فصل دوم _ آمادگی برای ماموریت

P۱۶
اولین روز آموزش⚔️🌷

صبح زود، حیاط تمرین قصر پر از سرباز بود.

چهار نفر روبه روی کِیلِن ایستاده بودند.

کیلن با همان چهره آرام و جدی اش گفت:

_در این دو هفته فقط قرار نیست مبارزه یاد بگیرید. هرکدام از شما باید بدانید در شرایط غیر منتظره چطور تصمیم بگیرید.

نگاهش روی کِیلیرا و رِیوِن ثابت ماند.

_و برای شروع، شما دو نفر با هم تمرین می کنید.

کیلیرا فورا گفت:

_با اون؟

ریون همزمان گفت:

_با اون؟

کیلن نفس عمیقی کشید.

_بله. با هم.

کیلیرا دست به سینه شد.

_من مشکلی ندارم.

ریون لبخند زد.

_منم ندارم

کیلیرا به او نگاه کرد.

_پس چرا لبخند میزنی؟

_چون قراره دوباره ببینم چطور عصبانی میشی.

_خیلی خب، نردبون. شمشیرت رو بکش.

ریون شمشیرش را بیرون کشید.

_با کمال میل، کوتوله.

آدریان که کنار اِلورا ایستاده بود، زیرلب گفت:

_این دو تا هیچوقت خسته نمی شن؟

الورا آرام جواب داد:

_بعید میدونم.

کیلن دستش را بالا برد.

_شروع!

کیلیرا بلافاصله حمله کرد.

این بار ریون از کنار ضربه جا خالی داد.

_هنوز هم عصبانی ای؟

_هنوز هم پر حرفی؟

ریون خندید.

_پس جوابم بله است.

کیلیرا با یک چرخش سریع شمشیرش را به سمت او برد.ریون شمشیرش را بالا آورد و ضربه را مهار کرد.

اما این بار کیلیرا به جای ادامه ی حمله، ناگهان پایین رفت و با پایش به ساق پای او ضربه زد.

ریون تعادلش را از دست داد.

_اوه!

کیلیرا شمشیرش را به سمت گردنش نگه داشت.

_باختی.

ریون به شمشیر نگاه کرد.

بعد به صورت کیلیرا و پوزخندی زد.

با شمشیر خودش شمشیر کیلیرا را چرخاند و برعکسش کرد و به سرعت بلند شد جوری که کیلیرا اصلا متوجه نشد کی بلند شده است و بعد، با یک حرکت ماهرانه دستان کیلیرا را قفل کرد.

شمشیر از دست کیلیرا افتاد و حالا به پشت ریون و دقیقا به سینه اش چسبیده بود.

_مطمئنی که من باختم، کوتوله؟

کیلن با خونسردی گفت:

_یک امتیاز برای ریون.

ریون دست های کیلیرا را آزاد کرد.

کیلیرا با اخم گفت:

_دوباره.

ریون لبخند زد.

_ناراحت شدی؟

_نه.

_پس چرا اینقدر جدی شدی؟

کیلیرا شمشیرش را بالا آورد.

_چون دفعه ی بعد نمی خوام ببازم.

ریون هم حالت دفاعی گرفت.

_پس سعی کن، کوتوله.

این بار کیلیرا حمله کرد.

حرکتش سریع تر و دقیق تر بود. ریون چند ضربه را دفع کرد اما مجبور شد عقب برود.

کیلیرا گفت:

_چی شد؟ خسته شدی؟

_خواب دیدی؟

کیلیرا ناگهان چرخید و ضربه ای به شمشیر او زد.

شمشیر ریون از دستش خارج نشد، اما برای یک لحظه تعادلش به هم خورد.

کیلیرا لبخند زد.

_حواست پرت شد.

ریون نگاهش کرد.

_از چی؟

کیلیرا شانه بالا انداخت.

_شاید از اینکه یه دختر کوتاه تر از تو داره شکستت میده.

ریون خندید.

_تو واقعا از این قضیه لذت میبری، مگه نه؟

_خیلی.

کمی دورتر، آدریان با خنده گفت:

_فکر کنم بالاخره فهمیدم چرا کیلن این دو نفر رو کنار هم گذاشت.

الورا پرسید:

_چرا؟

آدریان به آن دو اشاره کرد.

_چون اگر جداشون کنیم، هر کدوم میرن یکی دیگه رو اذیت میکنن.

الورا خندید.

_منطقیه. 😂

کیلن که حرفشان را شنیده بود، بدون اینکه برگردد گفت:

_و دلیل دوم اینه که هر دو استعداد زیادی دارن.

کیلیرا و ریون برای لحظه ای به هم نگاه کردند.

این اولین بار بود که یکی از افراد قصر، واقعا از مهارت هر دویشان تعریف می کرد.

اما کیلیرا خیلی زود لبخند شیطنت آمیزی زد.

_خب، نردبون...

ریون ابرو بالا انداخت.

_چیه؟

_فکر کنم حالا وقتشه من امتیاز بگیرم.

ریون لبخند زد.

_البته اگه بتونی.

و دوباره به سمت هم حمله کردند.

کیلن زیر لب گفت:

_قرار بود تمرین تاکتیکی باشه.

آدریان خندید.

_برای این دو نفر، هر چیزی تبدیل به مسابقه میشه.

الورا:

_حداقل دارن یاد میگیرن.

کیلن با نگاهی به شمشیرهایی که دوباره به هم برخورد کردند گفت:

_امیدوارم قبل از شروع ماموریت یاد بگیرند هم تیمی اند، نه دشمن.

و هیچکدامشان نمیدانستند که همین موضوع، یکی از مهم ترین درس های این دو هفته خواهد بود. 🌷⚔️
دیدگاه ها (۰)

holaaaaaaaa

holaaaaaaaa goodnight 😴🌉🫂

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p83از راهروی اصلی که گذشتن، جیمین مسیرش ...

{محکوم به لمس } part ۲۹ 杂交种 آرو با لباس تمرینی و موهای که د...

با تو! همیشه پارت ۳

صبح روز بعد، جونگو زودتر از همه بیدار شد.چند ثانیه طول کشید ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕 🎧🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو اولین نفری بودی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط