فیک تهیونگ(پروانه سیاه) پارت ۴۲

راستی تو گفتی تیان در مورد من حرف میزنه؟!
تهیونگ: اره حرف میزنه. خیلی زیاد، چیه؟ خیلی شک شدی.
میشا: نه اصلا کاملا خوبم.
تهیونگ: خیلی خب حالا چی میخواستی بگی انگاری مهمه.
میشا: اره مهمه. خیلی هم مهمه!
تهیونگ: خب بگو.
میشا: میخواستم بگم که زیاد‌......
که یهو دیدیم یه ماشین با سرعت زیاد وارد حیاط بیمارستان شد پیاده شد که دیدیم میون هست.
بدون اینکه نگاهی به دور و بر بندازه رفت داخل اصلا حرف میشا رو یادم رفت منم پشت سرش گذاشتم رفتم داخل.
با تن صدای بلند صداش کردم و گفتم: ببینم یونا رو کجا بردی؟
میون: جایی بردم که باید باشه.
تهیونگ: گفتم اونو کجا بردی!
مثل اینکه صبرش تموم شده بود اونم با صدای بلند گفت: زندانیش کردم!
با صدایی که تعجب توش موج میزد گفتم: چی! چی کارش کردی؟!
همه تعجب کرده بودن الان رسماً میون داره تمام کارهایی که با ا.ت کردم رو سره یونا در میاره.
دیگه رد داده بودم با عصبانیت گفتم: میفهمی داری چی میگی یعنی چی آخه!
میون: همین که شنیدی تهیونگ من یه دیوونه ی به تمام عیار هستم و نامزدتو توی یه عمارت بی در و پیکر حبسش کردم داخل جایی حبسش کردم که به اندازه موهای سرش بادیگارد هست وجب به وجب خونه دوربین داره پنجره ها و در ها همشون دزدگیر های فوق پیشرفته انژکتوری دارن.
حالا حتما داری میگی کاش فقط زندانیش میکردی.
نه آقا تو یه روز اینو میفهمی که اون دختر یه شیطان کثیفه.
یه جوری اینو میفهمی که حاضری اونو با دستای خودت بکشی اما زمانی اینو میفهمی که دیگه خیلی دیره زمانی اینو میفهمی که تازه چشمات روبه دنیا باز شده.
اون موقع متوجه میشی ا.ت رو بخاطر چه موجود عوضی پر پر کردی.
اما الان لذت ببر چون قراره تهش بد تموم شه آقای کیم تهیونگ‌.
بعد هم گذاشت رفت.
خدایا من از دست این زنای دور و برم کم آوردم بابا! آخه دسیسه چینی تا چه حد!
«ا.ت»
هر چقدر به این داداش نره خرم گفتم نره بیرون. اما آخه این که گوش شنوا نداره.
چشمم به دره بیمارستان بود که میون با اشک از بیمارستان زد بیرون مشخصه داغون شده.
ازت معذرت می‌خوام میون اما این به صلاح همه ی ماست.
که یهو دره ماشین باز شد و الکس وارد ماشین شد و گفت:
الکس: داشتن با دکتر حرف میزدن الان میزنن بیرون باید حواسمون رو جمع کنیم.
هیچی نگفتم فقط شیش چشم به دست الکس داشتم نگاه میکردم.
وای خدا دیگه سیمای مغزم داره اتصالی می‌کنه.
با کلافگی گفتم: الکس این چیه تو دستت؟!
الکس: قهوه
ا.ت: تو که همین الان غذا خوردی آخه قهوه برای سره گوره......توبه استغفرالله.
الکس: بابا مگه ما ماموریت نداریم باید یه چیزی بخورم که خوابم نبره.
ا.ت: ای خدا من آخر از دست تو سر به بیابون نزنم خودش یه معجزه ی الهی.
الکس: باشه حالا حرص نزن. باید توی حالت آماده باش، باشیم. که وقتی حرکت میکنن یه راست پشت سرشون راه بیوفتیم.
ا.ت: خیلی خب. راستی الکس سوییچ رو کجا گذاشتی؟
الکس: ای بابا کجا گذاشتمش واقعا صبر کن الان باید توی وضعیت دنبال سوییچ ماشین بگردم.
آخ از دست این بشر همینجوری توی فاز خودم بودم که داغی چیزی رو روی پام حس کردم لعنتی نابود شدم خیلی داغ بود.
برگشتم پایین رو نگاه کردم که دیدم الکس چون داره دنباله سوییچ میگرده قهوه از دستش ریخته.
ای خدا لعنتت کنه که هرچی میکشم از دست توئه.
تا موضوع رو تحلیل رفتم یه داد زدم و یهو بلند شدم که کلم محکم خورد به سقف ماشین، به خدای احد و واحد حلالت نمیکنم الکس!
که الکس بلند شد و گفت: ای بابا چته عین گراز، وحشی شدی.
دستم روی سرم بود با عصبانیت گفتم: گراز وحشی خودتی و جد آبادت پامو سوزوندی خیر ندیده!
با انگشتش پشت سرش رو خاروند و یه لبخند ضایع زد و گفت: آها ببخشید. چون داشتم دنبال سوییچ می‌گشتم دستم شل شد و قهوه ریخت.
ا.ت: ای تف به این دستت که اصلا نمک نداره.
الکس: باشه حالا بیخیال بیا بشین آخ الهی بمیرم کله ی خواهرم نابود شد برو دعا کن که ورم نکنه.
یه پشت چشم براش نازک کردم و با کلافگی گفتم: ببین اگه سرم ورم کنه به قرآن با شلاق میوفتم به جونت!
الکس: باشه حالا انقدر خشن نشو بزار کارمون که تموم شد میریم یخ میزاریم‌ روش.
البته اگه بخوای اینجا هم راحت میتونم برم از داروخونه یخ بگیرم اما....
که حرفش رو قطع کردم و گفتم: اصلا حتی فکر رفتن به سرت نزنه.
بشین سره جات الان میان بیرون.
یه دو دقیقه منتظر موندیم که دیدیم دارن میان بیرون تهیونگ که از همه بی حوصله تر بود.
اما اصلا برام مهم نبود فقط انتقامی که میخواستم بگیرم برام مهمه.
به الکس گفتم: حرکت کن اما طوری برو که متوجه نشن.
الکس هم فقط سر تکون داد و حرکت کرد.
ادامه دارد..........
بچه ها من بازم عذر خواهی میکنم کاملا ناخواسته پارت ها پاک شد اما ادامشو دارم میزارم براتون.
بازم شرمنده😔
دیدگاه ها (۲۱)

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

مشخصات :ا/ ت = یه دختر مهربون ، با نمک ، کیوت ، با موهای بلن...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

P26عروس فراری ..ا/ت صبح که بلند شد دید ریندو نیست و حتما پای...

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

سناریو سانزو پارت ۲

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

تکپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط