بادیگارده شخصی من پارت۱۵
با هم دیگه شروع کردیم جونگ کوک هیچ حرفی نمیزد منم داشتم خیلی آروم غذامو میخوردم
میرا... میگم خانوادت کجان
یه نگاه بهم کردو یه نفس عمیق کشید یک لحظه برای سوالم پشیمون شدم
کوک... مادرم تو همین شهره
میرا... کجاست
کوک... بینید خانوم وقتی گفتم فضولی ناراحت شدی من دوست ندارم زندگی شخصی مو به همه بگم پس لطفا غذاتونو بخورید
با این حرف اساس کردم چشمام اشکی شده مگه حرف بدی زدم که بدش اومد بلند شدمو رفتم رو تخت نشستم
کوک... چرا قهر کردی
میرا... قعر نیستم دلم برای مامانم تنگه
بعدش پاهامو بغل کردمو سرمو رو زانوهام گزاشتم
اومد کنارم
کوک... نه تو دلتنگ نیستی قهری
میرا... لطفا ولم کن
کوک... من..من حرف بدی نزدم عصبیم نیستم که چرا سوال کردی
سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم
میرا... منم فضول نیستم .. فقط کنجکاوم
کوک... باشه
روتخت دراز کشیدمو چشمامو بستم
جونگ کوک رفت کناره پنجره چند دقیقه گذشته که گفت
کوک... وقتی که شیش سالم بود پدرم از این دنیا رفت مادرم منو با خون دل بزرگ کرد منم قسم خوردم نزارم آب تو دلش تکون بخوره برای همین شدم بادیگارده شخصی شما
میرا... ولی من که نتونستم بهتون پول بدم
برگشت گفت
کوک... من همه ای پولمو گرفتم نیازی نیست نگران باشی
میرا... ببخشید نمیخواستم ناراحت بشی
چند ثانیه بهم نگاه کرد
کوک... نه اشکالی نداره خب نمیخای بخوابی
میرا... چرا ولی شماهم بخواب دیشبم نخوابیدی
کوک... باشه در قفل نگران نباش
میرا... نه نگران نیستم .. ولی یه چیزی
کوک... چی
میرا... میگم خانوادت کجان
یه نگاه بهم کردو یه نفس عمیق کشید یک لحظه برای سوالم پشیمون شدم
کوک... مادرم تو همین شهره
میرا... کجاست
کوک... بینید خانوم وقتی گفتم فضولی ناراحت شدی من دوست ندارم زندگی شخصی مو به همه بگم پس لطفا غذاتونو بخورید
با این حرف اساس کردم چشمام اشکی شده مگه حرف بدی زدم که بدش اومد بلند شدمو رفتم رو تخت نشستم
کوک... چرا قهر کردی
میرا... قعر نیستم دلم برای مامانم تنگه
بعدش پاهامو بغل کردمو سرمو رو زانوهام گزاشتم
اومد کنارم
کوک... نه تو دلتنگ نیستی قهری
میرا... لطفا ولم کن
کوک... من..من حرف بدی نزدم عصبیم نیستم که چرا سوال کردی
سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم
میرا... منم فضول نیستم .. فقط کنجکاوم
کوک... باشه
روتخت دراز کشیدمو چشمامو بستم
جونگ کوک رفت کناره پنجره چند دقیقه گذشته که گفت
کوک... وقتی که شیش سالم بود پدرم از این دنیا رفت مادرم منو با خون دل بزرگ کرد منم قسم خوردم نزارم آب تو دلش تکون بخوره برای همین شدم بادیگارده شخصی شما
میرا... ولی من که نتونستم بهتون پول بدم
برگشت گفت
کوک... من همه ای پولمو گرفتم نیازی نیست نگران باشی
میرا... ببخشید نمیخواستم ناراحت بشی
چند ثانیه بهم نگاه کرد
کوک... نه اشکالی نداره خب نمیخای بخوابی
میرا... چرا ولی شماهم بخواب دیشبم نخوابیدی
کوک... باشه در قفل نگران نباش
میرا... نه نگران نیستم .. ولی یه چیزی
کوک... چی
- ۵۲
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط