تکپارتی بی تی اس

همه فکر می‌کنن عضو هشتم گروه، یعنی تو، یه فرشته‌ کوچولویی که فقط بلده با چشمای درشتش به دوربین زل بزنه و با اون استایلِ شیک و کیوتش دل همه‌ی طرفدارا رو ببره. حتی خودِ اعضا هم روزای اول گولِ ظاهر مظلومت رو خورده بودن.
یه روز که از تمرین خسته بودیم، همون‌طور که داشتیم آب می‌خوردیم، کوکی یهو گفت: «بچه‌ها، کسی هست که بتونه مچ منو بخوابونه؟»
تو که داشتی گوشه‌ی سالن استراحت می‌کردی، یهو گفتی: «من هستم!»
کلِ سالن سکوت شد. فکر کردن داری شوخی می‌کنی. کوکی با خنده‌ی از روی ترحم دستش رو گذاشت روی میز و گفت: «اوکی، ولی اگه دستت شکست گردن من نیستا!»
اتو دستت رو گذاشتی توی دستش. اونقدر دستات ظریف و کوچیک بود که همه فکر کردن الان با یه فشارِ کوکی، استخونات خرد می‌شه. اما تو… یهو یه نگاهِ سرد و جدی بهش انداختی، انگار یهو از یه پرنسس تبدیل شدی به یه جومونگ که قرازه از صد جهت سامورایی دست کوکی رو پاره کنی
«یک، دو، سه!»
فقط صدای برخورد دست کوکی به میز اومد. نه یک ثانیه، نه دو ثانیه! اصلاً حتی نرسید دستش رو تکون بده. مچش عینِ چوبِ خشک خورد زمین. کوکی با دهنِ باز موند. تهیونگ که داشت نوشیدنی می‌خورد، کل نوشیدنی‌ش پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفه کردن.
تو هم خیلی ریلکسی، انگار نه انگار... دستت رو گرفتی بالا و گفتی: «خب… کی بعدی بود؟»
پرس به فردا
تهیونگ گیر داده بود که باید باهات حرف بزنه. خیلی کلافه بود، هی این‌پا و اون‌پا می‌کرد. معلوم بود یه چیزایی تو دلشه. اومد نزدیکت و گفت: «ات… می‌شه یه لحظه بیای پشت صحنه؟ می‌خوام یه چیزی بگم که… خب…»

همین که خواست بگه «ات من واقعاً...»، یهو صورتش مثل گچ سفید شد. چشماش رفت عقب و قبل از اینکه حرفش تموم بشه، پخشِ زمین شد! از شدتِ استرسِ زیاد، غش کرده بود بنده خدا!(پسرم... یه اعتراف میخواستی بکنی چرا مردی....)
تو که اصلاً به یک ورش هم نبود که غش کرده خیلی سریع و با یه حرکتِ تکنیکی، دستات رو انداختی زیرِ زانو و کمرش و مثلِ یه پرنسسِ واقعی که داره شوالیه‌ش رو نجات می‌ده، بلندش کردی. جیمین و بقیه اعضا که تازه وارد شده بودن، با دیدنِ این صحنه، یعنی تو که داری تهیونگِ به اون گنده‌ای رو مثلِ یه کیسه پرِ پنبه بلند می‌کنی، همون‌جا خشک‌شون زد.

جیهوپ داد زد: «یااااا! ات! اون تهیونگه یا عروسکِ پلاستیکی؟! چرا تو بلندش کردی؟!»

تو بدونِ اینکه جوابی بدی، با قیافه‌ی کاملاً خونسرد و یه لبخندِ کیوت(تو این موقعیت میخندی؟) گفتی: «خب غش کرده بود، نمی‌تونستم که بذارمش اونجا کفِ زمین، مگه نه؟» و بردیش سمتِ درمانگاه.
وقتی تهیونگ بهوش اومد، دید که همه اعضا دورِ تخت وایسادن و دارن با خنده نگاهش می‌کنن. دکتر که رفت بیرون، نامجون اومد جلو و گفت: «تهیونگ، داداش… می‌دونی چیه؟ الان فهمیدیم که ات نه تنها می‌تونه مچِ همه‌مون رو بشکنه، بلکه می‌تونه در نقشِ پرنسسِ نجات‌دهنده هم ظاهر بشه!»
تهیونگ که هنوز گیج بود، وقتی فهمید تو بغلش کردی و آوردی‌ش اینجا، صورتش از خجالت شد عینِ لبو! انقدر داغ شده بود که می‌تونستی روش نیمرو درست کنی! صداش در نمی‌اومد، فقط چشماش رو با دستاش گرفت و نالید: «بسه دیگه… تمومش کنید، الان از خجالت دوباره غش می‌کنم!»

تو هم رفتی جلو، یه آبمیوه گذاشتی کنارش و گفتی: «ته‌ته، دفعه‌ی بعد اگه می‌خوای اعتراف کنی، اول یه نفسِ عمیق بکش، بعدش من هستم، لازم نیست بمیری!»

اعضا هم که فرصت رو مناسب دیده بودن، شروع کردن به مسخره‌بازی
جین: «آره ته، پرنسس ات اومده بود نجاتت بده، حیف شد که ندیدی چقدر باکلاس بغلت کرده بود!»

اون روز تهیونگ تا شب تو اتاقش موند و بیرون نیومد، ولی تو مثلِ همیشه با اون چهره‌ی کیوتت رفتی توی آشپزخونه و مشغولِ درست کردنِ نودل شدی.



❤پایان❤
دیدگاه ها (۶)

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

سناریو تهیونگ

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

#درخواستیپارت۵که خونریزیه سر ات بیشتر شد و همه‌ی آرمیا متوجه...

موضوع: وقتی از دستمون عصبانی هستن و ما یهو میبوسیمشون.ایساگی...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

مربی موتور سوار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط