وقتی خون آشام بود❣️

وقتی خون آشام بود❣️
پارت ۲
با حس دید تار و سرگیجه پاشدم...نور سفید بیمارستان مستقیم میخورد به چشمم...سر درد گرفته بودم...حس کردم یکی بغلم داره گریه میکنه...
کوک بود...اشک هاش دونه دونه می‌ریخت روی دستم...
برگشتم...
با ذوق نگاهم کرد...
+دخترم؟؟
_جونگکوکی؟؟
+خدایا شکرت...ممنون که اونو از من‌نگرفتی...
فلش بک به یکم قبل تر:
+خدایا..من جونگکوکم...همه آرزوهامو برآورده کردی...خواسته هامو برآورده کردی...همشون رو ازم بگیر و فقط دختر کوچولوم رو بهم برگردون...جون خودمو بگیر و به اون بده...حاضرم بمیرم ولی اون زنده باشه...(کلش رو با گریه و بغض شدید گفت)
برگشت به زمان حال:
_جونگکوک؟
+جون جونگکوک؟
_چیشد؟من هیچی یادم نمیاد...
+من یه رازی رو ازت مخفی کردم...
_چی؟
+فقط قول میدی بعدش ترکم نکنی؟...
_جونگکوک داری منو میترسونی بگو...
+خب راستش...من یه خون آشامم
چ..چی؟؟نه نه این واقعیت نیست...
یعنی من تمام مدت...داشتم با یه خون آشام زندگی میکردم؟...
اشکام بی اختیار جاری شدن
کوک دستشو اورد بالا که اشکامو پاک کنه ولی وسط راه متوقف شد..
+اگر نمیخوای الان باهام حرف بزنی..نزن...اگر میخوای بهم فحش بدی...بده...حق داری من چیزی رو ازت پنهان کردم که..
وسط حرفش پریدم
_جونگکوک ساکت شو(داد)
برخلاف چیزی که فکر می‌کردم فقط لبخند زد بهم..
+باشه..ببخشید...لیاقت من همینه..
پاشد که بره
خواستم صداش کنم که نره...اها لعنتی من چیکار کردم؟...ولی تا خواستم لب باز کنم اون رفته بود...
.
.
‌.
فردا صبح:
از خواب پاشدم...نور افتاب خیلی خفیف از لای پرده میومد تو اتاق بیمارستان...چندتا پرستار اومدن بالای سرم و گردنم رو چک کردن..
یکمی که جا به جا شدم یه نامه بغل تختم بود...
"از طرفی خرگوش خرابکار"
"دخترم نازم.. میدونم الان نمیخوای صدامو بشنوی..نمیخوای منو ببینی...و احتمالا کلی سوال توی ذهنت داری...من بهت نگفته بودم...چون قبلش به هرکسی میگفتم ولم میکرد...بقیه برای من مهم نبودن...ولی تو اونقدر برام مهم شدی که نمیخواستم به هیچ قیمتی از دستت بدم...من بهت صدمه نمیزنم...هیجوقت نزدم..نمیزنم..نخواهم زد...ولی اگر دیگه نمیخوای منو ببینی..درکت میکنم...منم اگر جات بودم شاید از خودم متنفر میشدم...امیدوارم بعد از من کسی رو پیدا کنی که هیچوقت بهت دروغ نگه...
ولی من تا اخر عمر عاشقت میمونم...
_جونگکوک"
اخرش قطره اشک خشک شده ای روی ورقه افتاده بود...
به خودم اومدم و دیدم ۲۰ دقیقست دارم بی صدا گریه میکنم...
من نمی‌خواستم اون فکر کنه ازش متنفرم...هیچوقت نبودم...فقط شوکه بودم...
صدای پای آشنایی شنیدم...دیدم کوک خیلی سریع داره از پشت در اتاق رد میشه...به هر زوری بود پاشدم و درو باز کردم
برگشت...خسته بود...خیلی خسته
دوییدم سمتش...
ادامه دارد....
حمایت کنید دخترام❣️
دیدگاه ها (۷)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

اجبار به بدبختی پارت ۳۶

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹³ویو روزالین__________ا...

وقتی دوست پسرت بود💛پارت ۱ ویو جولیکا:داشتیم نوشیدنی میخوردیم...

وقتی نامه ای از گذشته دوست پسرت پیدا کردی🩷پارت ۱روایت از زبا...

پارت ۴۲

تکپارتی جونگ کوک

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

By necessity پارت 1ویو بورام با صدای الارم بیدار شدم رفتم سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط