زندگی دوباره

زندگی دوباره پارت ¹¹

*زبان نارو

یهو گفتم": راستی ایتاچی خواستم بگم اون چشم بنده خدا شیسویی رو می دی بیشور؟

ایتاچی با سرخی هنوز از غرمه سبزی گف: ام راستی...

گفتم محکم: خفه شو و فقط چشمو بده همین
اعصاب نداشتم...احساس می کردن یچی داره فراموش می کنم...اما چی رو نمی دونم...تازه دلمم خیلی تنگ شده... واسه کاشی هینا هیما بورو ...و اون یکی رو یادم نی.....کی بود؟؟؟؟؟
هرچی فعک می کردم یادم نمیومدم...
و دلمم به شدت برا کسی که باش مردم تنگ شده...کوراما
خب اونم رفیقم بید🌗
ولی هنوزم فعک می کنم یچی رو فراموش کردم...
که ایتاچی زر زد: اینم چشمش و یهو یه چشم شارینگانی اومد جلوم...واسم اینجوری عادی بود...تا وقتی مادارا و ساسکه و خاندان اوچیها رو می شناسمم🌗🌝
که پرسید بلاخره: راستی شیسویی کوش؟که منم گفتم: منظورت عشقشته؟
سرخی رو رد کرد.
من خنده ای کردم...
و گفتم بلند شید..و نه عادی دویدی...
مثل بز دویدیم...
یه جا رسدیدیم. اونگشتم رو گزاشتم تو دهنم گزاشتم و گاز زدم و خون اومد...و اینا و گزاشتم رو هوا و باز شدم یچی
یهو رفتم. تو داخل جنگل...رسیدیم به یه درخت.با پا زدم تو درخت که باز شد... رفتیم داخلش.رفت تو زیر زمین.و یه در هم دوباره اونجا بود.. با پا زدم.
و یه بنده خدایی جیغ زد وایییی لو رقتیممم می دونستم دخترهه الکییی می....با داد من خفه شد.
یه دیقه بتمرگ سر جات روانی..
و چشمش رو بردم سمتش رو گزاشتم تو چشمش..
اون چشمش رو بار کرد و گفت: یا خدا راس گفت.... ایتاچییی ایینجااااییی با این دخترههههه....

یکی زدم پس کلش: ماگما این بخ درخت میگن این دختره هم اسم داره شی جان🌝🌚
اوبیتو افتاد از خنده...
با رویی بی تفاوت گفتم: چته؟
با خنده گفت: امروز اصن حال نداریا ولی یه تنه کل اوچیها رو ردیفی🤣
ایتاچی هم تایید کرد.
شیسویی هم همینطور
که ایتاچی گفت: چند وقته این جایی شیسویی؟ چطور شد؟ تو که از این ابشار پریدی. و چشم هم نداشتی پس چطور اینجا رو دیدی و به نارو اعتماد کردی؟

شی جان گفت: بهش اعتماد کردم و اینا توضیح زیادی داره و از همون شب ابشار اینجام و چشم بله نداشتم و اون وقتی از ابشار افتادم و تو رفتی اومد برم داشت و نجاتم داد و گفت : اتفاقات زیادی قراره بیوفته ولی افراد بی گناه نباید بمی_
گفتم: نگو این بخش رو پلیز
و شی جان ادامه داد: اوکی‌... خب دیگه یه چند جور بهش اعتماد کردمم و اخر هم اینجام و هر روز این ماجرا برام غذا میاره و مدل مادرا مثل هواپیما می زاره دهنم....ابروم خورد شد.. کل اوچیها ها که ازم حساب می بردن به این خاطر از بین رفتم.

ایتاچی خنده ای کرد و گفت: به منم. همونطور غذا داد. درک می کنم ...🤣
اوبیتو هم نثل بز می خندید.
که یهو شی جان گفت: فقط خیلی دلم برات تنگ شده بود ایتاچی.
ایتاچی هم گفت: منم همینطور شیسویی.
و صحنه داشت رومانتیک می شد که یهو صدای در زد اومد و همگی خشکمون زد.
یعنی اوم کی بود...؟
_____این داستان ادامه دارد_____
از طرف: ممد قلی
فالو کن و کامنت بزار و لایک کن اون قلب بی رنگ رو قرمز کن. داته بایو مگرنه به ممد قلی میگم شب بیاد تو خوابتاا
حدس بزنین کی هستش....💢🥀
دیدگاه ها (۱۵)

اوچیها شیسویی

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂"""""""""""𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 8""""""""""""""""""""""...

عشق یهویی p5

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۵🦋)✥(ویو لوین کاترین)خوابم نمیومد...حتی یه ذر...

گفتم: مروارید خوابه. بیدارش نکن. گناه داره.رضا نگاهم کرد. یه...

پارت ۱۸

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت‍ــ.. ــ۳ــ:رقص سایه ها»کامیل به دست دراز شده‌ی دیگو نگ...

مافیای من پارت ۱همه‌چی از همون کنسرت لعنتی شروع شد. وسطِ اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط