عشق یا نفرت بعد از مدت هاااا
.
.
.
*کمی خلاصه از آوا😂*
.
.
.
آقا از اون هم موقه هم خو گذشت و الان جشن پایان سال هس 🌚
بکی رابطش با تسوکی و لوکا خیلی خوب شده 🙄😑 ( در مورد اینا هم میگم بهتون )
آنیا و دامیانم که عالییی 🌚🎀 ولی دامیان هعی میخواد کارای بد بدی بکنه که آنیا ی ما نمیزاره 💢🌚🎀
لئو هم رابطش با کارایی { خداییش باید یادتون باشههههه } خوبه تازه داخل چتاشون هم که بهبه چه کارا که داخل چت نمیکنن 🌚🩴{ بله منظورم همون کارا هست 🙂🎀 }
راف هم با مونا { داداش اگر یادت نیست برو لاکپشت های نینحای ۲۰۱۲ رو از اول نگاه کن 🗿🩴 والااااا } هم عالین ولی فقط کافه ازدواج کنن بعدش جفتشون برن به فناااااا 🌚🎀{ البته خبری از این ازدواج و نامزدیو اینا نیستا ... دارم پیاز داغشو زیاد میکنم 🗿🎀 }
دانی و آپریل هم به هم گفتن که همو دوست دارن و الان یک هفته هست که تو رابطه هستن 🎀{ اوخی جان دلمم 🎀 }
مایکی هم که 💢 عاشق دو نفر شده ولی نمیدونه کدومو انتخواب بکنه 💢🗿🩴{ داداشمون خیلی منحرفه }
آنیا نمیدوه که مایکی هم ذهن خوان هست و بله خیلی زیبا داخل ذهنش داستان هاای از خود و دامیان میسازن که بهبه 🌚 و مایکی هم همرو میخونه و هر هر میخنده🗿
آقا اصلا اینارو بیخیال ... بریم سره داستانمون 🙂🎀
الان جشن هست و همه لباسای گوگول مگول پوشیدن { یاد باب اسفنحی و پاتریک افتادم که میگفتن من یه گوگول مگولم تو یه گوگول مگولی 😂 }
.
.
.
دامیان : بانوی من به من افتخوار میدین ؟ ( که برن قرررر میدن 💃🏻🕺🏻 )
آنیا : 🤭 بله معلومه 😄 ( و دست دامیانو میگیرن و میرن قررر میدن 😗🎀 )
آخرای قررر دادناشون تا آنیا خواست بشینه { نمیدونم گرفتین چی میگیم یا نه اما } یهو دامیان زانو میزنه و از داخل کت لباسش یه جعبه در میاره و میگه :
دامیان : آنیا فرجر ...دختری که منو از کودکی گرفتار خودش کرده آیا با من ازدواج میکنی ؟
{ عرررررررر دامیان آنیا رو ولش کن من خودم زنت میشمممم 🗿🎀 }
آنیا دستشو میزاره روی دهنش و با ذوق فراوان میگه
آنیا : نه🤩
بعد با کمی مکث میگه
آنیا : بابااااا 🤩
و تمام
چه حالی داد 🤣🤣🤣 بعد میگه آقا نه لحظرو خراب کردم ببخشید آقا از اول میریم
⏪⏪⏪⏪⏪
دامیان : ........ازدواج میکنی ؟
آنیا : بله بله بلهههه 😆
و بله کیلی لیلیلیییی 🎊🎉 بعد همه میگن
همه : ببوسش ببوسش عروس خانوم و ببوسش ✊🏻✊🏻✊🏻
و بله اینا آروم همو ماچمیکنن و بقیه هم براشون دست میزنن که یهووووو
داراوان وارد 😌
دامیان : بابا !!! اینـ....جا ...چیـ...کار میـ..کنی ؟ ( بچم ریده به خودش 🗿 )
داراوان : بهبه ....پسر عزیزم ... نگفته بودی عاشق شدی 🌚
دامیان : ببخشیـ...
داراوان : چطور ببخشمت ها ؟! خجالت نمیکشی که همچین کاری رو میکنی ؟
لوید : جناب دزموند آروم باشید ... آرامش خودتون رو حفظ کنید ...
داراوان : ولی جناب فرجر ...پسر من یه دیوانس ...یه دیوانه ی کامل ... عقل تو کلش نیست اصلا !! ( داره با داد میگه )
دامیان : پدر ..من ....
داراوان : ساکت ! .....بگو ببینم ...تو اگر واقعا عاشق این دختر بودی چرا به ما نگفتی ها ؟! چراا ؟!؟!
دامیان : ...شر...منده ....پـ...در... ( پچم میخواد گریه کنه 😭 )
داراوان میاد نزدیک و دستشو میزاره روی شونه ی دامیان و میگه
داراوان : پسر من ... خو چرا نکفتی تا درست و حسابی بیایم خواسته گاری ؟ زشته جلوی بقیه ... 🌚🎀
یعنی من قشنگ قیافه هاتونو میتونم ببینم چطوری شده 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 وای چه حالی داد 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
واکنش کسایی که داخل سالن بودن : 🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿وات فاککککک
داراوان : وای خدا قیافشو نگاه کن 😂🤣 فکر کردی میخوام بگم این ازدواج تشکیل نمیشه؟ نه پسر گلم از این حرفا خبری نیست 😌 حالا برای اینکه دلتون رو خوش کنم ... هفته ی بعدی هم عروسیتونه 😌✊🏻 { داراوان داخل رمان من خیلی خودمونی هست 🗿🎀 }
دامیان : ...وا ...واقعا ؟ ... راست میگین پدر ؟؟؟
داراوان : معلومه پسرم 🙂.....عروس خوشگلم ... ببین فقط میخوام یه چیزی رو بدونی ... من یه نوه ی خوش مزه میخوام 😌
دامیان و آنیا ❌
لبو و لبو ✅ البته ضرب در ♾ 😂
ملیندا : راست میگه ببین من یه نوه نمیخوام من دوتا میخوام ... یکی دختر مثل مامانش یکی هم پسر مثل باباش اوکی ؟! 😄
یور : آره آره این جوری خیلی بهتره چقدر هم حال بده مگه نه ملیندا_سان ؟
ملیندا : درسته 😄
.
.
*کمی خلاصه از آوا😂*
.
.
.
آقا از اون هم موقه هم خو گذشت و الان جشن پایان سال هس 🌚
بکی رابطش با تسوکی و لوکا خیلی خوب شده 🙄😑 ( در مورد اینا هم میگم بهتون )
آنیا و دامیانم که عالییی 🌚🎀 ولی دامیان هعی میخواد کارای بد بدی بکنه که آنیا ی ما نمیزاره 💢🌚🎀
لئو هم رابطش با کارایی { خداییش باید یادتون باشههههه } خوبه تازه داخل چتاشون هم که بهبه چه کارا که داخل چت نمیکنن 🌚🩴{ بله منظورم همون کارا هست 🙂🎀 }
راف هم با مونا { داداش اگر یادت نیست برو لاکپشت های نینحای ۲۰۱۲ رو از اول نگاه کن 🗿🩴 والااااا } هم عالین ولی فقط کافه ازدواج کنن بعدش جفتشون برن به فناااااا 🌚🎀{ البته خبری از این ازدواج و نامزدیو اینا نیستا ... دارم پیاز داغشو زیاد میکنم 🗿🎀 }
دانی و آپریل هم به هم گفتن که همو دوست دارن و الان یک هفته هست که تو رابطه هستن 🎀{ اوخی جان دلمم 🎀 }
مایکی هم که 💢 عاشق دو نفر شده ولی نمیدونه کدومو انتخواب بکنه 💢🗿🩴{ داداشمون خیلی منحرفه }
آنیا نمیدوه که مایکی هم ذهن خوان هست و بله خیلی زیبا داخل ذهنش داستان هاای از خود و دامیان میسازن که بهبه 🌚 و مایکی هم همرو میخونه و هر هر میخنده🗿
آقا اصلا اینارو بیخیال ... بریم سره داستانمون 🙂🎀
الان جشن هست و همه لباسای گوگول مگول پوشیدن { یاد باب اسفنحی و پاتریک افتادم که میگفتن من یه گوگول مگولم تو یه گوگول مگولی 😂 }
.
.
.
دامیان : بانوی من به من افتخوار میدین ؟ ( که برن قرررر میدن 💃🏻🕺🏻 )
آنیا : 🤭 بله معلومه 😄 ( و دست دامیانو میگیرن و میرن قررر میدن 😗🎀 )
آخرای قررر دادناشون تا آنیا خواست بشینه { نمیدونم گرفتین چی میگیم یا نه اما } یهو دامیان زانو میزنه و از داخل کت لباسش یه جعبه در میاره و میگه :
دامیان : آنیا فرجر ...دختری که منو از کودکی گرفتار خودش کرده آیا با من ازدواج میکنی ؟
{ عرررررررر دامیان آنیا رو ولش کن من خودم زنت میشمممم 🗿🎀 }
آنیا دستشو میزاره روی دهنش و با ذوق فراوان میگه
آنیا : نه🤩
بعد با کمی مکث میگه
آنیا : بابااااا 🤩
و تمام
چه حالی داد 🤣🤣🤣 بعد میگه آقا نه لحظرو خراب کردم ببخشید آقا از اول میریم
⏪⏪⏪⏪⏪
دامیان : ........ازدواج میکنی ؟
آنیا : بله بله بلهههه 😆
و بله کیلی لیلیلیییی 🎊🎉 بعد همه میگن
همه : ببوسش ببوسش عروس خانوم و ببوسش ✊🏻✊🏻✊🏻
و بله اینا آروم همو ماچمیکنن و بقیه هم براشون دست میزنن که یهووووو
داراوان وارد 😌
دامیان : بابا !!! اینـ....جا ...چیـ...کار میـ..کنی ؟ ( بچم ریده به خودش 🗿 )
داراوان : بهبه ....پسر عزیزم ... نگفته بودی عاشق شدی 🌚
دامیان : ببخشیـ...
داراوان : چطور ببخشمت ها ؟! خجالت نمیکشی که همچین کاری رو میکنی ؟
لوید : جناب دزموند آروم باشید ... آرامش خودتون رو حفظ کنید ...
داراوان : ولی جناب فرجر ...پسر من یه دیوانس ...یه دیوانه ی کامل ... عقل تو کلش نیست اصلا !! ( داره با داد میگه )
دامیان : پدر ..من ....
داراوان : ساکت ! .....بگو ببینم ...تو اگر واقعا عاشق این دختر بودی چرا به ما نگفتی ها ؟! چراا ؟!؟!
دامیان : ...شر...منده ....پـ...در... ( پچم میخواد گریه کنه 😭 )
داراوان میاد نزدیک و دستشو میزاره روی شونه ی دامیان و میگه
داراوان : پسر من ... خو چرا نکفتی تا درست و حسابی بیایم خواسته گاری ؟ زشته جلوی بقیه ... 🌚🎀
یعنی من قشنگ قیافه هاتونو میتونم ببینم چطوری شده 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 وای چه حالی داد 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
واکنش کسایی که داخل سالن بودن : 🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿وات فاککککک
داراوان : وای خدا قیافشو نگاه کن 😂🤣 فکر کردی میخوام بگم این ازدواج تشکیل نمیشه؟ نه پسر گلم از این حرفا خبری نیست 😌 حالا برای اینکه دلتون رو خوش کنم ... هفته ی بعدی هم عروسیتونه 😌✊🏻 { داراوان داخل رمان من خیلی خودمونی هست 🗿🎀 }
دامیان : ...وا ...واقعا ؟ ... راست میگین پدر ؟؟؟
داراوان : معلومه پسرم 🙂.....عروس خوشگلم ... ببین فقط میخوام یه چیزی رو بدونی ... من یه نوه ی خوش مزه میخوام 😌
دامیان و آنیا ❌
لبو و لبو ✅ البته ضرب در ♾ 😂
ملیندا : راست میگه ببین من یه نوه نمیخوام من دوتا میخوام ... یکی دختر مثل مامانش یکی هم پسر مثل باباش اوکی ؟! 😄
یور : آره آره این جوری خیلی بهتره چقدر هم حال بده مگه نه ملیندا_سان ؟
ملیندا : درسته 😄
- ۱۴.۲k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط