قسمت سی هشت رمان آوازه زیره آب
قسمت سی هشت رمان آوازه زیره آب
-من بگم گوه خوردم خوبه؟ غلط کردم...نمیدونستم اینجور روت تاثیر میزاره..
-نه گوه خوردی نه غلط کردی..من حیوونم..اگه نبودم که...
-اگه نبودی چی؟
دیه خفه خون گرفتم..چرا دارم واسه کسی که بمن به چشمه حیوونه نگا میکنه توضیح بدم..ولش کو به قبره پدرشم خندیده..
-چرا ساکت شدی؟
-دیه حرف نمیزنم..چون فرقی نداره..
...یه روز بعد..یه ساعتی بود از بیمارستان مرخص شده بودم..رو تختم نشسته بودم داشتم به بخیه های پشته دستم و مچه چپم نگاه میکردم..هه..رو تنم کلی زخمه..یهو مامانم اومد تو اتاق
-وای..دستم شکست تا برات آب پرتقال گرفتم نخوردیش که...کلی خون از دست دادیا!! ضعیف شدی!!
هه..آره من ضعیف شدم..آدمای ضعیف نمیتونن وایسنو مثه مرد همه چیو تحمل کنن..خودکشی میکنن..
-منو نیگا...کیا اعصابمو خورد نکن منو نیگا کن...اصن نگا نکن چه اهمیتی داری؟!!
بعد یهو یکم من من کرد و حرفشو تغییر داد
-نه ینی منظورم اینه که اهمیت داری ولی خب
حرفشو بریدم
-ن مامان اشکال نداره من واسم مهم نیس کسی بهم اهمیت میده یا نه..
-ن من منظورم این بود ک اهمیت میدم..
-بده..نده..گفتم که..واسه من فرقی نداره...
-نه من منظورم این نبود
-باشه مامان..بسه..من خستمه میخوام بخوابم..
-باشه باشه..پس من میرم تا بخوابی..درو هم نبند..کاری داشتی چیزی خواستی صدام بزن تو سالن میخوابم که صداتو بشنوم حواسم بهت باشه..
منم دراز کشیدم و پتو رو بالا کشیدم..لامپو خاموش کرد و رفت..صداشو میشنیدم..
-وای اعصابم خورد شد..
-چرا؟؟
-حواسم نبود بهش گفتم اهمیتی نداری..
-خب یکم فک کن بعد حرف بزن..
هه..اینارو...چقد شلوغش میکنن دیه!! ولی من واقعن چرا همچین گوهی خوردم؟؟ میگن وقتی عصبانی هستی کاری نکن واسه همین چیزاست...کیانوشم از دسشویی اومد..
-میگم این سیفونه خرابه آب پاشید کله هیکلمو کثیف کرد..
هه..آب گوهی شده..مامانم جیغ زد
-زندگیمو نجس کردی گمشو تو حموم همه جا آب گوه ریختی.-مامان آب ک از تو سنگه دسشویی نپاشید روم...لولش شکسته از تو اون ریخت...
-حالا هر چی تا نری حموم نمیزترم بخوابی...
-عه راسی کیا چیشد؟
-هیچی همونجوریه..تو برو حموم مامانت کمتر جیغ جیغ کنه...
-تو ام مث خواهرت نشو ک پارسال کف من جیغ جیغ میکنما...من جیغ جیغ نکنم ک شماها حالیتون نمیشه...
خلاصش میکنم مامان بابامم با هم یه دعوای حسابی کردن سره اینکه پارسال عمه نیلوفرم به مامانم گفته بود چقد صدات جیغیه...منم بی اهمیت گرفتم
-من بگم گوه خوردم خوبه؟ غلط کردم...نمیدونستم اینجور روت تاثیر میزاره..
-نه گوه خوردی نه غلط کردی..من حیوونم..اگه نبودم که...
-اگه نبودی چی؟
دیه خفه خون گرفتم..چرا دارم واسه کسی که بمن به چشمه حیوونه نگا میکنه توضیح بدم..ولش کو به قبره پدرشم خندیده..
-چرا ساکت شدی؟
-دیه حرف نمیزنم..چون فرقی نداره..
...یه روز بعد..یه ساعتی بود از بیمارستان مرخص شده بودم..رو تختم نشسته بودم داشتم به بخیه های پشته دستم و مچه چپم نگاه میکردم..هه..رو تنم کلی زخمه..یهو مامانم اومد تو اتاق
-وای..دستم شکست تا برات آب پرتقال گرفتم نخوردیش که...کلی خون از دست دادیا!! ضعیف شدی!!
هه..آره من ضعیف شدم..آدمای ضعیف نمیتونن وایسنو مثه مرد همه چیو تحمل کنن..خودکشی میکنن..
-منو نیگا...کیا اعصابمو خورد نکن منو نیگا کن...اصن نگا نکن چه اهمیتی داری؟!!
بعد یهو یکم من من کرد و حرفشو تغییر داد
-نه ینی منظورم اینه که اهمیت داری ولی خب
حرفشو بریدم
-ن مامان اشکال نداره من واسم مهم نیس کسی بهم اهمیت میده یا نه..
-ن من منظورم این بود ک اهمیت میدم..
-بده..نده..گفتم که..واسه من فرقی نداره...
-نه من منظورم این نبود
-باشه مامان..بسه..من خستمه میخوام بخوابم..
-باشه باشه..پس من میرم تا بخوابی..درو هم نبند..کاری داشتی چیزی خواستی صدام بزن تو سالن میخوابم که صداتو بشنوم حواسم بهت باشه..
منم دراز کشیدم و پتو رو بالا کشیدم..لامپو خاموش کرد و رفت..صداشو میشنیدم..
-وای اعصابم خورد شد..
-چرا؟؟
-حواسم نبود بهش گفتم اهمیتی نداری..
-خب یکم فک کن بعد حرف بزن..
هه..اینارو...چقد شلوغش میکنن دیه!! ولی من واقعن چرا همچین گوهی خوردم؟؟ میگن وقتی عصبانی هستی کاری نکن واسه همین چیزاست...کیانوشم از دسشویی اومد..
-میگم این سیفونه خرابه آب پاشید کله هیکلمو کثیف کرد..
هه..آب گوهی شده..مامانم جیغ زد
-زندگیمو نجس کردی گمشو تو حموم همه جا آب گوه ریختی.-مامان آب ک از تو سنگه دسشویی نپاشید روم...لولش شکسته از تو اون ریخت...
-حالا هر چی تا نری حموم نمیزترم بخوابی...
-عه راسی کیا چیشد؟
-هیچی همونجوریه..تو برو حموم مامانت کمتر جیغ جیغ کنه...
-تو ام مث خواهرت نشو ک پارسال کف من جیغ جیغ میکنما...من جیغ جیغ نکنم ک شماها حالیتون نمیشه...
خلاصش میکنم مامان بابامم با هم یه دعوای حسابی کردن سره اینکه پارسال عمه نیلوفرم به مامانم گفته بود چقد صدات جیغیه...منم بی اهمیت گرفتم
- ۹.۶k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط