یک اشک شیرین

#یک_اشک_شیرن2



پارت ۳۲




یهو یه پیرزن اومد گفت:"هی! پسرم اینجاستتت! میدونستم برمیگردههه!"
میکاسا:"چی....مگه مادر لیوای نمرده...."
پیرزن:"نههه! من نمردمم! اسم پسر من لیوای نیستتت! جم....جم....پسرم اسمش جم هست! اون.....اینجا...اون اینجا زندگی میکنهه!"
یهو دوتا مرد امدن و پیرزن رو گرفتن:"عذر میخواهیم!" و سریع از اونجا دور شدن.
پلیس:"خب خانم؟ اینجا کسی به اسم لیوای نیست! شما هم با ما بیاید کارتون داریم!"
میکاسا با ترس و گریه سوار ماشین شد.

(*برای اطلاع بیشتر.BitaRrrr: پیر زن ۶ ساله که پسر ۳۰ سالع‌ش مرده و پیر زن یجورایی عادی نیست)

لیوای و ارن و یونا با ماشین رسیدن خونه.
یونا:"بابایی! خیلی خوش گذشت!"
ارن:"اره واقعا!(درحالی که به جلو نگاه میکرد ، تکیه داد به صندلی و با لبخند به لیوای نگا کرد و ادامه داد) بابایی خیلی خوش گذشت!"
لیوای لبخند زد و ست ارن رو با ارامش گرفت و بوس کرد. ارن لبخندش گشادتر شد و آن دو چشم تو چشم بودن و خیلی ساکت بود که یهو..
یونا:"هی! بسته دیگه! بابایی تصادف میشه ها! حواست به رانندگی باشه!"
لیوای با حالت شوخی:"فکر کنم حسودیت شد اره؟"
یونا:"خب معلومه که! مثلا که شوهرمه هاا!"
ارن یهو تغییر حالت داد و گفت:"یوناا! تو چه قولی داده بودی؟"
یونا:"ببخشید! یادم رفت....از دهنم پرید!"
.
.
.
دینگ دونگ . دینگ دونگ
یونا:"وایی عمه اومدددد!"
یونا در رو باز کرد و جان وارد خونه شد و گفت:"سلام!"
ارن با حالت شوخ:"چطوری پسر خاله!"
جان با حالت شوخ:"اووو! پسر خاله! از کجا پیدات شد مردیکه؟!"
بعد دست دادن ، جان رفت نشست ، ارن چرخید که یهو لیندا رو دید
لیندا دستشو دراز کرد.
ارن دستشو گرفت(دست دادن)
لیندا با صدای اروم ، در حدی که فقط ارن بشنوه گفت:"خوشحالم که نمردی!احمق"
ارن ابدهنش رو قورت داد و با استرس گفت:"خوبم! تو چطوری؟"
لیندا چپ نگاه کرد و گفت:" منم خوبم!" و دست ارن و ول کرد و رفت پیش جان نشست.
جان:"خب پسر خاله! بیا بشین!"
لیندا سمت چپ جان نشسته بود و لیوای سمت راست جان نشسته بود که لیوای کمی کنار رفت و کنار جان بهش جا داد و گفت:"بیا عشقم!"
یهو جان و لیندا باتعجب و هماهنگ به لیوای نگاه کردن و هماهنگ گفتن:"عشقم؟؟"
یونا:"وایی! این حالا کجاشههه! قبل اینکه مامانم بره ، بابایی و داداشی لب گرفتن!"
جان و لیندا که به یونا نگاه میکردن ، با تموم شدن حرف یونا یهو بیشتر با تعجب به لیوای نگاه کردن!"
ارن صورتش سرخ شد و گفت:"خب!....ابرومونم که بردی خانم یونا!"
لیوای با خشم و عصبانیت به لیندا گفت:"وایسا!.....من باهات کار دارم!"
یونا از ترس بغضش گرفت و چشماش پر شد که یهو ارن ،..




پایان



ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۲)

بفرمایید این هم از پارت ۵ رومان رویا دنبال کن تا بقیه رمان و...

《نوری در دنیای مرده ها》ویو یوناامروز باید برم مدرسه وایییی ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵¹ویو: جونگ کوک× وایی خداااکوک این...

!سناریو مایکی{جنگل چشمات}بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایل...

Love and the moonPart28وارد شرکت شدیم کوک دستم محکم گرفته ب...

{ باند ویلن } بلاخره پیداش کرد! دستاش از خوشحالی میلرزید. ول...

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

( Blue Side )

به زیباییه مشکی

پارت 5 رمان🦋 عشق مدرسه ای🦋اون کسی نبود جز جون کوک دوست پسر ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط