{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدم یه مرد پیش مامان و بابا وایساده همراه با یه خانم .بع

دیدم یه مرد پیش مامان و بابا وایساده همراه با یه خانم .بعدم عکسو بردم پیش مامان و ازش پرسیدم که این کیه؟؟و دیدم مامانم رنگش تغییر مرد وسریع عکسو ازم کرفت و گذاشت ت البوم و گداشت ت کمد و درشو بست و هرچیم پرسیدم بهم چیزی نمیگفت و گفت بهتره فضولی نکنم  منم دیدم هیچی نمیگه بیخیال شدم.گفتم لابد یکی از دوستای بابا بوده ولی خب خیلی به بابام و عمو ها و پدربزگ شبیه بوده.برگشتم به زمان حال مرده ک سکوتمو دید گفت: چی شد زبونت بند اومد؟؟گفتم :نمیشناسمش.گفت: مسخرس.تو وقتی ربچه بودی اون عاشق تو بوده ویه لحظه از تو دور نمیشده مطمئنم که تو این سال هااومده پیشت چون اونو پدرت علاقه شدیدی بهم داشتن مگه میشه تو عموتو ندیده باشی???منو مسخره نکن .گفتم:گفتم که نمیشناسمش بیخوردی هم وقتتونو تلف نکین منو ول کنین برم دیونه هااااا مرده عصبی شده بود و رو به مردی که دزدیده بودم گفت:یاشار اینو ببر بالا و حالیش کن که من وقت ندارم واس شوخی کردن.یاشار اومد و دستمو گرفت و دنبال خودش کشید و برد بالا چقد پله داره اینجا اوووف پله رو بیخیال خدایا یعنی چی میخواد سرم بیاد خداخودت کمکم کن همینجور داشتم با خدا حرف میزدم ک به طبقه دوم رسیدیم و دریکی از اتاق های سمت چپو باز کرد و ب من گفت برو تو منم خیلی خونسرد رفتم تو لجش گرفته بود به اتاق نگاه کردم چشام اندازه چی گشاد شد یاخدااااااااا اینا میخوام منو شکنجه بدننننن همیشه تو فیلما میدیم  و میدونستم اسم وسایلش چیه هولم داد به سمت یه صندلی که روبه روشم یه دستگاه شک بود خداخودت رحم کن سریع به طرفش برگشتم و دیدم داره میره درو ببنده وگفتم:هیییییی اقاهه یعنی تو اینقدر ادم پستی هستی که به یه بچه 7ساله شک وارد کنی؟؟تو انسانی؟ هه مرده یا همون یاشارازحرفم تعجب کرد فکر کرده الان چه دختریه ها به جای گریه کردن واس من حاضرجوابی میکنه الان چنان بهت حالی کنم اینجا جای گریه کردن و التماس کردنه نه بلکمی وبهش گفتم:لازم نیست به من حالی کنی اینجا جای چیه.یاشار چشماش اندازه توپ شده بود و بهم گفت:از کجا فهمیدی من به چی فکر میکنم???? هیچی نگفتم و همینجور نگاش کردم ک خودش فهمید چه حرف بیخودی زده ودستومحکم کشید و رو صندلی منونشوند بااینکه بچه بودم اماخیلیییی بیشترازسنم میفهمیدم دستگاه رو اماده کرد تو دلم همه چیز سپردم به خدا و شروع کرد به شکنجم درد بدی داشت خیلیییی بد تمام تنم یخ کرده بود هیچی نمیفهمیدم صدای در اومد اون مرد اومد تو روبه روم وایساد گفت:چی شد؟یادت اومد؟.سرمو اوردم بالا گفتم:نه من که گفتم نمیشناسمش.گفت:نگران باش دختر جون ماکمکت میکنیم یادت بیاد.و گفت:یاشار درجه رو بیشتر کن.یاشار باتعجب به ریسش نگاکرد و گفت: اما ریس اون بچس.مرد گفت:نگرانش نباش بیشتر ازاون چیزی که فکر میکنی طاقت داره.یاشارشروع کرد ومن فقط لبمو گاز میگرفتم تا صدام درنیاد هیچی نمیگفتم هرچیم میگفتم  نمیشناسم بازم اون ادامه میداد.بالاخره بعد از دوسه ساعت بیخیال شد و رفتن بیرون و منم افت تد دم یه گوشه درد داشتم ...باخودم  فکر میکردم که چیکارکنم اما بیحال تر ازاونی بودم که فکرشو میکردم و سرمو گذاشتم رو زمین.یعنی الان مامان و بابا چیکارمیکردن؟؟؟حتما تا حالا مامان بیمارستانه ...اجی رویام لابد تاحالا کلی گریه کرده ...دلم براشون تنگ شده...دربازشد و یاشار با دوربین وارد اتاق شد نیرویی برای نشستن نداشتم با دوربین ازم عکس گرفت و گفت اینا امشب فرستاده میشه براعموجونت ببینم چیکارمیکنه برات هه.هیچی نگفتم فقط نگاش کردم به اونم بهم پوزخند زد ورفت بیرون درم.قفل کرد.چشمام داشت گرم میشد و دیگه هیچی نفهمیدم ....باصدای چرخش کلید ازخواب پریدم خوابم سبک بود یاشار وارد اتاق شد و بلندم کرد ازاتاق بردم بیرون از پله هارفتیم پایین ریسش نشسته بود ومنم روبه روی ریسش نشوند و ریسش گفت:عکسای دیشب حال عموت رو جا اورده الانم براش زنگ میزنم ببینم اوضاعش چطوره و پوزخند زد.گوشیو از روی میزبرداشت و شماره رو وارد کرد وگذاشت رو بلند گو:بعد از مدتی صدای یه مرد از پشت خط اومد :بله؟ریس:سلام اقای رادان عزیز.مرد:شما؟ریس:من همونیم که دیشب اون عکسای خوشگل رو از برادرزاده عزیزت گرفتم و برات فرستادم برادرزادت پیش منه بهتره اون کاری رو که میخوام برام انجام بدی.مرد:اشغال عوضی چیکاراون دختر داری؟ میدونی  چه بلایی.سربرادرم اوردی خودم میکشمت اشغال.ریس:اوه اوه چه سرهنگ خشنی  برادرتم فعلا باید دوری دخترعزیزشو تحمل کنه بهتره به ما کمک کنی وگرنه کاری میکنم که برادرزادت اینده خوبی در انتظارش نباشه میفهمی که چی میگم سر هنگ مگه نه؟؟.مرده:اگه یه تارمو ازسرش کم بشه بلایی به سرت میارم که همه به حالت زاربزنن پسفدرت کثیف.ریس قهقه ای زد وگوشی رو قعط کرد و به یاشار اشاره کرد ک منو ببره اونم منو بردبالاو..نشستم یه گوشه به حرفاشون فکر میکرد
دیدگاه ها (۲۴)

ادامه پارت ۱۲

رمان تو خود منی

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

فیک تهیونگ

رمان دخت من

P7ویو جونگکوک:نشسته بودم رو کاناپه یهو دیدم که میونگ اومدمیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط