{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[دختر‌آدم‌فضایی!💜]

[دختر‌آدم‌فضایی!💜]
شب‌بود‌ساعت‌3‌طوفان‌بود‌و‌رعد‌و‌برق‌و‌بارون
تو‌کنج‌اتاقم‌نشسته‌بودم‌کنار‌پنجره
روی‌تختم‌زانو‌ها‌مو‌بغل‌کردم
و
شروع‌کردم‌ب‌گریه‌کردن
خودمم‌نمیدونستم‌برای‌چی‌گریه‌می‌کنم
فقط‌میدونم‌خسته‌شدم
از‌چی!
از‌{تنهآیی‌}ولی‌بازم‌دوسش‌داشتم:)
با‌خودم‌‌زیر‌لب‌زمزمه‌می‌کردم
ک‌من‌چقدر‌تنهآم
اصلا‌کسی‌دوسم‌داره
اگه‌غیب‌بشم‌چی‌میشه
ب‌خودم‌یاد‌آوری‌کردم
هیچی‌نمیشه
اگه‌من‌برم‌هیچکی‌تنها‌نمیشه
و‌باز‌هم‌صدای‌هق‌هق
ک‌متوجه‌باز‌شدن‌در‌اتاقم‌شدم
‌میدونین‌کی‌بود
ی‌آدم‌فضایی‌
اومدش‌و‌ب‌من‌گفت:
-باید‌بریم!
-کجا؟!
-تو‌از‌جنس‌این‌سیاره‌نیستی:)
ی‌لبخند‌محو‌زدم
و‌رفتم‌ب‌اورانوص‌💜
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part17بعدم کامیار اومد دنبالمون و رفتیم رستور...

پارت۲

چند پارتی جیمین.وقتی بهت خیانت کرد... و خودش جلوی پاهام زانو...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

Love youپارت چهاردهمسوار چرخ فلک شدیم ک یهو وسط بازی برقا رف...

حقیقتا واقعا خستم میدونم شمام خسته اید به هر حال هرکس به اند...

رمان عشق ممنوع

رمان تو خود منی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط