پارت 76

**نصف شب**
*از دید عزی*
*داشتم خواب بازی و تفریح با پیر کوچولو و همسر عزیزم رو می‌دیدم که با لگد هاش بیدار شدم*
امی: عزیییییییی بیدارررررر شووووووووو
*بد از خواب بیدار میشم یه طوری که با چون ه رو زمین فرود میام..*
عزی: آخ..امی چتههه؟
امی: انار می‌خوام..
*یه لحظه حس کردم اشتباه شنیدم*
عزی: چی..؟
امی: کر شدی..؟ گفتم انار می‌خوام..
عزی: نصف شب..منو از خواب قشنگم بیدار کردی که بگی انار میخواییییی؟ چیزی نمونده بود شازده کوچولوم شمع یک سالگیشو فوت کنهععع
امی: به من چه..انار می‌خوام و باید بهم انار بدی وگرنه کات فُراِوِرررر
عزی: ولی-
*شروع کرد به داد و بیداد..خب پس همینه میگن که وقتی خانما باردار میشن هوس های عجیبی دارن*
امی: اهعهععععع...حالا که اینطوره امشب بیرون می‌خوابی و خونه نمیای تا وقتی که انار داشته باشیییی..
*به طرز عجیبی قدرتمند بودو منو از خونه خودم انداخت بیرون..*
**نیم ساعت بعد**
*هنوز بیرون خونم نشسته بودم که یه کیسه انار جلوم ظاهر شد.. که توسط یه باد آورده شده بود؟*
عزی: وات د-
*بالا رو نگاه کردم و دیدم هیمل با یه لبخند که خبر از فال گوش وایستادنش میداد، رو هوا معلقه..*
هیمل: تازه تازن.. و اینکه دیگه سرش داد نزن آقای پدر.. تا آخر ۹ ماهگیش باید تحمل کنی..
*انار رو گرفتم و ناپدید شد*
**فردا**
*با امی توی بهترین پاساژ های بهشت قدم می‌زدیم برای خریدن سیسمونی.. وقتی میبینم اینجوری ذوق کرده، حاظرم همه چیزو بدم تا همینطور خوشحال بمونه..تا اینکه برگشت سمتم*
امی: توت فرنگی می‌خوام..
عزی: عزیزم الان..؟ آخه هنوز فصلش نرسیده که..
امی: هممممم..به من چه من توت فرنگی می‌خوام..
*خواستم چیزی بگم که حس کردم یکی یه پس گردنی بهم زد و وقتی برگشتم، یه ظرف توت فرنگی رو هوا بود..اههه هیمل..می‌دونم باهات چیکار کنم*
عزی: خیلی خب عزیزم فقط باید یه بوس خوشگل بهم بدی تا بهت توت فرنگی بدم..
*مثل بچه ها رو پنجه پاش وایستاد و گونمو بوس کرد*
عزی: اونجارو نگفتما..
امی: مهم نیست.. توت‌فرنگیمو بده.‌.
*خندیدم و ظرف توت فرنگی رو بهش دادم..*
**شب**
*وقتی امی خوابش برد اومدم آشپزخونه و یه مقدار ویسکی تو لیوان ریختم..امروز واقعا خسته شدم با اینکه حتی یه ذره از وظایفم به عنوان فرشته مرگ رو انجام ندادم..ولی ارزششو داشت.. تموم روز هرچی امی میخواست رو پیش خودم حاظر می‌دیدم.. اون هیمل.. پسره ی شیطون.. به جای اینکه به خودش فک کنه همیشه به فکر بقیست.. احتمالا الان هم داره به بقیه برادرا میگه که چی برای بچه بخرن تا امی شاد بشه.. ولی خب..همینکه اونو خاص می‌کنه و امیدوارم این تبدیل به خنجری توی قلبش نشه..*
دیدگاه ها (۲۲)

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۶🦋)✥(ویو لوین کاترین)گربه کوچولویی که قبلاً ب...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

Pat:9اسم: عاشق چشماش شدما.ت . جونگکوک گفت که بیا امشب با هم ...

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

خوب خوب دوزتان گلماین فیک ازدواج اجباری بزودی قراره تموم شه ...

P16F2که انیا یه ان از خواب پرید ویو انیایعنی همش خواب بود😲هم...

پارت ۴۲

همسر غیره منتظره

پدر خوانده فصل دو

🟡 #آیه_تراپی | وقتی یه درد کهنه هر شب خواب رو ازت می‌دزده و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط