one and only part 5:
روزهای بعد، سوبین توی نگاهش یک خطِ اضافه داشت:
نه سردیِ قبل، نه بیتفاوتی. **حساسیت.**
میدید که یونجون سرِ ساعت میاد، کار میکنه، حرف میزنه… ولی چیزهایی توی ریتمش عوض شده بود. مثل اینکه بدنش حاضر نبود به بعضی اتفاقها “خوشبینانه” برگرده، اما ذهنش مجبور بود برای بقا وانمود کنه همهچیز عادیه.
سوبین بیشتر از قبل نزدیک میشد، اما نه با شوخی. با کنترلِ آرام:
- آب میگرفت و میذاشت جلوی یونجون، بدون اینکه نگاهش رو دنبال کند.
- وقتی یونجون قصد داشت از پلهها پایین بره، یک قدم جلوتر میرفت تا راه امنتر باشه.
- وقتی همکارها اطراف میچرخیدن، سوبین ناخودآگاه فاصلهی بدنش رو بین یونجون و بقیه تنظیم میکرد.
یونجون این رفتارهارو اول با شوخی میپذیرفت. چون بلد بود.
یک روز وسط استودیو، یکی از همکارها شوخی کرد:
«یونجون چرا اینقدر سرحال نیست؟ آخه… مثل اینکه یه کم اذیت شدی.»
یونجون خندید، همون خندهی نیمهویرانِ خودش:
«اذیت؟ نه… فقط مردم نمیفهمن من چقدر بازیگرم.»
سوبین اما یک دفعه—خیلی کوتاه—پلک زد و بعد نگاهش رو جمع کرد.
همهی بدنش سفت شد، مثل کسی که میخواد داد بزنه ولی نمیتونه.
آخر کار، یونجون جلو آمد و با لحن نرم ولی شیطون گفت:
«بیا… امروز منو با خودت بیار بیرون. فقط تو و من. قول میدم بد نباشه.»
سوبین جواب نداد.
نه از بیحوصلگی. از عصبانیتِ قفلشده.
یونجون وقتی سکوت رو دید، خندید و سرش رو کج کرد:
«اوه—نمیخوای؟ چرا؟ میترسی؟»
سوبین بالاخره حرف زد، ولی صداش لرزش نداشت؛ همین لرزشنداشتنش خطرناک بود:
«من نمیترسم از تو.»
یک مکث.
«من نگران بودم که تو… حتی نفهمی وقتی باید کمک میخواستی، از کجا کمک بخوای.»
یونجون لبخندش کوتاه شد. چشمهاش چیزی را نشان داد: ناراحتیِ واقعی، نه بازی.
اما سریع دوباره به حالت خودش برگشت—با شیطنتی که بیشتر شبیه سپر بود تا شوخی:
«پس نگرانِ من بودی؟»
«چقدر… قشنگ. بیا بگو کی بهت اجازه داده همچین نگران منی باشی؟»
سوبین دستش رو مشت نکرد، اما انگار میخواست.
بعد خیلی آهسته گفت:
«هیچکس.»
«خودم انتخاب کردم. ولی… تو حق نداری با چیزی که ترسناک بوده، با همون لحن بخندی.»
یونجون برای یک ثانیه خندیدنه—نه اینکه نخندیده باشه؛ انگار خندهاش توی گلویش گیر کرد.
بعد آروم گفت:
«تو چرا انقدر جدی میشی وقتی من دارم از خودم محافظت میکنم؟»
و اینجا بود که رابطهشون “کمکم” شکل گرفت:
نه با یک اعتراف عاشقانهی تمیز.
با **مرزهای روشن** و **آموزشِ همدیگه**.
سوبین از اون به بعد، هر وقت یونجون شیطنت رو به شکل دفاعی استفاده میکرد، همونقدر که عصبی میشد، قدم به قدم هم یاد میگرفت چطور “فشار” نفرسته:
میگفت: «الان شوخی نکن. فقط بهم نگاه کن.»
یا: «اگه نمیخوای حرف بزنی، لازم نیست. فقط بگو تنها نمیخوام بمونی.»
یونجون هم کمکم فهمید: شیطنتش سپر بوده، نه دلیلِ نرنجیدنِ سوبین.
و سوبین هم فهمید: بیتفاوتیِ یونجون همیشه بیتوجهی نیست؛ گاهی راهِ بقاست.
______________________
#فنفیکشن #بیال #یونبین #توباتو
نه سردیِ قبل، نه بیتفاوتی. **حساسیت.**
میدید که یونجون سرِ ساعت میاد، کار میکنه، حرف میزنه… ولی چیزهایی توی ریتمش عوض شده بود. مثل اینکه بدنش حاضر نبود به بعضی اتفاقها “خوشبینانه” برگرده، اما ذهنش مجبور بود برای بقا وانمود کنه همهچیز عادیه.
سوبین بیشتر از قبل نزدیک میشد، اما نه با شوخی. با کنترلِ آرام:
- آب میگرفت و میذاشت جلوی یونجون، بدون اینکه نگاهش رو دنبال کند.
- وقتی یونجون قصد داشت از پلهها پایین بره، یک قدم جلوتر میرفت تا راه امنتر باشه.
- وقتی همکارها اطراف میچرخیدن، سوبین ناخودآگاه فاصلهی بدنش رو بین یونجون و بقیه تنظیم میکرد.
یونجون این رفتارهارو اول با شوخی میپذیرفت. چون بلد بود.
یک روز وسط استودیو، یکی از همکارها شوخی کرد:
«یونجون چرا اینقدر سرحال نیست؟ آخه… مثل اینکه یه کم اذیت شدی.»
یونجون خندید، همون خندهی نیمهویرانِ خودش:
«اذیت؟ نه… فقط مردم نمیفهمن من چقدر بازیگرم.»
سوبین اما یک دفعه—خیلی کوتاه—پلک زد و بعد نگاهش رو جمع کرد.
همهی بدنش سفت شد، مثل کسی که میخواد داد بزنه ولی نمیتونه.
آخر کار، یونجون جلو آمد و با لحن نرم ولی شیطون گفت:
«بیا… امروز منو با خودت بیار بیرون. فقط تو و من. قول میدم بد نباشه.»
سوبین جواب نداد.
نه از بیحوصلگی. از عصبانیتِ قفلشده.
یونجون وقتی سکوت رو دید، خندید و سرش رو کج کرد:
«اوه—نمیخوای؟ چرا؟ میترسی؟»
سوبین بالاخره حرف زد، ولی صداش لرزش نداشت؛ همین لرزشنداشتنش خطرناک بود:
«من نمیترسم از تو.»
یک مکث.
«من نگران بودم که تو… حتی نفهمی وقتی باید کمک میخواستی، از کجا کمک بخوای.»
یونجون لبخندش کوتاه شد. چشمهاش چیزی را نشان داد: ناراحتیِ واقعی، نه بازی.
اما سریع دوباره به حالت خودش برگشت—با شیطنتی که بیشتر شبیه سپر بود تا شوخی:
«پس نگرانِ من بودی؟»
«چقدر… قشنگ. بیا بگو کی بهت اجازه داده همچین نگران منی باشی؟»
سوبین دستش رو مشت نکرد، اما انگار میخواست.
بعد خیلی آهسته گفت:
«هیچکس.»
«خودم انتخاب کردم. ولی… تو حق نداری با چیزی که ترسناک بوده، با همون لحن بخندی.»
یونجون برای یک ثانیه خندیدنه—نه اینکه نخندیده باشه؛ انگار خندهاش توی گلویش گیر کرد.
بعد آروم گفت:
«تو چرا انقدر جدی میشی وقتی من دارم از خودم محافظت میکنم؟»
و اینجا بود که رابطهشون “کمکم” شکل گرفت:
نه با یک اعتراف عاشقانهی تمیز.
با **مرزهای روشن** و **آموزشِ همدیگه**.
سوبین از اون به بعد، هر وقت یونجون شیطنت رو به شکل دفاعی استفاده میکرد، همونقدر که عصبی میشد، قدم به قدم هم یاد میگرفت چطور “فشار” نفرسته:
میگفت: «الان شوخی نکن. فقط بهم نگاه کن.»
یا: «اگه نمیخوای حرف بزنی، لازم نیست. فقط بگو تنها نمیخوام بمونی.»
یونجون هم کمکم فهمید: شیطنتش سپر بوده، نه دلیلِ نرنجیدنِ سوبین.
و سوبین هم فهمید: بیتفاوتیِ یونجون همیشه بیتوجهی نیست؛ گاهی راهِ بقاست.
______________________
#فنفیکشن #بیال #یونبین #توباتو
- ۳۸۰
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط