درمانگر عشق. پارت۵۲
آنجلا!؟...
"با پوزخند مسخره ای گفت: میخواستم دعوتت کنم برای عروسیم!
بعد بلند بلند خندید: قرارههه با یه مرد پولدار ازدواج کنمممم... هاهااهاهاااااا_! "
پس... پس اون مرد پولدار تهیونگ بود...
آنجلا با لباس عروس کنار تهیونگ نشسته بود...
حس میکردم قلبم نمیزنه... گوشم سوت میزد...
و فقط فقط صدای خنده های آنجلا و لبخندای تهیونگ داشتن خفم میکردن!
پوزخند عصبی زدم: اینا خوشحالن...
بلند بلند خندیدم: وااااای!
رو به خدمتکار گفتم: چرا ناراحتی؟؟؟ بخنددد عروسیه هااا!!
احساس دیوانگی میکردم..!
به نفس نفس افتادم. بار دیگه که تهیونگ و دیدم... با کت وشلوار نشسته بود جای داماد...
بغض کردم... بغض راه گلومو بست... خم شدم و به گلوم چنگ زدممم... انقدر نفسم بالا نمیومد و حالم بد بود که چشمام سیاهی رفت و...
...
دستی پیشونیمو لمس کرد: یه ساعته بیهوشههه!!! من نگرانشم!!
چشمامو آروم باز کردم که مادر تهیونگ رو دیدم...
روی تخت کنارم نشسته بود.
با دیدن من سریع لبخندی زد: بهوش اومدی دخترممم؟؟؟
چیزی نگفتم. سرم گیج میرفت...
نفس کشیدم: خانم...
مادر تهیونگ پیشونیمو بوسید: ببخشید دخترم... میدونم حالت خوب نیست!
از روی تخت بلند شدم: شما چرا اینجایید؟؟ عروسی پسرتونه! برید پیش عروستون!
مادر تهیونگ با بغض گفت: دخترم اینطوری نگو! منم موافق این عروسی نبودم... ولی اگه مخالفت میکردم پدر تهیونگ سرمو گوش تا گوش میبرید!
ب حرفاش گوش ندادم...
بلند شدم. لیوان آبی دستم داد: دخترم لطفا بشین! حالت اصلا خوب نیست!
عصبی و دیوانه خندیدم: کی؟ من حالم خوب نیست؟؟ عروسیه نامزدمه! کی گفته حالم خوب نیستت؟؟؟
یهن گریه م گرفت و با گریه گفتم: من میخوام از اینجا برممم
مادر تهیونگ سریع بلند شد و بغلم کرد! بعد به خدمتکار گفت: این دختر داغ خیلی بدی دیده... نباید...
آروم تر گفت: بیرون از این اتاق بره!
تق تق: بانو؟ بیاید لطفا
مادر تهیونگ سریع گفت: من باید برم
بعد دستامو گرفت: لطفا ناراحت نباش... من قول میدم همه چیزو درست کنم!
هق هق کردم: ازدواج کردن! چیو میخوای درست کنیی؟؟؟؟
مادر تهیونگ گفت: گفتم که خودم همه چیزو درست میکنم... فقط لطفا بهم زمان بده دخترم:)
اشکام پشت سرهم میریختن: چطور... اخه
لبخندی زد: باور کن تهیونگ هم حالش بده... اونم به زور مجبور شد اینکارو بکنه... پس لطفا اونم درک کن...
و بعدش... رفت...
ساعت یک نصفه شب بود.
همه ی مهمونا رفته بودن...
یهو در باز شد و تهیونگ اومد داخل!
با دیدنش حالم بد شد...
تهیونگ کتش رو درآورد و پرت کرد اونور و کرواتش رو شل کرد
بهش نگاه نکردم و درحالی که لبم میلرزید میخواستم ازش دور شم که...
"با پوزخند مسخره ای گفت: میخواستم دعوتت کنم برای عروسیم!
بعد بلند بلند خندید: قرارههه با یه مرد پولدار ازدواج کنمممم... هاهااهاهاااااا_! "
پس... پس اون مرد پولدار تهیونگ بود...
آنجلا با لباس عروس کنار تهیونگ نشسته بود...
حس میکردم قلبم نمیزنه... گوشم سوت میزد...
و فقط فقط صدای خنده های آنجلا و لبخندای تهیونگ داشتن خفم میکردن!
پوزخند عصبی زدم: اینا خوشحالن...
بلند بلند خندیدم: وااااای!
رو به خدمتکار گفتم: چرا ناراحتی؟؟؟ بخنددد عروسیه هااا!!
احساس دیوانگی میکردم..!
به نفس نفس افتادم. بار دیگه که تهیونگ و دیدم... با کت وشلوار نشسته بود جای داماد...
بغض کردم... بغض راه گلومو بست... خم شدم و به گلوم چنگ زدممم... انقدر نفسم بالا نمیومد و حالم بد بود که چشمام سیاهی رفت و...
...
دستی پیشونیمو لمس کرد: یه ساعته بیهوشههه!!! من نگرانشم!!
چشمامو آروم باز کردم که مادر تهیونگ رو دیدم...
روی تخت کنارم نشسته بود.
با دیدن من سریع لبخندی زد: بهوش اومدی دخترممم؟؟؟
چیزی نگفتم. سرم گیج میرفت...
نفس کشیدم: خانم...
مادر تهیونگ پیشونیمو بوسید: ببخشید دخترم... میدونم حالت خوب نیست!
از روی تخت بلند شدم: شما چرا اینجایید؟؟ عروسی پسرتونه! برید پیش عروستون!
مادر تهیونگ با بغض گفت: دخترم اینطوری نگو! منم موافق این عروسی نبودم... ولی اگه مخالفت میکردم پدر تهیونگ سرمو گوش تا گوش میبرید!
ب حرفاش گوش ندادم...
بلند شدم. لیوان آبی دستم داد: دخترم لطفا بشین! حالت اصلا خوب نیست!
عصبی و دیوانه خندیدم: کی؟ من حالم خوب نیست؟؟ عروسیه نامزدمه! کی گفته حالم خوب نیستت؟؟؟
یهن گریه م گرفت و با گریه گفتم: من میخوام از اینجا برممم
مادر تهیونگ سریع بلند شد و بغلم کرد! بعد به خدمتکار گفت: این دختر داغ خیلی بدی دیده... نباید...
آروم تر گفت: بیرون از این اتاق بره!
تق تق: بانو؟ بیاید لطفا
مادر تهیونگ سریع گفت: من باید برم
بعد دستامو گرفت: لطفا ناراحت نباش... من قول میدم همه چیزو درست کنم!
هق هق کردم: ازدواج کردن! چیو میخوای درست کنیی؟؟؟؟
مادر تهیونگ گفت: گفتم که خودم همه چیزو درست میکنم... فقط لطفا بهم زمان بده دخترم:)
اشکام پشت سرهم میریختن: چطور... اخه
لبخندی زد: باور کن تهیونگ هم حالش بده... اونم به زور مجبور شد اینکارو بکنه... پس لطفا اونم درک کن...
و بعدش... رفت...
ساعت یک نصفه شب بود.
همه ی مهمونا رفته بودن...
یهو در باز شد و تهیونگ اومد داخل!
با دیدنش حالم بد شد...
تهیونگ کتش رو درآورد و پرت کرد اونور و کرواتش رو شل کرد
بهش نگاه نکردم و درحالی که لبم میلرزید میخواستم ازش دور شم که...
- ۱۸.۲k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط