زنی که خودکشی کرد

اون زنِ دیوونه رو توی یک زمستون سرد ملاقات کردم. می‌گفت که هوس کرده بره روی یکی از پشت بام ها و هوا بخوره .
چهره ای شاد ، بسیار رسمی و مودب داشت .
اصلا به او نمی آمد که قصد خودکشی داشته باشد .
زمستان بود اما برگ ها به مانند پاییز بر زمین و خورشید به مانند غروبی غمناک می‌تابید که قلب را به جبرِ غم میفریفت ، به آن جوانی می‌مانست که از خشونت لحظه ای به غم کودکی پناه می‌برد .
آه ...
او تقاضایش را دوبار تکرار کرد و من نیز گفتم که نمیشود ، من اصلا شما را نمی‌شناسم .
برای چی باید اجازه بدهم که به پشت بام ساختمانی بروید که من مسئولش هستم .
اما او بار سوم تقاضا کرد و مقداری پول به من داد .
این اسکناس ها ...
آنقدر به آنها نیاز داشتم که ...
که گذاشتم تو بالا برود ....
پشت سرش راه افتادم .
او بالا رفت و به جلوی دربِ پشت بام رسید .
آنجا ایستاد .
من درب را برایش باز کردم و با فروتنی کنار رفتن .
او نیز جلوتر رفت و گفت : مبخاوهم تنها باشم .
اینبار اما وحشت کردم .
صدایش دیگر رسمی نبود .
او اوضاع بدی داشت ، صدایش غمگین می‌نمود ، گویی از یک بغض تلخ می آید .
پیش خود اندیشیدم که شاید وی از دیدنِ آسمانی با طعم تلخ به غم دچار شده ...
پس او را رهانیدم .
درب را پشت سرم بستم و از پله ها پایین میرفتم که فریاد او را شنیدم : من رو ببخش !
چند لحظه بعد دوباره صدایش آمد که : تمنا میکنم ...
با سرعت به بالا رفتم .
او با چه کسی حرف میزد ؟
دستم روی دستگیره درب بود که شنیدم با صدایی آرام تر که باز هم نیز رنگ فریاد درونش بود ، می‌گفت : بعد از اون همه غرور ، اون همه علاقه نشان دادن به تنهایی ...
الان نگاه کن که دارم گریه میکنم .
جهان .... با تو هستم .
پیش خودم گفتم شاید داره با خودش حرف میزنم .
شاید داره از خلوتش استفاده می‌کنه ...
تصمیم گرفتم از آن پشت درب شاهد این موضوع باشم .
زیرا تا حالا خلوت کسی را با خودش ندیده بودم .
او می‌گفت :  من نمیدانم چرا ناگهان شکستم و به یکی نیاز دارم .
دارم باهات حرف میزنم .
من به یکی نیاز دارم .... من به یکی نیاز دارم .
درب را کمی ، بی آنکه او ملتفت شود باز کردم .
از آنجا می‌توانستم اورا ببینم که زانو زده بود .
می‌گفت :
تنهایی نمیتونم ادامه بدم ، ببین که دارم با همهٔ وجودم گریه میکنم .
دستانش را به زمین برد و با تمام زوری که داشت  چنگ میکشید ، بر زمینِ سیمانی چنگ میکشید .
گفت : من نمیتونم تحمل کنم .
خواهش میکنم از این بابت من رو ببخش .
من دیگه نمیتونم تنهایی رو تحمل کنم .
احسلس کردم فقط برای لحظه ای جهان همچنان با سکوتی مرموز او را دید میزند .
گویی نفس های گرم کائنات را روی بدنش حس می‌کرد.
کائنات انگار با مهربانی داشت با او شوخی می‌کرد .
او لبخند زد ، شاید لحظه ای گمان کرد که این سالیانِ متمادی از تنهایی شوخی است .
و ناگهان از روی زمین بلند شد .
زانو هایش را صاف کرد و به سمتِ لبهٔ پشت بام می‌رفت ..جلوتر
جلوتر
آنقدر نزدیک شد که قلبم به تپش افتاد .
او ناگهان از دیوارهٔ نیم متری لیه پشت بام بالا رفت و من اما نتوانستم کاری کنم ، چون بدنم یخ زده بود .
و بعد پرید.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p91آروم زمزمه کرد:«کی برمی‌گردم...؟ اصلا...

پارت ۳۸

پارت ۱۱: مرزِ نامرئیاشک‌هام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که ...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

از دشمنان تا عاشقان

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

پارت هشتدکتر: متاسفانه بیمار رو از دست دادین غم آخرتون باشهی...

همه دغدغه‌ها و ترسهای یه رابطه رو الن دوباتن مثل یه معجزه در...

در من کسی میل به پایان دارد𐚁#ستاره_طوریرفتنِ ناگهانی، شبیهِ ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط