آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۱۱
.
.
.
.
(شینوبو )
چند لحظه فقط به هیکارو خیره شدم و پلک زدم.
+دقیقا مرگ کی رو؟ من هیچ وقت نگفتم یه نفر عه ، ممکنه یه گروه باشن😐
- من فقط یه چیزی گفتم ..... زیاد دقت نکن.
آخرش هم سکوت همه جا رو فرا گرفت.
هیکارو یکی از بادیگارد ها یا نوچه ها یا هر خری گه بودن رو صدا کرد و گفت بیاین این تفاله رو بندازین تو انباری.
میگم:«تفاله؟؟؟ به چه حقی همچین حرفی رو میزنی پدصگ؟ تو خودت مایه ی ننگ خانوادتی! بدبدخت!..... ولم کن یه دیقه دارم حرف میزنم....... معتاد بدبخت! »
اومدن گرفتنم و دوباره به اون مکان تاریک برم گردوندن.
ولی اینبار یه برق روشن کردن.😀
در رو بستن.
صدای قفل شدن در توی انباری خالی که فقط چند تا جعبه توش بود پیچید.
یکی از جعبه ها خیس بود. ولی آب نبود.
(گیو اینا)
گیو کتاب رو برگردوند به قفسه ی کتاب های شینوبو.
رو به هیرو گفت:« بخش تحقیقات که رسید همه چیز رو برسی کنید. از گفتن هر چیزی که پیدا کردید دريغ نکنید.»
گیو میره بیرون و به سمت در آسانسور حرکت میکنه.
سابیتو با دست به شونه ی هیرو میزنه و میگه:« موفق باشی......و حرفش رو گوش کن»
سابیتو دوباره پشت سر گیو راه میوفته .
گیو جلوی در آسانسور منتظر بود.
تق!!!
صدایی اومد که حواس اونا رو به آسانسور جلب کرد.
یه نفر از دریچه ی هوای آسانسور یا وارد شده یا فرار کرده. این صدای برخورد فلز ها بهم بود.
بعد از باز شدن در آسانسور صدای شلیک گلوله توی راهرو پیچید. پس یکی وارد شده بود.
×گیو!
یه زن با لباس اداری از آسانسور خارج شد و با تفنگی که دستش بود به طرف گیو شلیک کرد.
سابیتو خودش رو بین تفنگ توی دست های اون زنه و گیو قرار داد.
تیر به شونه اش برخورد کرد.
سابیتو روی زمین افتاد.
سرامیک های سفید کف زمین خونی شدن.
چشمای گیو از تعجب و ترس ریز شد.
«سابیتو!!!»
زنه داشت خشاب تفنگ رو عوض میکرد که یه گلوله به طرف خودش شلیک شد.
گیو از اسلحه ای که داشت استفاده کرد.
گلوله هاش آدم رو نمیکشت یا زخمی درست نمیکرد ، اما درد زیادی رو توی اون بخشی که بهش برخورد کرده بود ایجاد میکرد.
گیو کناز سابیتو زانو زد.
سابیتو دست دیگش رو روی زخم فشار داده بود .
از روی زمین بلند شد و نشست.
×گیو از فرصت استفاده کن وقتت رو هدر نده! برو بگیرش....
گیو سر تکون داد و اینبار با بی رحمی تمام به سمت زنه رفت.
اسلحه اش رو روی سرش گرفت و گفت:« کی تو رو فرستاده؟»
زنه پوزخندی زد و درست بعد از اون صدای شلیک گلوله از پشت سر گیو اومد.
ادامه دارد...
.
.
.
(شینوبو )
چند لحظه فقط به هیکارو خیره شدم و پلک زدم.
+دقیقا مرگ کی رو؟ من هیچ وقت نگفتم یه نفر عه ، ممکنه یه گروه باشن😐
- من فقط یه چیزی گفتم ..... زیاد دقت نکن.
آخرش هم سکوت همه جا رو فرا گرفت.
هیکارو یکی از بادیگارد ها یا نوچه ها یا هر خری گه بودن رو صدا کرد و گفت بیاین این تفاله رو بندازین تو انباری.
میگم:«تفاله؟؟؟ به چه حقی همچین حرفی رو میزنی پدصگ؟ تو خودت مایه ی ننگ خانوادتی! بدبدخت!..... ولم کن یه دیقه دارم حرف میزنم....... معتاد بدبخت! »
اومدن گرفتنم و دوباره به اون مکان تاریک برم گردوندن.
ولی اینبار یه برق روشن کردن.😀
در رو بستن.
صدای قفل شدن در توی انباری خالی که فقط چند تا جعبه توش بود پیچید.
یکی از جعبه ها خیس بود. ولی آب نبود.
(گیو اینا)
گیو کتاب رو برگردوند به قفسه ی کتاب های شینوبو.
رو به هیرو گفت:« بخش تحقیقات که رسید همه چیز رو برسی کنید. از گفتن هر چیزی که پیدا کردید دريغ نکنید.»
گیو میره بیرون و به سمت در آسانسور حرکت میکنه.
سابیتو با دست به شونه ی هیرو میزنه و میگه:« موفق باشی......و حرفش رو گوش کن»
سابیتو دوباره پشت سر گیو راه میوفته .
گیو جلوی در آسانسور منتظر بود.
تق!!!
صدایی اومد که حواس اونا رو به آسانسور جلب کرد.
یه نفر از دریچه ی هوای آسانسور یا وارد شده یا فرار کرده. این صدای برخورد فلز ها بهم بود.
بعد از باز شدن در آسانسور صدای شلیک گلوله توی راهرو پیچید. پس یکی وارد شده بود.
×گیو!
یه زن با لباس اداری از آسانسور خارج شد و با تفنگی که دستش بود به طرف گیو شلیک کرد.
سابیتو خودش رو بین تفنگ توی دست های اون زنه و گیو قرار داد.
تیر به شونه اش برخورد کرد.
سابیتو روی زمین افتاد.
سرامیک های سفید کف زمین خونی شدن.
چشمای گیو از تعجب و ترس ریز شد.
«سابیتو!!!»
زنه داشت خشاب تفنگ رو عوض میکرد که یه گلوله به طرف خودش شلیک شد.
گیو از اسلحه ای که داشت استفاده کرد.
گلوله هاش آدم رو نمیکشت یا زخمی درست نمیکرد ، اما درد زیادی رو توی اون بخشی که بهش برخورد کرده بود ایجاد میکرد.
گیو کناز سابیتو زانو زد.
سابیتو دست دیگش رو روی زخم فشار داده بود .
از روی زمین بلند شد و نشست.
×گیو از فرصت استفاده کن وقتت رو هدر نده! برو بگیرش....
گیو سر تکون داد و اینبار با بی رحمی تمام به سمت زنه رفت.
اسلحه اش رو روی سرش گرفت و گفت:« کی تو رو فرستاده؟»
زنه پوزخندی زد و درست بعد از اون صدای شلیک گلوله از پشت سر گیو اومد.
ادامه دارد...
- ۵.۶k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط