{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شب به اصرار من به جلسه عیدالزهراء رفتیم. فکر میکردم اب

یک شب به اصرار من به جلسه عیدالزهراء رفتیم. فکر میکردم ابراهیم که عاشق حضرت صدیقه است خیلی خوشحال می شود. مداح جلسه ٬ مثلا برای شادی حضرت زهرا (س) حرفهای زشتی را به زبان آورد. اواسط جلسه ابراهیم به من اشاره کرد و با هم از جلسه بیرون رفتیم. در راه گفتم: فکر می کنم ناراحت شدید درسته؟
ابراهیم در حالی که آرامش همیشگی را نداشت رو به من کرد. در حالی که دستش را با عصبانیت تکان میداد گفت: توی این مجلس خدا پیدا نمیشه. همیشه جایی برو که حرف از اهل بیت باشه. چند بار هم این جمله را تکرار کرد.

کتاب سلام بر ابراهیم
خاطرات و زندگینامه شهید ابراهیم هادی
دیدگاه ها (۳)

کلنا عباسک یا زینب (س)

متی ترانا و نراک..کی میشود ما تو را ببینیم و تو ما را...با ح...

شهیدی که نرسیده به کربلاکربلایی شد(شهید علی تمیمی)محل شهادت ...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۴

007-آلما ویسکی - پارت ۵۰

007-پنهان در مه - پارت ۹۲

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

### پارت ۴: سایه‌ی حسادتسکوتِ سنگینِ بعد از اون بوسه، مثل سم...

007-پنهان در مه - پارت ۸۰

《검은 마음》پارت ششم | بعد از کلاسامیلی همان‌جا ایستاد.صدای جمع ش...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁵افسر پرونده‌اش را روی میز گذاشت و ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت نهم: سوال‌های بی‌امان ⛓️❓[دیدگاه تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط