پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»
پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»
یورا چند ثانیه به یونگی خیره موند.
«اسم من؟»
یونگی نامه رو دوباره نگاه کرد، انگار امیدوار بود چیزی که خونده اشتباه بوده باشه.
اما نبود.
«پادشاه دستور داده فردا هر دو در قصر حاضر بشیم.»
یورا بلند شد.
«من که هیچ کاری نکردم.»
«میدونم.»
«پس چرا باید منو ببرن قصر؟»
یونگی جواب نداد.
سرباز هنوز چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و منتظر دستور بود.
یونگی نامه رو تا کرد.
«چون از وقتی اسم تو کنار اسم من قرار گرفته، دیگه مسئله فقط بین ما نیست.»
یورا عصبی گفت:
«یعنی قراره از من توضیح بخوان که چرا با تو حرف میزنم؟»
«نمیدونم.»
«یا قراره مجبورم کنن ازت فاصله بگیرم؟»
یونگی این بار با اطمینان گفت:
«اجازه نمیدم کسی تو رو مجبور به چیزی کنه.»
یورا سریع جواب داد:
«ولی خودت هم نمیتونی جلوی پادشاه بایستی و هر کاری خواستی بکنی.»
یونگی ساکت شد.
چون حق با او بود.
---
صبح روز بعد، یورا برای اولین بار وارد قصر شد.
نه با لباس فاخر، نه همراه خانوادهای قدرتمند.
فقط یک دختر معمولی از یک روستا که ناگهان اسمش وارد بازی خاندانها شده بود.
سوآ قبل از رفتنش فقط یک جمله به او گفته بود:
«هر چی شد، خودت رو نباز.»
یورا هم همان جمله را در ذهنش تکرار میکرد.
وقتی وارد تالار شد، یونگی آنجا بود.
کنارش پدرش ایستاده بود.
در سمت دیگر تالار، سوهی و خاندان چو قرار داشتند.
پادشاه با دیدن یورا گفت:
«نزدیکتر بیا.»
یورا جلو رفت.
«میدانی چرا اینجایی؟»
یورا صادقانه گفت:
«نه، اعلیحضرت.»
پادشاه نگاه کوتاهی به یونگی انداخت.
«گزارشهایی به دست ما رسیده که نشان میدهد رابطهای میان تو و مین یونگی وجود دارد.»
تالار ساکت شد.
یورا چیزی نگفت.
پادشاه ادامه داد:
«اگر این رابطه ادامه پیدا کند، ممکن است اتحاد میان خاندان مین و چو را با مشکل مواجه کند.»
یونگی یک قدم جلو آمد.
«اعلیحضرت، اگر مشکلی وجود دارد، مربوط به تصمیم من است. یورا هیچ دخالتی در اختلاف خاندانها ندارد.»
پادشاه با صدای آرامی گفت:
«پس اگر از او بخواهیم از پایتخت دور بماند، مخالفت میکنی؟»
یونگی بدون مکث جواب داد:
«بله.»
چند نفر در تالار به هم نگاه کردند.
اما قبل از اینکه پادشاه چیزی بگوید، یورا خودش جلو آمد.
«اعلیحضرت.»
یونگی برگشت سمتش.
یورا ادامه داد:
«من نمیخوام به خاطر من، خاندان مین بیشتر تحت فشار قرار بگیره.»
سوهی از آن طرف تالار با دقت به او نگاه میکرد.
پادشاه پرسید:
«پس چه میخواهی؟»
یورا چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
«فقط میخوام تصمیمی که دربارهی زندگی من گرفته میشه، بدون حضور خودم گرفته نشه.»
برای اولین بار، سکوت تالار رنگ دیگری داشت.
چون یورا نه التماس کرده بود، نه خودش را قربانی نشان داده بود.
فقط ایستاده بود و حق انتخاب خودش را میخواست.
و پادشاه، برخلاف انتظار همه، لبخند بسیار کوتاهی زد.
«خوب.»
بعد نگاهش را به یونگی دوخت.
«پس شاید وقت آن رسیده باشد که بفهمیم این رابطه واقعاً ارزش چه چیزی را دارد.»
و همان لحظه، درهای تالار باز شد.
یک سرباز با عجله وارد شد.
«اعلیحضرت! خبر فوری از جنوب رسیده!»
پادشاه برگشت.
«چه خبری؟»
سرباز نفسش را تنظیم کرد.
«یکی از قلعههای مرزی... به دست نیروهای ناشناس افتاده.»
یونگی همان لحظه فهمید.
این دیگر فقط مسئلهی ازدواج نبود.
کسی در حال شروع کردن جنگی بود که ممکن بود همهچیز را تغییر دهد.
یورا چند ثانیه به یونگی خیره موند.
«اسم من؟»
یونگی نامه رو دوباره نگاه کرد، انگار امیدوار بود چیزی که خونده اشتباه بوده باشه.
اما نبود.
«پادشاه دستور داده فردا هر دو در قصر حاضر بشیم.»
یورا بلند شد.
«من که هیچ کاری نکردم.»
«میدونم.»
«پس چرا باید منو ببرن قصر؟»
یونگی جواب نداد.
سرباز هنوز چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و منتظر دستور بود.
یونگی نامه رو تا کرد.
«چون از وقتی اسم تو کنار اسم من قرار گرفته، دیگه مسئله فقط بین ما نیست.»
یورا عصبی گفت:
«یعنی قراره از من توضیح بخوان که چرا با تو حرف میزنم؟»
«نمیدونم.»
«یا قراره مجبورم کنن ازت فاصله بگیرم؟»
یونگی این بار با اطمینان گفت:
«اجازه نمیدم کسی تو رو مجبور به چیزی کنه.»
یورا سریع جواب داد:
«ولی خودت هم نمیتونی جلوی پادشاه بایستی و هر کاری خواستی بکنی.»
یونگی ساکت شد.
چون حق با او بود.
---
صبح روز بعد، یورا برای اولین بار وارد قصر شد.
نه با لباس فاخر، نه همراه خانوادهای قدرتمند.
فقط یک دختر معمولی از یک روستا که ناگهان اسمش وارد بازی خاندانها شده بود.
سوآ قبل از رفتنش فقط یک جمله به او گفته بود:
«هر چی شد، خودت رو نباز.»
یورا هم همان جمله را در ذهنش تکرار میکرد.
وقتی وارد تالار شد، یونگی آنجا بود.
کنارش پدرش ایستاده بود.
در سمت دیگر تالار، سوهی و خاندان چو قرار داشتند.
پادشاه با دیدن یورا گفت:
«نزدیکتر بیا.»
یورا جلو رفت.
«میدانی چرا اینجایی؟»
یورا صادقانه گفت:
«نه، اعلیحضرت.»
پادشاه نگاه کوتاهی به یونگی انداخت.
«گزارشهایی به دست ما رسیده که نشان میدهد رابطهای میان تو و مین یونگی وجود دارد.»
تالار ساکت شد.
یورا چیزی نگفت.
پادشاه ادامه داد:
«اگر این رابطه ادامه پیدا کند، ممکن است اتحاد میان خاندان مین و چو را با مشکل مواجه کند.»
یونگی یک قدم جلو آمد.
«اعلیحضرت، اگر مشکلی وجود دارد، مربوط به تصمیم من است. یورا هیچ دخالتی در اختلاف خاندانها ندارد.»
پادشاه با صدای آرامی گفت:
«پس اگر از او بخواهیم از پایتخت دور بماند، مخالفت میکنی؟»
یونگی بدون مکث جواب داد:
«بله.»
چند نفر در تالار به هم نگاه کردند.
اما قبل از اینکه پادشاه چیزی بگوید، یورا خودش جلو آمد.
«اعلیحضرت.»
یونگی برگشت سمتش.
یورا ادامه داد:
«من نمیخوام به خاطر من، خاندان مین بیشتر تحت فشار قرار بگیره.»
سوهی از آن طرف تالار با دقت به او نگاه میکرد.
پادشاه پرسید:
«پس چه میخواهی؟»
یورا چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
«فقط میخوام تصمیمی که دربارهی زندگی من گرفته میشه، بدون حضور خودم گرفته نشه.»
برای اولین بار، سکوت تالار رنگ دیگری داشت.
چون یورا نه التماس کرده بود، نه خودش را قربانی نشان داده بود.
فقط ایستاده بود و حق انتخاب خودش را میخواست.
و پادشاه، برخلاف انتظار همه، لبخند بسیار کوتاهی زد.
«خوب.»
بعد نگاهش را به یونگی دوخت.
«پس شاید وقت آن رسیده باشد که بفهمیم این رابطه واقعاً ارزش چه چیزی را دارد.»
و همان لحظه، درهای تالار باز شد.
یک سرباز با عجله وارد شد.
«اعلیحضرت! خبر فوری از جنوب رسیده!»
پادشاه برگشت.
«چه خبری؟»
سرباز نفسش را تنظیم کرد.
«یکی از قلعههای مرزی... به دست نیروهای ناشناس افتاده.»
یونگی همان لحظه فهمید.
این دیگر فقط مسئلهی ازدواج نبود.
کسی در حال شروع کردن جنگی بود که ممکن بود همهچیز را تغییر دهد.
- ۲۱۸
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط