سناریو ساسونارو
نقاب تنهایی
پارت۲۸
ساسوکه و ناروتو تو راه برگشت بودن
💙: هی ناروتو میدونی فردا باید بریم معموریت مهم
🍥: عه فرداست
💙: اره علام کردن که فردا همهی گروه ها باید راه بیوفتن
🍥: باشه ... چو هم میاد
💙: چرا اونوقت
🍥: ساسوکه اون مهارت های زیادی بلده بهتره بیاد
💙: اهان باشه😒
🍥: هی ساسوکه ارومتر راه برو .... چرا یهو اینطوری کرد... واستا منم بیام
*رسیدن به خونه *
در زدن چو در رو باز کرد
چو: ناروتو بهت خوش گذشت
🍥: اره خیلی خوب بود چو
چو: بیا بریم داخل
🍥: باشه .... ساسوکه خدافظ
💙: خد.ا.حا.فظ..😊 * حرصی*
*شب شد *
🍥: وایییی چه خسته شدم چو فردا معموریت دارم تو هم میای
چو: اگه بخوای چرا که نه
🍥: خیلی ممنونم .... *خمیازه* بیا بخوابیم
چو: بیا بریم
چو داشت تخت رو درست میکرد ناروتو هم داشت موهاشو مرتب میکرد ولی اونا خبر نداشتن که یکی داره میپایشون و اون کسی نبود به جز ساسوکه
ساسوکه روی ساختمون کناری روی سقفش دراز کشیده بود با دوربین داشت از طریق پنجرهی اتاق خواب تو رو دید میزد و هر حرکت چو و ناروتو رو زیر نظر داشت
همون موقع صاحبخونه اومد بیرون تا بره دستشویی ولی تا سرشو بالا کرد یهو یه نفر رو روی سقف خونش دید سکته رو زد ساسوکه یه شنل بلند پوشیده بود که فقط چشماش دیده میشد و برای اینکه بتونه تو رو بهتره ببینه شارینگانشو فعال کرده بود و رسم شده بود عین فرشتهی مرگ
مرد: وااااااااای روحححححح
💙: نه نه اقا من روح نیستم
مرد: الهی درد نگیری پسر جون اون بالا چیکار میکنی
💙: یه کار مهمی دارم بعد میرم
مرد: خیلی خب امان از بچه های امروزی
ساسوکه به دید زنیش ادامه داد اونطرف ناروتو و چو میخواستن بخوابن ناروتو تا اومد روی تخت بخوابه پاش گیر کرد و افتاد و قلب از افتادن یقهی چو رو گرفت و چو هم انداخت ساسوکه که این صحنه رو دید سریع پرید و رفت دم در
💙: ای مردک عوضی میدونست
و در زد
🍥: صدای دره... این وقت شب کیه
چو: نمیدونم بریم ببینیم
چو و ناروتو رفتن در رو باز کردن و با یه نفر که شنل پوشیده بود و چشمای قرمری داشت رو به رو شدن
🍥: وااااااای خدااااا
چو: این دیگه کیه
💙: بابا منم
🍥: ساسوکه تو اینجا چیکار میکنی چرا شبیه روحایی
💙: اومدم اینجا بمونم
🍥: چرا اونوقت
💙: برای اینکه...
ساسوکه رفت تو گوش ناروتو یه چیزی گفت که از سر ناروتو دود بلند شد
🍥: باشه میتو..نی ب. بمونی
💙: ممنون
🍥: ما میخواستیم بخوابیم منو چو تو این اتاق میخوابیم تو هم برو تو اون یکی اتاق مشکلی نداره
💙: نه .. ا..صلا 😊🔪
🍥: باشه پس شب بخیر ساسوکه 😊
💙: شب.ت..ب.خیر 😊🔪
ناروتو و چو رفتن تو اتاق و در رو بستن و ساسوکه هم رفت تو اون یکی اتاق
ساعت دو شب بود صدای جغد میومد صدای ساعت صدای باد چیک چیک لوله ها و ساسوکه همهی این ها رو میشنید همینجور به سقف زل زده بود و خوابش نمیبرد همش به اون اتاق فکر میکرد اخرم بلند شد و از اتاق اومد بیرون اروم در اون یکی رو باز کرد و پاورچین پاورچین رفت تو رفت کنار تخت و ناروتو رو بغل کرد و اروم و بی صدا برد تو اتاق خودش و بعد برگشت و پشتی رو با ناروتو عوض کرد و رفت بیرون
رفت تو اتاق خودش و ناروتو رو که هنوز خواب بود رو بغل کرد و خوابید
💙: هی فکر کردی میزارم با اون جغله تنها باشی تو خواب ببینی
صبح وقتی ناروتو بیدار شد دید تو اتاق ساسوکست و ساسوکه داره موهاشو شونه میزنه
🍥: ساسوکه من چطور اومدم اینجا
💙: تو خواب راه رفتی اومدی
( اره جان خودت)
🍥: تو خواب
💙: اره حالا بیا بریم صبحونه بخوریم
🍥: باشه
چو وقتی بلند شد دستشو دراز کرد ولی بجای ناروتو با پشتی روبه رو شد و بعد بلند شد و رفت بیرون و دید ساسوکه و ناروتو دارن صبحونه می خورن
چو: ناروتو تو کی بیدار شد من نفهمیدم
🍥: من دیشب پیش ساسوکه بودم تو خواب رفتم
چو: تو خواب
چو به ساسوکه نگاه کرد که چشماش بسته بود و داشت بهش نیش خند میزد چو همه چیز رو فهمید
چو: که اینطور😊🔪
🍥: بیا صبحونه بخور
چو: باشه
___________________________________________
پایان😃
پارت۲۸
ساسوکه و ناروتو تو راه برگشت بودن
💙: هی ناروتو میدونی فردا باید بریم معموریت مهم
🍥: عه فرداست
💙: اره علام کردن که فردا همهی گروه ها باید راه بیوفتن
🍥: باشه ... چو هم میاد
💙: چرا اونوقت
🍥: ساسوکه اون مهارت های زیادی بلده بهتره بیاد
💙: اهان باشه😒
🍥: هی ساسوکه ارومتر راه برو .... چرا یهو اینطوری کرد... واستا منم بیام
*رسیدن به خونه *
در زدن چو در رو باز کرد
چو: ناروتو بهت خوش گذشت
🍥: اره خیلی خوب بود چو
چو: بیا بریم داخل
🍥: باشه .... ساسوکه خدافظ
💙: خد.ا.حا.فظ..😊 * حرصی*
*شب شد *
🍥: وایییی چه خسته شدم چو فردا معموریت دارم تو هم میای
چو: اگه بخوای چرا که نه
🍥: خیلی ممنونم .... *خمیازه* بیا بخوابیم
چو: بیا بریم
چو داشت تخت رو درست میکرد ناروتو هم داشت موهاشو مرتب میکرد ولی اونا خبر نداشتن که یکی داره میپایشون و اون کسی نبود به جز ساسوکه
ساسوکه روی ساختمون کناری روی سقفش دراز کشیده بود با دوربین داشت از طریق پنجرهی اتاق خواب تو رو دید میزد و هر حرکت چو و ناروتو رو زیر نظر داشت
همون موقع صاحبخونه اومد بیرون تا بره دستشویی ولی تا سرشو بالا کرد یهو یه نفر رو روی سقف خونش دید سکته رو زد ساسوکه یه شنل بلند پوشیده بود که فقط چشماش دیده میشد و برای اینکه بتونه تو رو بهتره ببینه شارینگانشو فعال کرده بود و رسم شده بود عین فرشتهی مرگ
مرد: وااااااااای روحححححح
💙: نه نه اقا من روح نیستم
مرد: الهی درد نگیری پسر جون اون بالا چیکار میکنی
💙: یه کار مهمی دارم بعد میرم
مرد: خیلی خب امان از بچه های امروزی
ساسوکه به دید زنیش ادامه داد اونطرف ناروتو و چو میخواستن بخوابن ناروتو تا اومد روی تخت بخوابه پاش گیر کرد و افتاد و قلب از افتادن یقهی چو رو گرفت و چو هم انداخت ساسوکه که این صحنه رو دید سریع پرید و رفت دم در
💙: ای مردک عوضی میدونست
و در زد
🍥: صدای دره... این وقت شب کیه
چو: نمیدونم بریم ببینیم
چو و ناروتو رفتن در رو باز کردن و با یه نفر که شنل پوشیده بود و چشمای قرمری داشت رو به رو شدن
🍥: وااااااای خدااااا
چو: این دیگه کیه
💙: بابا منم
🍥: ساسوکه تو اینجا چیکار میکنی چرا شبیه روحایی
💙: اومدم اینجا بمونم
🍥: چرا اونوقت
💙: برای اینکه...
ساسوکه رفت تو گوش ناروتو یه چیزی گفت که از سر ناروتو دود بلند شد
🍥: باشه میتو..نی ب. بمونی
💙: ممنون
🍥: ما میخواستیم بخوابیم منو چو تو این اتاق میخوابیم تو هم برو تو اون یکی اتاق مشکلی نداره
💙: نه .. ا..صلا 😊🔪
🍥: باشه پس شب بخیر ساسوکه 😊
💙: شب.ت..ب.خیر 😊🔪
ناروتو و چو رفتن تو اتاق و در رو بستن و ساسوکه هم رفت تو اون یکی اتاق
ساعت دو شب بود صدای جغد میومد صدای ساعت صدای باد چیک چیک لوله ها و ساسوکه همهی این ها رو میشنید همینجور به سقف زل زده بود و خوابش نمیبرد همش به اون اتاق فکر میکرد اخرم بلند شد و از اتاق اومد بیرون اروم در اون یکی رو باز کرد و پاورچین پاورچین رفت تو رفت کنار تخت و ناروتو رو بغل کرد و اروم و بی صدا برد تو اتاق خودش و بعد برگشت و پشتی رو با ناروتو عوض کرد و رفت بیرون
رفت تو اتاق خودش و ناروتو رو که هنوز خواب بود رو بغل کرد و خوابید
💙: هی فکر کردی میزارم با اون جغله تنها باشی تو خواب ببینی
صبح وقتی ناروتو بیدار شد دید تو اتاق ساسوکست و ساسوکه داره موهاشو شونه میزنه
🍥: ساسوکه من چطور اومدم اینجا
💙: تو خواب راه رفتی اومدی
( اره جان خودت)
🍥: تو خواب
💙: اره حالا بیا بریم صبحونه بخوریم
🍥: باشه
چو وقتی بلند شد دستشو دراز کرد ولی بجای ناروتو با پشتی روبه رو شد و بعد بلند شد و رفت بیرون و دید ساسوکه و ناروتو دارن صبحونه می خورن
چو: ناروتو تو کی بیدار شد من نفهمیدم
🍥: من دیشب پیش ساسوکه بودم تو خواب رفتم
چو: تو خواب
چو به ساسوکه نگاه کرد که چشماش بسته بود و داشت بهش نیش خند میزد چو همه چیز رو فهمید
چو: که اینطور😊🔪
🍥: بیا صبحونه بخور
چو: باشه
___________________________________________
پایان😃
- ۲۱.۶k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط