رمان اجبار تا عشق

اجبار تا عشق
پارت۱۲
اسلاید دوم استایل دوهی/اسلاید سوم استایل یوری
ویو ته مین
رسیدم خونه رفتم توی اتاق و روی تخت خودمو پرت کردم هنوز تو شک بودم واقعا کیم دوهی دختر عموم بود واقعا من الان دارم باهاش ازدواج میکنم(موقعی ک دوهی کارمندش بود ی نیمچه کراشی داشت روش) اما این ازدواج قراردادیه و بعد ی سال باید طلاق بگیریم...گوشیمو برداشتم و دوهی رو (دوهی دیوانه)سیو کردم
ویو دوهی
همینجوری ک داشتم توی گوشی میچرخیدم یهو ی پست اومد با عنوان همسر خود را چگونه سیو کنید...
خندم گرفته بود هرکاری میکردم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم من ته مین رو(رییس بی ادب) سیو کرده بودم

پرش ب ی روز قبل عروسی
یوری 2 روز بود ک اومده بود ایران و ی لباس خیلی خوشگل گرفته بود...امشب قرار بود برای اولین بار عموم رو ببینم پس رفتم حموم و اومدم کمی چیز خوردم بعد آماده شدم،یوری کارش توی میکاپ خوب بود پس ی آرایش خوشگل برام انجام داد و موهام رو حالت داد و گوجه ای بست وقتی خودمو توی آیه دیدم چشام برق زد باورتون نمیشه ک چقد خوشگل شده بودم عطرمو زدم و یوری رو آرایش کردم و موهاشو درست کردم ک مامانم صدامون زد:یورییی دوهیییی بدویید عموت و ته مین بیرون منتظرنننننننن
ماهم سریع کیفامون رو برداشتیم و رفتیم طبقه پایین عمو با ماشین جدا اومده بود و ته مین هم با ماشین جدا...
نگاهی ب مامانم و یوری انداختم ک ته مین گفت دوهی سوار نمیشی؟
همین حرف رو شنیدم دویدم و سوار ماشین شدم یوری هم با عمو اینا رفت توی راه ته مین رو ب من کرد و گفت:میدونی ک شرکتمون خیلی شعبه توی کشور های دیگ داره بعد این ازدواج لعنتی احتمال اینک برم کره خیلی کمه ها!
همین ک این حرفشو شنیدم با تعجب برگشتم سمتش و نگاهش کردم و گفتم: من هیچ جایی با تو نمیام من پسفردا پرواز دارم و میرم کره...تو خودت برو هر قبرستونی ک میخوای بری هه فک کرده من عین بچه میوفتم دنبالش
ته مین ی نگاه برزخی بهم انداخت و یجوری گاز و گرفت انگار ک پلیس دنبالش بود...
بلخره رسیدیم ی عمارت بزرگ و زیبا ما زودتر رسیده بودیم پس یکم منتظر موندیم ک بیان ولی دیگ خیلی طول کشید بود...زنگ زدم ب یوری ک یوری گفت: ماهم نزدیکیم شما برین تو تا ما میایم ...
ته مین رفته بود ماشین پارک کنه و من تنها دم در عمارت بودم هرچی هم زنگ میزدم جواب نمیداد چند بار خواستم برم داخل ولی تنها چکار باید میکردم؟؟
دیدگاه ها (۲)

چندپارتی

Why Did I Fall in Love with Her? | P²¹ 🖤ویو: پایان مهمونی ـ ...

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۲

پارت پنجنامجون جوابی نداد و از ماشین پیاده شد یوری: نامجون ب...

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part2+کاشکی کلا امروز نیاد واقعا حوص...

ماهم ی پست مشترکم بزاریم🦭🎀خوشگلم ممنونم ک اومدی توی زندگیم ت...

Love you پارت دهم-ارع بد شد بود -چییی چرا ظلع زدی بهم&چقد خو...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط