#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۵: پایانِ ضیافت«بخش دوم»
یهجین متوجه تغییر نگاه جونگکوک شد و فوری گفت:
— خب معلومه، وقتی آدم از صبح چیزی درستوحسابی نخورده باشه، هر چیزی خوب به نظر میرسه.
جونگکوک نگاه سردی بهش انداخت.
— گفتم خوبه. لازم نیست نظر منو اصلاح کنی.
چند نفر از مهمانها سکوت کردند.
یهجین لبخندش را حفظ کرد، ولی فشار انگشتهایش روی قاشق بیشتر شد.
پادشاه که انگار از دیدن این کشمکش پنهان بدش نمیآمد، جامش را روی میز گذاشت و گفت:
— برای امشب کافیه ضیافت تمومه.
همه از جا بلند شدند.
صندلیها عقب رفتند.
خدمتکارها برای جمع کردن ظرفها جلو آمدند.
صدای تعظیمها و جابهجا شدن لباسهای رسمی در سالن پیچید.
سوآ سریع مشغول جمع کردن میز شد.
نمیخواست حتی یک ثانیه بیشتر از لازم آنجا بماند.
اما درست وقتی داشت آخرین بشقاب کنار جونگکوک را برمیداشت، صدای پادشاه در سالن پیچید:
— سوآ.
دست سوآ برای لحظهای متوقف شد.
— بله، سرورم؟
پادشاه از جای خود بلند شده بود و نگاهش مستقیم روی او بود.
— امشب خودت رو کنترل کردی این خوبه.
سوآ سرش را پایین انداخت.
— فقط وظیفهام رو انجام دادم، سرورم.
پادشاه آرام گفت:
— امیدوارم فردا هم همینطور باشه.
این جمله بیشتر از یک تعریف، یک هشدار بود.
سوآ تعظیم کرد.
— بله، سرورم.
پادشاه، ملکه و بعد مهمانها یکییکی سالن را ترک کردند.
یهجین هنگام رفتن، خیلی آرام از کنار سوآ رد شد و زیر لب گفت:
— هنوز تموم نشده.
سوآ بدون اینکه حتی نگاهش کند، پاسخ داد:
— میدونم، بانوی من.
یهجین برای یک لحظه مکث کرد؛ انگار انتظار اینهمه خونسردی را نداشت.
اما چیزی نگفت و رفت.
چند دقیقه بعد، سالن تقریباً خالی شده بود.
فقط چند خدمتکار مانده بودند که ظرفهای آخر را جمع کنند.
جونگکوک هم باید میرفت.
تهیونگ از دور وارد شد تا همراهش باشد.
نگاه کوتاهی به سوآ انداخت و وقتی دید سالم و سرپا ایستاده، نفس راحتی کشید.
جونگکوک قبل از خروج، فقط یک بار برگشت.
سوآ آن طرف سالن ایستاده بود، با سینی نقرهای در دست و صورتی انگار نه انگار قلبش از اول شب هزار بار شکسته.
چشمهایشان برای یک لحظه در هم گره خورد.
نه لبخندی.
نه حرکتی.
نه کلمهای.
فقط همان نگاه کوتاه، که بیشتر از هر اعترافی حرف داشت:
«دووم بیار.»
جونگکوک خیلی آهسته سرش را خم کرد و بعد همراه تهیونگ از سالن بیرون رفت.
وقتی درها بسته شد، سوآ بالاخره نفسش را بیرون داد.
یکی از خدمتکارها با هیجان گفت:
— امشب خیلی خوب از پسش براومدی!
یکی دیگر زیر لب گفت:
— من جای تو بودم همون اول جلوی یه جین کم میآوردم.
سوآ فقط لبخند خیلی کمرنگی زد.
— هنوز شب تموم نشده.
سینی را محکمتر در دستش گرفت و به سمت آشپزخانه راه افتاد.
اما ته دلش میدانست پادشاه راست گفته بود.
امتحان واقعی، تازه از فردا شروع میشد.
[ادامه دارد...]
«پایان بخش دوم»
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۰۵: پایانِ ضیافت«بخش دوم»
یهجین متوجه تغییر نگاه جونگکوک شد و فوری گفت:
— خب معلومه، وقتی آدم از صبح چیزی درستوحسابی نخورده باشه، هر چیزی خوب به نظر میرسه.
جونگکوک نگاه سردی بهش انداخت.
— گفتم خوبه. لازم نیست نظر منو اصلاح کنی.
چند نفر از مهمانها سکوت کردند.
یهجین لبخندش را حفظ کرد، ولی فشار انگشتهایش روی قاشق بیشتر شد.
پادشاه که انگار از دیدن این کشمکش پنهان بدش نمیآمد، جامش را روی میز گذاشت و گفت:
— برای امشب کافیه ضیافت تمومه.
همه از جا بلند شدند.
صندلیها عقب رفتند.
خدمتکارها برای جمع کردن ظرفها جلو آمدند.
صدای تعظیمها و جابهجا شدن لباسهای رسمی در سالن پیچید.
سوآ سریع مشغول جمع کردن میز شد.
نمیخواست حتی یک ثانیه بیشتر از لازم آنجا بماند.
اما درست وقتی داشت آخرین بشقاب کنار جونگکوک را برمیداشت، صدای پادشاه در سالن پیچید:
— سوآ.
دست سوآ برای لحظهای متوقف شد.
— بله، سرورم؟
پادشاه از جای خود بلند شده بود و نگاهش مستقیم روی او بود.
— امشب خودت رو کنترل کردی این خوبه.
سوآ سرش را پایین انداخت.
— فقط وظیفهام رو انجام دادم، سرورم.
پادشاه آرام گفت:
— امیدوارم فردا هم همینطور باشه.
این جمله بیشتر از یک تعریف، یک هشدار بود.
سوآ تعظیم کرد.
— بله، سرورم.
پادشاه، ملکه و بعد مهمانها یکییکی سالن را ترک کردند.
یهجین هنگام رفتن، خیلی آرام از کنار سوآ رد شد و زیر لب گفت:
— هنوز تموم نشده.
سوآ بدون اینکه حتی نگاهش کند، پاسخ داد:
— میدونم، بانوی من.
یهجین برای یک لحظه مکث کرد؛ انگار انتظار اینهمه خونسردی را نداشت.
اما چیزی نگفت و رفت.
چند دقیقه بعد، سالن تقریباً خالی شده بود.
فقط چند خدمتکار مانده بودند که ظرفهای آخر را جمع کنند.
جونگکوک هم باید میرفت.
تهیونگ از دور وارد شد تا همراهش باشد.
نگاه کوتاهی به سوآ انداخت و وقتی دید سالم و سرپا ایستاده، نفس راحتی کشید.
جونگکوک قبل از خروج، فقط یک بار برگشت.
سوآ آن طرف سالن ایستاده بود، با سینی نقرهای در دست و صورتی انگار نه انگار قلبش از اول شب هزار بار شکسته.
چشمهایشان برای یک لحظه در هم گره خورد.
نه لبخندی.
نه حرکتی.
نه کلمهای.
فقط همان نگاه کوتاه، که بیشتر از هر اعترافی حرف داشت:
«دووم بیار.»
جونگکوک خیلی آهسته سرش را خم کرد و بعد همراه تهیونگ از سالن بیرون رفت.
وقتی درها بسته شد، سوآ بالاخره نفسش را بیرون داد.
یکی از خدمتکارها با هیجان گفت:
— امشب خیلی خوب از پسش براومدی!
یکی دیگر زیر لب گفت:
— من جای تو بودم همون اول جلوی یه جین کم میآوردم.
سوآ فقط لبخند خیلی کمرنگی زد.
— هنوز شب تموم نشده.
سینی را محکمتر در دستش گرفت و به سمت آشپزخانه راه افتاد.
اما ته دلش میدانست پادشاه راست گفته بود.
امتحان واقعی، تازه از فردا شروع میشد.
[ادامه دارد...]
«پایان بخش دوم»
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۶۸۳
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط