، صدایی که از دل زمانهای دور میآمد. او برای یک لحظه حس کرد که تمام حقایقی که به آن اعتقاد داشت، در حال فروریختن است. رضا کتاب را بست و به آن خیره شد. در میان این سکوت وهمآلود، متوجه شد که این یک کتاب معمولی نیست، بلکه دروازهای به یک راز بزرگ است.
هوای کتابخانهی قدیمی، بوی کهنگی و غبار میداد. رضا، باستانشناس جوان و عملگرا، میان ردیفهای بیانتهای قفسهها، دنبال نسخهای خطی از یک کتاب تاریخی میگشت. او به علم اعتقاد داشت، به شواهد و به حقایق قابل لمس، نه به افسانهها و داستانهای کهن. برای او، هر شیء و هر نوشتهای، تنها یک سند بود؛ سندی که به گذشتهی خشک و بیروح اشاره داشت.
ناگهان، دستش به جعبهای چوبی و حکاکیشده برخورد که پشت کتابهای بزرگ و سنگین پنهان شده بود. جعبه هیچ نشانهای از قدمت یا ارزش خاصی نداشت. رضا با کنجکاوی آن را بیرون کشید. وقتی در جعبه را باز کرد، درون آن جز یک کتاب کوچک و کهنه، با جلدی از جنس چرم و کاغذهایی زردشده، چیز دیگری نبود. کتاب نه عنوان داشت و نه نام نویسنده.
رضا با بیتفاوتی آن را باز کرد، اما با لمس اولین صفحه، احساسی عجیب به او دست داد. پوستش مورمور شد و بادی سرد و ناگهانی، در فضای بستهی کتابخانه وزید. در همان لحظه، گویی صدایی بسیار آهسته و نامفهوم در گوشش نجوا میکرد، صدایی که از دل زمانهای دور میآمد. او برای یک لحظه حس کرد که تمام حقایقی که به آن اعتقاد داشت، در حال فروریختن است. رضا کتاب را بست و به آن خیره شد. در میان این سکوت وهمآلود، متوجه شد که این یک کتاب معمولی نیست، بلکه دروازهای به یک راز بزرگ است.
- ۵۵۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط