{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت 5

قسمت 5

به طرفم اومد و گفت: حواسم نبود سوئیچ نداری.
-عیبی نداره.
-سردته؟
-نه.
-یه رستوران خوب میشناسم، نزدیکه. می خوام قدم بزنیم.
-چرا؟ واسه تناسب اندام؟
خندیدم که گفت: قدم زدن رو دوست دارم.
به همون طرفی که می گفت حرکت کردیم. هر دو ساکت بودیم. بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود. بهنام دستم رو گرفت که مانع نشدم و گفت: سردی.
-همیشه همینطورم.
دستم رو توی جیب پالتوش گذاشت و توی دستش مشت کرد. دوباره همون حس سراغم اومد اما این بار در صد خواستنش بیشتر بود.
سکوت رو شکست: فردا شب یلداست.
-آره.
-اگر راحله بود، فردا همه خونه ی ما بودند.
-فامیل ها؟
-همه! تو اون دو سال هیچ مراسمی رو از قلم ننداخت.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: این که خوب بود. همه چیز تنوع داشت.
با نفرت گفت: تنوع زیاد هم حال آدم رو به هم میزنه.
-...
-راننده و مستخدم و ایراد گرفتن به قیافه و لباس من، حتی کارم تو بیمارستان.
-چرا قبلش به رفتارش دقت نکرده بودی؟
-خیلی چیزها رو نمیشه فهمید. فکر نمی کردم انقدر اهل جلب توجه باشه!
-شاید توجه تو رو می خواست؟
به صورتم دقیق شد که ادامه دادم: به خاطر آنا.
سرش رو به علامت «نه» تکون داد. پوزخند زد و گفت: تو هیچی نمی دونی!
بارون شدیدتر شده بود و قدم های ما هم سریع تر. دستم هنوز توی جیبش بود و دلم نمی خواست هیچ وقت به رستوران برسیم. اصلا دلم نمی خواست عقربه های ساعت بچرخند. دو بار عطسه کردم که بهنام من رو به طرف پاساژی کشید. خوشبختانه بوت پوشیده بودم و پاهام سرد نبود.
توی پاساژ که به خاطر بارون شلوغ شده بود قدم می زدیم و بهنام مدام به حرکت من جهت می داد تا کسی بهم نخوره. از این کارش خندیدم و گفتم: تو به برابری زن و مرد اعتقاد نداری؟
خندید و گفت: دارم ولی مردها برابر ترند!!!
با آرنجم به پهلوش زدم و گفتم: کسی نقشه نکشیده که بخوره به من، با این هیکل مسخره م، انقدر حساس نباش!
-مارال هم همین رو می گفت.
-حق داشت.
-نمی دونم چرا شما زن ها انقدر علاقه دارید مردها مزاحمتون بشند و ما هم به روی خودمون نیاریم. این نه برابریه، نه روشنفکری!
-اینکه دست کسی اشتباهی به ما بخوره، مزاحمت نیست. ما از حمایت بی جا خوشمون نمیاد.
با ناراحتی دستم رو ول کرد و گفت: تو که کلاً مستقلی!! ولش کن.
وقتی به دستم نگاه کردم دلم گرفت. توی جیب خودم بردمش. بی هدف به ویترین مغازه ها نگاه می کردیم و رد می شدیم. بهنام جلوی طلا فروشی ایستاد و گفت: یادمون باشه حلقه بخریم.
و به صورت من زل زد که واکنشم رو ببینه. من هم خیلی عادی گفتم: حلقه برای چی؟
- حلقه رو برای چی می خرند؟
- قراره طلا گرون بشه؟
- قراره قحطی زن بشه. می بینی که گیر دادم به تو.
زنی محکم بهم خورد و بدون «ببخشید» از کنارم گذشت. زیر لب فحش دادم و رو به بهنام گفتم: دقت کردی؟ مامانم از هر راهی استفاده می کنه که منو ببنده به ریش تو. حتی منو فرستاده خونه ت!!
دوباره کیف زنی بهم خورد و گفتم: اینجا چرا ایستادیم. بارونی که من دیدم بند نمیاد.
وقتی از پاساژ شلوغ بیرون زدیم، توی خیابون ترافیک بود و هیچ عابری نبود. بارون به همون شدت می بارید.
گرمای رستوران لذت غذا رو دو برابر کرده بود. قاشق رو توی ظرف گذاشتم و گفتم: نگران نباش. من با مامان حرف می زنم.
-درباره ی چی؟
-اینکه من رفت و آمد می کنم و لازم نیست تو رو قربانی کنه.
لیوان رو روی میز گذاشت و گفت: کسی تو اصفهان منتظرته؟
-آره.
وقتی نگاه خیره ش رو دیدم، تصحیح کردم: همه ی دوست هام و همکارهام.
-منظورم شخص خاصیه.
-این چیزی رو عوض نمی کنه.
سرش رو پایین انداخت و به دست هاش که روی میز بود نگاه کرد.
-دقیقا چی رو عوض نمی کنه؟
-خودت رو به اون راه نزن.
سکوتش طولانی شد که گفتم: به چی فکر می کنی؟
-تا همین 5 دقیقه ی پیش فکر می کردم یه چیزی بینمون هست!
نگاهم رو به پنجره دوختم و گفتم: من از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشم.
-منظورت آناست؟
چیزی نگفتم که خودش به حرف اومد: مشکل شماها با آنا چیه؟ چرا هر کی وارد زندگی من میشه گیر میده به آنا؟؟؟
-چون کسی شوهر نصفه نیمه نمی خواد!
اخم کرد و چیزی نگفت.
بسته ی سیگار و فندک رو روی عسلی گذاشتم و جلوی تلوزیون نشستم. از ظهر توی رستوران دیگه با بهنام حرف نزده بودم و توی اتاق کارش بود. کانال ها رو عوض کردم و روی فیلمی که به نظر جالب میومد نگه داشتم. توی اصفهان فقط شبکه های داخلی رو داشتم. فکرم همه ش مشغول این بود که دوباره برگردم شرکت یا دنبال کاری توی تهران باشم تا مامان هم راضی بشه.
بهنام کنار کاناپه ایستاد و گفت: جای من نشستی.
ابروم رو بالا انداختم و گفتم: فعلا که جای منه.
با زانو به کاناپه لگد زد و گفت: بلند شو.
باز شروع کرده بود به لجبازی. عصبانی گفتم: عاقبت یه عمر با بچه ها گشتن همین میشه دیگه.
بلند ش
دیدگاه ها (۱)

تنهایی توبه عمق لیوانیست که دست گرفته ایمثل آب خوردن پر می ش...

هتل ۴۰۴ p.3

my snow ❄#my_snowPT30~بعد از این همه سال...یه خنده‌ی کوتاه م...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

نیازمندی ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط