پارت«۵»
پارت«۵»
با تموم خونسردی و آرامش اسلحه ام رو از ساک بیرون آوردم و بعد از تنظیم کردنش نشونه گرفتم به گفته رسولی ، چهار نفر گروگانگیر و هشت نفر گرگان بودن پوز خندی به این رفتار ابلهانشون زدم واقعا که همشون یه جا جمع شده بودن هه الاغ اااا یکی باید نگهبانی میداد ولی به گفته رسولی اونا چهار نفرن می دونستم که دروغ میگه و اونا پنج نفرن سایه ینفر پنجم از طبقه بالا تو دیوار افتاده بود یکی که ریش هاش زیاد بودن و کنار یه بچه وایساده بود رو نشونه گرفتم و بعد شلیک و یعد نفرات بعدی رو هدف گرفتمو شلیک درست بعد از دوثانیه افتادن رو زمین هه
بی خیال اون نفر پنجم شدم چون دلم برای یه مبارزه لک زده بود
اسلحه ام رو گزاشتم تو ساک و بعد رفتم پایین همه پچ پچ می کردن با هم دیگه (یه زره بچه رو آوردن تو معموریت هه.....)بی خیال زل زده بودم بهشون که باصدای شلیک گلوله توجهم به سمت صدا جلب شد نیشخندی زدم نفر پنجم همه اسلحه هارو نشونه گرفتن سمتش و آماده شلیک شدن
ولی من سرمو به چپ و راست تکون دادم یعنی نه و سرهنگ خوب معنی این حرکتمو فهمید و دستور عقب نشینی داد
دستمو تو جیبام فرو کردم و با آرامش قدم زنان به اون نفر پنجم که یه پسر لاغر بود نزدیک شدم اسلحه رو گزاشته بود رو شقیقه یه پسر بچه
با داد گفت:یه قدم دیگه بیای جلو میزنم به خدااااا میزنم سرمو سمت شونه راستم کج کردمو نگاش کردم دوقدم سمتش رفتم و اون بازم تکرار کرد به چند ثانیه نرسید که روبروش بودم هع برای منی که خودم استاد اسلحه بودم شناسایی یه اسلحه خالی و بدون خشاب کاری نداره
تو یه حرکت گردنشو گرفتمو به سمت پایین کج کردمو با پا دوتا به پشت کمرش زدم که روزمین دراز شد دستاشو از پشت قفل کردمو به سمت سرهنگ و دارو دستش حرکت کردم سرهنگ روش منو می دونست
می دونست و کاری به کارم نداشت
بعد تحویل دادن اون دزدا رو شونم زد وگفت ال حق که شیر پاک خورده ایی خسته نباشی ،و به سمت بچه های تیمش رفت منم سمت موتورم رفتم و سوارش شدم و بی توجه به رسولی که صدا می زد که وایسم!گازشو گرفتم تا زود تر برسم خونه
با تموم خونسردی و آرامش اسلحه ام رو از ساک بیرون آوردم و بعد از تنظیم کردنش نشونه گرفتم به گفته رسولی ، چهار نفر گروگانگیر و هشت نفر گرگان بودن پوز خندی به این رفتار ابلهانشون زدم واقعا که همشون یه جا جمع شده بودن هه الاغ اااا یکی باید نگهبانی میداد ولی به گفته رسولی اونا چهار نفرن می دونستم که دروغ میگه و اونا پنج نفرن سایه ینفر پنجم از طبقه بالا تو دیوار افتاده بود یکی که ریش هاش زیاد بودن و کنار یه بچه وایساده بود رو نشونه گرفتم و بعد شلیک و یعد نفرات بعدی رو هدف گرفتمو شلیک درست بعد از دوثانیه افتادن رو زمین هه
بی خیال اون نفر پنجم شدم چون دلم برای یه مبارزه لک زده بود
اسلحه ام رو گزاشتم تو ساک و بعد رفتم پایین همه پچ پچ می کردن با هم دیگه (یه زره بچه رو آوردن تو معموریت هه.....)بی خیال زل زده بودم بهشون که باصدای شلیک گلوله توجهم به سمت صدا جلب شد نیشخندی زدم نفر پنجم همه اسلحه هارو نشونه گرفتن سمتش و آماده شلیک شدن
ولی من سرمو به چپ و راست تکون دادم یعنی نه و سرهنگ خوب معنی این حرکتمو فهمید و دستور عقب نشینی داد
دستمو تو جیبام فرو کردم و با آرامش قدم زنان به اون نفر پنجم که یه پسر لاغر بود نزدیک شدم اسلحه رو گزاشته بود رو شقیقه یه پسر بچه
با داد گفت:یه قدم دیگه بیای جلو میزنم به خدااااا میزنم سرمو سمت شونه راستم کج کردمو نگاش کردم دوقدم سمتش رفتم و اون بازم تکرار کرد به چند ثانیه نرسید که روبروش بودم هع برای منی که خودم استاد اسلحه بودم شناسایی یه اسلحه خالی و بدون خشاب کاری نداره
تو یه حرکت گردنشو گرفتمو به سمت پایین کج کردمو با پا دوتا به پشت کمرش زدم که روزمین دراز شد دستاشو از پشت قفل کردمو به سمت سرهنگ و دارو دستش حرکت کردم سرهنگ روش منو می دونست
می دونست و کاری به کارم نداشت
بعد تحویل دادن اون دزدا رو شونم زد وگفت ال حق که شیر پاک خورده ایی خسته نباشی ،و به سمت بچه های تیمش رفت منم سمت موتورم رفتم و سوارش شدم و بی توجه به رسولی که صدا می زد که وایسم!گازشو گرفتم تا زود تر برسم خونه
- ۲.۹k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط