{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ کاش بیایی و مرا به یک فنجان قهوه ای تلخ دعوت کنی

‍ کاش بیایی و مرا به یک فنجان قهوه ای تلخ دعوت کنی
در کافه ای خلوت
روبه رویت بنشینم
و به چشمانت خیره شوم
و تو بگویی:خاتونم قهوه ات سرد شد؟
به چه نگاه میکنی؟
و من بگویم:
ستاره های نگاهت را رصد می کردم جانا.....
دیدگاه ها (۸)

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۱: عطر وانیل در میان د...

قول بده...تا وقتی خاک، تنم را در آغوش نگرفته، از یادم نروی.ق...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌« برائ او. » ‌ دلم برایت تنگ ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

پارت: 12 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*وقتی بالاخره سرش را بلند ک...

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط