آوای دروغین

part36


ازجام پاشدم و رفتم آشپزخونه و یه غذای سرسری درست کردم و دادم تهیونگ و جونگکوک بخورن
_خودت نمیخوری
+ها....نه میل ندارم
_هر جور که راحتی
+راستی...من قراره عصری برم خونه ماهان اینا
_باشه...شب برمیگردی؟
+اره
برگشتم برم که تهیونگ گفت:کوک تو قرار نیست بری جایی
_نه من جایی نمیرم
قدمامو تندتر کردم و لباسامو عوض کردم
سریع کلیدای خونه که خیلی وقت بود دیگه واسه من شده بود برداشتم و از خونه زدم بیرون
یه تاکسی گرفتم و رسیدم دم خونه
پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم و زنگ درو زدم
به محض اینکه در باز شد و قامت ماهان پدیدار شد پریدم بغلش
خیلی وقت بود ندیده بودمش اونم بعد از چند لحظه تامل بغلم کرد
ازش جدا شدم و گفتم:دلم خیلی برات تنگ شده بود داداشی
ماهان:منم همینطور وروجک
لبخندی زد و اومد کنار تا من برم داخل
رفتم تو و به محض اینکه خاله رو دیدم بغلش کردم اونم با محبت بغلم کرد و گفت:خوبی عزیز خاله....دلم خیلی برات تنگ شده بود...چرا دیگه بهمون سر نمیزنی
+خاله منم خیلی دلم برات تنگ شده بود به خدا شرمندتم این چند وقت اصلا وقت سر خاروندنم ندارم
داشتم عین سگ دروغ میگفتم
مونا هم اومد و اونم بغل کردم بعد رفتیم اتاق مونا یا همون اتاق مشترک سابقمون
نشستیم و مونا رفت دو تا چایی واسمون آورد بعد نشست جلوم
مونا:خب چیشده خانم یادی از ما کرده
+مونا اومدم بهم بگی این چه حسیه جدیدا پیدا کردم
مونا:اگر نمیشناختمت میگفتم با این حس حسی که میکنی عاشق یه نفر شدی ولی....
+خوبه حالا....ببین تا حالا حسی پیدا کردی که یه نفر وقتی میخواد نزدیکت شه تو ضربان قلبت بیاد بالا و بخوای فرسخ ها دورتر از اون فرد باشی یا مثلا وقتی حتی یه لمس کوچیک بینتون قرار میگیره سریع عین برق خورده ها اون لمسو بهم بزنی
مونا:مسخرم میکنی
+نه به خدا
مونا:اسکل عاشق کدوم بدبختی شدی
+چییی
مونا:میمون عاشق شدی....حالا کی هست این بخت برگشته
+این امکان نداره
مونا:نمیخوای بگی نگو و ولی عاشق شدی
از جام پاشدم و سریع گفتم:باید برم
بی توجه به صدا زدنای خاله و ماهان از خونه زدم بیرون
الان تنها جایی که به ذهنم میرسه برم مزار مامانمه
سریع یه تاکسی گرفتم و رفتم قبرستان و سرمو تکیه دادم به پنجره و به بیرون نگاه کردم با دیدن گل فروشی به راننده گفتم نگه داره الان میام
سریع رفتم چند تا گل بنفشه خریدم و اومدم بیرون
به مزار مادرم که رسیدم نشستم سر قبرش و اشکام راه خودشونو پیدا کردن
شروع کردم بلند بلند حرف زدن
+مامانم...مامان قشنگم تک دخترت اومده‌ها ببین آخرش اومدم پاشو بهم خوش‌آمد بگو چرا خوابیدی مامانم...مامان میدونی چیشده عاشق شدم آره من،آوینا عاشق شدم....ولی مامان نمیتونم باور کنم عاشق شدم...مامانی باهام قهر کردی چرا نمیای تو خوابم باهام حرف بزنی
انقدر گریه کرده بودم دیگه از شدت سوزش چشمام نمیتونستم بشینم
خم شدم و پزارشو بوسیدم و پاشدم
+مامان دیگه زود زود میام پیشت...نمیزارم احساس تنهایی کنی
زمان از دستم در رفته بود و ساعت از ۱۱ شب گذشته بود
پیاده برگشتم خونه و به محض اینکه پامو گذاشتم تو خونه کوک بااخمای درهم جلوم ظاهر شد
_تا الان کجا بودی
+سر مزار مامانم
اخمش محو شد و لبخند پشیمونی زد
_ببخشید
یکم خیره نگاهم کرد و گفت:وایسا ببینم گریه کردی
نمیدونم چرا انقدر نازک نارنجی شده بودم ولی با این حرفش بازم زدم زیر گریه
_هی هی...چرا گریه میکنی دختر خوب
چند قدم جلو اومد و یهو تو یه جای گرمی فرو رفتم
اون....اون منو بغل کرد
من باید پسش میزدم ولی اون لحظه توانایی انجام هیچ کاری نداشتم
اون لحظه فقط میتونستم پیرهنش و تو مشتم فشار بدم و گریه کنم
بعد چند دقیقه که خدا میدونه واسه من چطور گذشت ازم فاصله گرفت و بازو هام و تو دستش گرفت
_من متاسفم...باشه؟دیگه گریه نکنی ها
مثل بچه ها سرمو تکون دادم که خندید و گفت:برو لباساتو عوض کن و بیا شام بخور باشه؟
بازم سر تکون دادم ورفتم اتاقم
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴ (سرنوشت)

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

bts

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_84با دیدن تاپ و دامن کوتاهی ...

من عاشق یک مافیا شدم Part 2#جونگکوکجونگکوک :هر چی ام که شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط