اوچیها شیسویی
شیسویی اوچیها بوخورید🤣
---
سناریو: آخرین برگ افرا
فضا: اواخر پاییز در کونوها، چند سال قبل از کشتار خاندان اوچیها. برگهای افرا قرمز و نارنجی در باد میرقصند و همهجا بوی غروب و خاک خیس میآید.
شخصیتها:
· شیسویی اوجیها: نینجای جوان و بااستعداد، با چشمانی تیره و قلبی سرشار از عشق به صلح. او سنگینترین رازها را بر دوش میکشد.
· هانا (اسم فرضی): یک دختر معمولی از طایفهای کوچک و غیرنظامی، که در مغازۀ گل فروشی در نزدیکی محله اوچیها کار میکند. او از سیاست و جنگ هیچ نمیداند، اما وجود آرام شیسویی برایش مثل پناهگاه است.
---
پرده اول: پاییزِ اولین دیدار
شیسویی هر روز عصر، از کنار مغازۀ گلفروشی هانا رد میشد. اون روز، بارون گرفته بود و یهو پشت شیشۀ مغازه ایستاد تا زیر سقفش پناه بگیره. هانا تازه داشت گلدونها رو جمع میکرد که چشمش به شیسویی افتاد. برق نگاهش، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی یه حس آشنا بود. گفت: «اگه دوست داری، بیا تو... بارون سنگین شده.»
شیسویی با لبخندی ملایم وارد شد. هانا یه فنجون چای داغ بهش داد. شیسویی نگاهش به گلدون بنفشهای کوچکی افتاد که هانا پشت پنجره چیده بود. هانا گفت: «اینها رو برای مادرم میکارم. عاشق رنگ بنفشه.» شیسویی بدون اینکه چیزی بگه، فقط خیره موند به دستهاش که با دقت آب رو به خاک میدادن.
اون روز، هیچکس حرف از جنگ و راز نزد. فقط صدای بارون و بوی گلهای پژمرده.
---
پرده دوم: راز زیر درخت افرا
دیدارهای پنهانیشون هر روز تکرار شد. شیسویی دیگه فقط یه مشتری نبود؛ همصحبتی بود که گاهی ساعتها سکوت میکرد. یک روز که برگها میریختند، هانا ازش پرسید: «شیسویی، چرا وقتی به غروب نگاه میکنی، نگاهت اینقدر سنگینه؟»
شیسویی دستش رو دراز کرد و یه برگ افرا که افتاده بود رو گرفت. گفت: «بعضیها باید برگهای خشک رو از درخت جدا کنن تا درخت زنده بمونه... ولی برگ میدونه که داره میمیره. من هم گاهی حس میکنم یه برگ خشکم.»
هانا دستش رو روش گذاشت و گفت: «برگ خشک، میافته تا ریشه رو قویتر کنه. تو هیچوقت نمیافتی... مگه اینکه اجازه بدی.»
اون لحظه، شیسویی برای اولین بار به چشمانش خیره شد و با لبخندی تلخ گفت: «اگه یه روز دیگه نبینم تو... حواست به برگهای بنفش باشه.»
هانا متوجه نشد که این یه خداحافظی پنهانیه.
---
پرده سوم: شبِ بیخوابی
همون شب، شیسویی زیر بارون برگشت خونه. میدونست نقشههای تاریک طایفه و سیاستهای دهکده، دیگه بهش اجازه نمیدن که به دیدار هانا بره. میدونست که اگه زنده بمونه، بازم نمیتونه عاشق بشه؛ چون عشق، در دنیای نینجاها همیشه قربانی وظیفه میشه.
اما اون شب، روی کاغذی نوشت:
«هانا، برگای بنفش رو تا بهار نگه دار. شاید بهار، منو برگردونه... اما اگه برنگشتم، بدون که آخرین لبخندِ واقعیام، پشت پنجرهٔ خیس مغازهٔ تو جا موند.»
نامه رو لای یه کتاب کهنه گذاشت و به درخواستِ پیرمردِ کونوها، برای انجام یه مأموریت انتحاری رفت. (همون مأموریتی که در دنیای اصلی، به مرگش انجامید.)
---
پرده آخر: بهارِ بیصدا
چند ماه گذشت. بهار شد و درخت افرا دوباره سبز شد، ولی شیسویی برنگشت. هانا تا آخرین لحظه منتظر موند. تا اینکه یک روز، وقتی داشت کتابهای کهنۀ پدربزرگش رو مرتب میکرد، یه برگ خشک از لای کتاب افتاد و نامه رو پیدا کرد.
نامه رو که خوند، با چشمانی اشکآلود به سمت پنجره رفت. بیرون، درخت افرا شکوفه داده بود. و درست زیر همون درخت، ایتاچی (که هنوز نوجوان بود) ایستاده بود و به گلدون بنفش خیره بود.
ایتاچی بدون اینکه برگردد، گفت: «اون همیشه گفت که بهار، سختترین فصل برای منه... چون میدونست که رنگ بنفش رو دوست دارم.»
هانا لبخندی زد و گلدون رو به ایتاچی هدیه داد و گفت: «اینو برام نگه دار... برای روزی که یه برگ از این درخت، بازم بیفته پایین.»
---
پایان باز (تلخ و شیرین):
داستان با این جمله از هانا تموم میشه که رو به اسمون میگه:
«شیسویی، تو برگ خشک نبودی... تو بادی بودی که برگ رو به آرزو میرسوند. حالا من موندم و درختی که ریشهاش، دیوونهوار عاشق بارونه.»
---
اشک توی چشمام حلقه زد... این هم عاشقانه بود هم مرگ و هم غمگین...
---
سناریو: آخرین برگ افرا
فضا: اواخر پاییز در کونوها، چند سال قبل از کشتار خاندان اوچیها. برگهای افرا قرمز و نارنجی در باد میرقصند و همهجا بوی غروب و خاک خیس میآید.
شخصیتها:
· شیسویی اوجیها: نینجای جوان و بااستعداد، با چشمانی تیره و قلبی سرشار از عشق به صلح. او سنگینترین رازها را بر دوش میکشد.
· هانا (اسم فرضی): یک دختر معمولی از طایفهای کوچک و غیرنظامی، که در مغازۀ گل فروشی در نزدیکی محله اوچیها کار میکند. او از سیاست و جنگ هیچ نمیداند، اما وجود آرام شیسویی برایش مثل پناهگاه است.
---
پرده اول: پاییزِ اولین دیدار
شیسویی هر روز عصر، از کنار مغازۀ گلفروشی هانا رد میشد. اون روز، بارون گرفته بود و یهو پشت شیشۀ مغازه ایستاد تا زیر سقفش پناه بگیره. هانا تازه داشت گلدونها رو جمع میکرد که چشمش به شیسویی افتاد. برق نگاهش، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی یه حس آشنا بود. گفت: «اگه دوست داری، بیا تو... بارون سنگین شده.»
شیسویی با لبخندی ملایم وارد شد. هانا یه فنجون چای داغ بهش داد. شیسویی نگاهش به گلدون بنفشهای کوچکی افتاد که هانا پشت پنجره چیده بود. هانا گفت: «اینها رو برای مادرم میکارم. عاشق رنگ بنفشه.» شیسویی بدون اینکه چیزی بگه، فقط خیره موند به دستهاش که با دقت آب رو به خاک میدادن.
اون روز، هیچکس حرف از جنگ و راز نزد. فقط صدای بارون و بوی گلهای پژمرده.
---
پرده دوم: راز زیر درخت افرا
دیدارهای پنهانیشون هر روز تکرار شد. شیسویی دیگه فقط یه مشتری نبود؛ همصحبتی بود که گاهی ساعتها سکوت میکرد. یک روز که برگها میریختند، هانا ازش پرسید: «شیسویی، چرا وقتی به غروب نگاه میکنی، نگاهت اینقدر سنگینه؟»
شیسویی دستش رو دراز کرد و یه برگ افرا که افتاده بود رو گرفت. گفت: «بعضیها باید برگهای خشک رو از درخت جدا کنن تا درخت زنده بمونه... ولی برگ میدونه که داره میمیره. من هم گاهی حس میکنم یه برگ خشکم.»
هانا دستش رو روش گذاشت و گفت: «برگ خشک، میافته تا ریشه رو قویتر کنه. تو هیچوقت نمیافتی... مگه اینکه اجازه بدی.»
اون لحظه، شیسویی برای اولین بار به چشمانش خیره شد و با لبخندی تلخ گفت: «اگه یه روز دیگه نبینم تو... حواست به برگهای بنفش باشه.»
هانا متوجه نشد که این یه خداحافظی پنهانیه.
---
پرده سوم: شبِ بیخوابی
همون شب، شیسویی زیر بارون برگشت خونه. میدونست نقشههای تاریک طایفه و سیاستهای دهکده، دیگه بهش اجازه نمیدن که به دیدار هانا بره. میدونست که اگه زنده بمونه، بازم نمیتونه عاشق بشه؛ چون عشق، در دنیای نینجاها همیشه قربانی وظیفه میشه.
اما اون شب، روی کاغذی نوشت:
«هانا، برگای بنفش رو تا بهار نگه دار. شاید بهار، منو برگردونه... اما اگه برنگشتم، بدون که آخرین لبخندِ واقعیام، پشت پنجرهٔ خیس مغازهٔ تو جا موند.»
نامه رو لای یه کتاب کهنه گذاشت و به درخواستِ پیرمردِ کونوها، برای انجام یه مأموریت انتحاری رفت. (همون مأموریتی که در دنیای اصلی، به مرگش انجامید.)
---
پرده آخر: بهارِ بیصدا
چند ماه گذشت. بهار شد و درخت افرا دوباره سبز شد، ولی شیسویی برنگشت. هانا تا آخرین لحظه منتظر موند. تا اینکه یک روز، وقتی داشت کتابهای کهنۀ پدربزرگش رو مرتب میکرد، یه برگ خشک از لای کتاب افتاد و نامه رو پیدا کرد.
نامه رو که خوند، با چشمانی اشکآلود به سمت پنجره رفت. بیرون، درخت افرا شکوفه داده بود. و درست زیر همون درخت، ایتاچی (که هنوز نوجوان بود) ایستاده بود و به گلدون بنفش خیره بود.
ایتاچی بدون اینکه برگردد، گفت: «اون همیشه گفت که بهار، سختترین فصل برای منه... چون میدونست که رنگ بنفش رو دوست دارم.»
هانا لبخندی زد و گلدون رو به ایتاچی هدیه داد و گفت: «اینو برام نگه دار... برای روزی که یه برگ از این درخت، بازم بیفته پایین.»
---
پایان باز (تلخ و شیرین):
داستان با این جمله از هانا تموم میشه که رو به اسمون میگه:
«شیسویی، تو برگ خشک نبودی... تو بادی بودی که برگ رو به آرزو میرسوند. حالا من موندم و درختی که ریشهاش، دیوونهوار عاشق بارونه.»
---
اشک توی چشمام حلقه زد... این هم عاشقانه بود هم مرگ و هم غمگین...
- ۱۹.۷k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط