My Arirang Part 4
ژنرال کیم: سرشو بزارید داخل جعبه ،خودم شخصاً میبرمش پایتخت ...
(ژنرال داشت به سمت در حرکت میکرد که ...)
سرباز: با خانوادش چیکار کنیم ژنرال؟
ژنرال کیم: با خائنین چیکار میکنن؟
سرباز: چشم قربان ...
صدای قدم ها به سمت برج اصلی دژ شنیده میشد ،،، ارتش در بخش پایینی دژ منتظر فرمان بود ،،، سیاهه اسیران و خائنین بازداشت شده دیده میشد ...
ژنرال کیم بر فراز برج نگاهی گذرا به اونها انداخت و کمی به برف و بار زمستانی توجه کرد .... هوا در بخش شمال غربی سرد تر بود ،ژنرال نگاهی به مسیر باریک کوهستانی و پیکی که با سرعت با اسبی خاکستری به سوی دژ میتاخت انداخت
فرمانده ارتش: ظاهراً پیکی از پایتخت قربان
ژنرال کیم: خوبه... باید به پایتخت برگردیم البته همراه با سر تک تک خائنین
فرمانده: هزار نفر هستند قربان
ژنرال کیم: پس از محلی ها بخواه سبد های بیشتری برای حمل سر هاشون تا پایتخت ببافن ،،، کسی از مرگ خائنین اشک نمیریزه فرمانده ،هیچ کس! متوجه شدی؟
فرمانده: بله ژنرال ...
ژنرال کیم: خوبه ،اسبم رو آماده کن ....
پایتخت سه روز بعد ...
به محض ورود کاروان ژنرال کیم به پایتخت مردم از شدت تعجب و تعدادی هم ترس و تعدادی هم افتخار به استقبال رفتند ...
ژنرال کیم سوار بر اسب سیاه بزرگش جلو تر از صف حرکت میکرد ... مردم به جعبه ای که از کنار زین اسب اون آویز بود نگاه میکردند که قطره قطره ازش خون میچکید روی خاک زمین
( در میان مردم)
-:بازم خائنین رو کشت!
+:اون واقعاً بی رحمه ...
-:مگه اون زیر دست خاندان مین نبود چجوریه که الان داره مستقیماً به پادشاه خدمت میکنه؟ ...
+: من از تاجر های دِگو شنیدم که اون خیلی با ژنرال های پایتخت فرق داره این یکی از اعضای غیر رسمی خاندان مین! ... میگن کشاورز زادست
-:این غیر ممکنه ... چجوری یه کشاورز زاده به اینجا رسیده!!!
+: میگن نامیراست! میگن از سن 14سالگی تو میدون های جنگ بوده ... میگن تو جنگ با مهاجمای جنوب و غربی بوده! حتی میگن تو یکی از اون جنگا صورتش آسیب دیده واسه همین اون نیم ماسک دیو ببر رو به چهره میزنه
-:اووووو ،اون آدم قدرتمند یه ...
+: اره همینطور...( ناگهان به علت نگاه خیره ژنرال کیم ساکت شدند )
فرمانده ارتش: چیزی شده ژنرال؟
ژنرال کیم: میدونی فرمانده سانگ ،من واقعاً شنوایی خوبی دارم
فرمانده کمی با تعجب به ژنرال جوان نگاه کرد ...
ژنرال کیم: اون دوتا کشاورز دارن راجب من حرف میزنند
فرمانده: حرف بدی زدند قربان اگه دستور بدید اونها رو بازداشت میکنیم و ....
ژنرال کیم: اونها میگن من انسان قدرتمندی هستم.
فرمانده: ... خب این چیز درستیه
ژنرال کیم: نه ،این درست نیست ...
فرمانده: قربان!؟
ژنرال کیم : بهم بگو سانگ گان یه شمشیر خطرناک تره یا تو ؟
فرمانده با کمی تعجب فکر کرد و گفت
فرمانده: شمشیر ؟
ژنرال کیم: اون بدون تو خطرناکه؟
فرمانده: نه ،ولی شمشیر وسیله خطرناکه
ژنرال کیم: نه ... شمشیر خطرناک چون تو دستای توعه ... حالا بهم بگو کدوم خطرناک تره ، ژنرال کیم تهیونگ؟ یا کیم تهیونگ؟
فرمانده: کیم... تهی... ژنرااال !
ژنرال کیم:(خنده کوتاه) چیه ترسیدی اسممو خالی بگی بی احترامی کنی!؟
فرمانده : خب ... خب قربان من ...
ژنرال کیم: خودت جواب خودتو دادی سانگ گان ...
فرمانده:(لبخند آروم) بله قربان .
(صدای شیپور و تبل ورود ارتش به محوطه کاخ سلطنتی)
پیشکار: ژنرال کیم تهیونگ وارد میشوند !!!!
در تالار اصلی تمام وزران و ژنرالان و خاندان سلطنتی جمع بودند که ژنرال جوان با جعبه ای در دست و با زره نظامی به آرامی داخل شد ... در جایگاه ایستاد و به پادشاه تعظیم کرد و سپس در آرامش ایستاد ،پادشاه و ژنرال جوان چند دقیقه به هم خیره شدند و در سکوت کوتاهی به هم نگاه کردند که پادشاه گفت
پادشاه: خوشامدید ژنرال کیم، انتظار نداشتم به این سرعت به پایتخت برسید حتماً خیلی خسته شدید هم شما و هم ... ارتش سلطنتی خاندان مین
ژنرال کیم: اینکه شما به من و ارتشم اهمیت میدید واقعاً مایع خورسندی عالیجناب... ولی این خستگی اصلاً در برابر اخباری که قراره به شما تقدیم کنم ارزشی نداره
پادشاه: کمابیش شنیدم ... ظاهراً خیلی خشن ظاهر شدید ژنرال
ژنرال کیم: من وظیفه دارم که به دشمنانمون اینو بفهمونم که ما گزینه ای بی خطر برای حمله نیستیم ،،، و فکر کنم با سرکوب خیانت مرز غربی این موضوع به تمام حکومت های همسایه سرزمین عزیزمون یاد آوری شد! ...
ژنرال جوان به آرومی جلو اومد و جعبه ای را در پیشگاه پادشاه قرار داد و وقتی دربش رو باز کرد صدایی شک زده از درباریان بلند شد ...
پادشاه در سکوت به سر فرمانده نگهبانان خائن مرزی نگاه میکرد ... و متقابلاً به ژنرال جوانی که زره ای ترس و پشیمانی در چشم هاش نبود...
#MyArirang
(ژنرال داشت به سمت در حرکت میکرد که ...)
سرباز: با خانوادش چیکار کنیم ژنرال؟
ژنرال کیم: با خائنین چیکار میکنن؟
سرباز: چشم قربان ...
صدای قدم ها به سمت برج اصلی دژ شنیده میشد ،،، ارتش در بخش پایینی دژ منتظر فرمان بود ،،، سیاهه اسیران و خائنین بازداشت شده دیده میشد ...
ژنرال کیم بر فراز برج نگاهی گذرا به اونها انداخت و کمی به برف و بار زمستانی توجه کرد .... هوا در بخش شمال غربی سرد تر بود ،ژنرال نگاهی به مسیر باریک کوهستانی و پیکی که با سرعت با اسبی خاکستری به سوی دژ میتاخت انداخت
فرمانده ارتش: ظاهراً پیکی از پایتخت قربان
ژنرال کیم: خوبه... باید به پایتخت برگردیم البته همراه با سر تک تک خائنین
فرمانده: هزار نفر هستند قربان
ژنرال کیم: پس از محلی ها بخواه سبد های بیشتری برای حمل سر هاشون تا پایتخت ببافن ،،، کسی از مرگ خائنین اشک نمیریزه فرمانده ،هیچ کس! متوجه شدی؟
فرمانده: بله ژنرال ...
ژنرال کیم: خوبه ،اسبم رو آماده کن ....
پایتخت سه روز بعد ...
به محض ورود کاروان ژنرال کیم به پایتخت مردم از شدت تعجب و تعدادی هم ترس و تعدادی هم افتخار به استقبال رفتند ...
ژنرال کیم سوار بر اسب سیاه بزرگش جلو تر از صف حرکت میکرد ... مردم به جعبه ای که از کنار زین اسب اون آویز بود نگاه میکردند که قطره قطره ازش خون میچکید روی خاک زمین
( در میان مردم)
-:بازم خائنین رو کشت!
+:اون واقعاً بی رحمه ...
-:مگه اون زیر دست خاندان مین نبود چجوریه که الان داره مستقیماً به پادشاه خدمت میکنه؟ ...
+: من از تاجر های دِگو شنیدم که اون خیلی با ژنرال های پایتخت فرق داره این یکی از اعضای غیر رسمی خاندان مین! ... میگن کشاورز زادست
-:این غیر ممکنه ... چجوری یه کشاورز زاده به اینجا رسیده!!!
+: میگن نامیراست! میگن از سن 14سالگی تو میدون های جنگ بوده ... میگن تو جنگ با مهاجمای جنوب و غربی بوده! حتی میگن تو یکی از اون جنگا صورتش آسیب دیده واسه همین اون نیم ماسک دیو ببر رو به چهره میزنه
-:اووووو ،اون آدم قدرتمند یه ...
+: اره همینطور...( ناگهان به علت نگاه خیره ژنرال کیم ساکت شدند )
فرمانده ارتش: چیزی شده ژنرال؟
ژنرال کیم: میدونی فرمانده سانگ ،من واقعاً شنوایی خوبی دارم
فرمانده کمی با تعجب به ژنرال جوان نگاه کرد ...
ژنرال کیم: اون دوتا کشاورز دارن راجب من حرف میزنند
فرمانده: حرف بدی زدند قربان اگه دستور بدید اونها رو بازداشت میکنیم و ....
ژنرال کیم: اونها میگن من انسان قدرتمندی هستم.
فرمانده: ... خب این چیز درستیه
ژنرال کیم: نه ،این درست نیست ...
فرمانده: قربان!؟
ژنرال کیم : بهم بگو سانگ گان یه شمشیر خطرناک تره یا تو ؟
فرمانده با کمی تعجب فکر کرد و گفت
فرمانده: شمشیر ؟
ژنرال کیم: اون بدون تو خطرناکه؟
فرمانده: نه ،ولی شمشیر وسیله خطرناکه
ژنرال کیم: نه ... شمشیر خطرناک چون تو دستای توعه ... حالا بهم بگو کدوم خطرناک تره ، ژنرال کیم تهیونگ؟ یا کیم تهیونگ؟
فرمانده: کیم... تهی... ژنرااال !
ژنرال کیم:(خنده کوتاه) چیه ترسیدی اسممو خالی بگی بی احترامی کنی!؟
فرمانده : خب ... خب قربان من ...
ژنرال کیم: خودت جواب خودتو دادی سانگ گان ...
فرمانده:(لبخند آروم) بله قربان .
(صدای شیپور و تبل ورود ارتش به محوطه کاخ سلطنتی)
پیشکار: ژنرال کیم تهیونگ وارد میشوند !!!!
در تالار اصلی تمام وزران و ژنرالان و خاندان سلطنتی جمع بودند که ژنرال جوان با جعبه ای در دست و با زره نظامی به آرامی داخل شد ... در جایگاه ایستاد و به پادشاه تعظیم کرد و سپس در آرامش ایستاد ،پادشاه و ژنرال جوان چند دقیقه به هم خیره شدند و در سکوت کوتاهی به هم نگاه کردند که پادشاه گفت
پادشاه: خوشامدید ژنرال کیم، انتظار نداشتم به این سرعت به پایتخت برسید حتماً خیلی خسته شدید هم شما و هم ... ارتش سلطنتی خاندان مین
ژنرال کیم: اینکه شما به من و ارتشم اهمیت میدید واقعاً مایع خورسندی عالیجناب... ولی این خستگی اصلاً در برابر اخباری که قراره به شما تقدیم کنم ارزشی نداره
پادشاه: کمابیش شنیدم ... ظاهراً خیلی خشن ظاهر شدید ژنرال
ژنرال کیم: من وظیفه دارم که به دشمنانمون اینو بفهمونم که ما گزینه ای بی خطر برای حمله نیستیم ،،، و فکر کنم با سرکوب خیانت مرز غربی این موضوع به تمام حکومت های همسایه سرزمین عزیزمون یاد آوری شد! ...
ژنرال جوان به آرومی جلو اومد و جعبه ای را در پیشگاه پادشاه قرار داد و وقتی دربش رو باز کرد صدایی شک زده از درباریان بلند شد ...
پادشاه در سکوت به سر فرمانده نگهبانان خائن مرزی نگاه میکرد ... و متقابلاً به ژنرال جوانی که زره ای ترس و پشیمانی در چشم هاش نبود...
#MyArirang
- ۹.۲k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط