ریاکشن:وقتی حاملهای
متیو ریدل
تو اتاق مشترکتون نشسته بودی و داشتی به دعوایی که کرده بودین فک میکردی اون یه هفته بود که باهات سرد بود در طی ۲۴ ساعت شاید ۱۰ دقیقه هم نمیدیدیش ولی وقتی موضوع رو هم مطرح کردی سعی کرد با حرفای سردش خفت کنه ولی دیگه نه تصمیم گرفتی مشکل رو باهاش در میون بزاری که نتیجهش این قهر دو روزه شد ولی اون جوری رفتار میکرد که انگار براش مهم نبودی و نیستی با این افکارت بغض کردی و چشمات پر شد نگاهی به ساعت انداختی ۲ شب بود ولی خبری ازش نبود روی تخت دراز کشیدی البته به سمت در که وقتی اومد بتونی با خیال راحت بخوابی البته که قرار نبود مثل چند روز گذشته پیشت بخوابه به این فکر میکردی که شاید اصلا تو اتاق کارشه اونقدر بغض کردن و اشک ریختن باعث شده بود گلوت خشک بشه و این اذیتت میکرد از جات بلند شدی و از اتاق خارج شدی از پلههای خونه پایین رفتی و خودتو به آشپزخونه رسوندی پارچ آب روی جزیره رو برداشتی و برای خودت آب ریختی خونه تاریک نبود و به خاطر نور مخفیهای روشن سفید رنگ کامل همه خونه رو میدیدی به عنوان یه زن باردار به هیچ عنوان نباید تا الان بیدار میبودی و این برای پسرت قطعا خوب نبود آروم کل لیوان آب رو سر کشیدی و دوباره از پلهها بالا رفتی بعد از اینکه همه پلهها رو بالا رفتی صدای در اومد نفس راحتی کشیدی و وارد اتاق شدی و در رو پشت سرت قفل کردی /درسته انتظارشو کشیدم ولی من تنها کسی نیستم که باید اذیت بشه/ بعد از قفل کردن در هندزفریها رو تو گوشت گذاشتی و یه آهنگ آرامش بخش پلی کردی تا بتونی بخوابی و کار هم کرد بعد از چند دقیقه دیگه متوجه هیچی نشدی و چشمات بسته شد
هر چقد به دستگیره فشار میاورد در باز نمیشد و این یعنی زنش نمیخواست حتی وارد اتاق بشه /اون حق داره من یه هفته نادیدش گرفتم خودشم با یه بچه توی شکمش/ به سمت اتاق مهمان رفت و دوش گرفت و بعد از عوض کردن لباساش سعی کرد بخوابه ولی نمیشد نگران دختری بود که در طی چند روز کلی قلبش رو شکونده بود ولی در اتاق قفل بود و نمیتونست کاری با در بکنه و قطعا اون تا الان خواب بود چشماشو بست و از خستگی زیاد بیهوش شد
با احساس نور زیادی که به چشمات میخورد از روی تخت بلند شدی و به سمت پرده رفتی و کامل کشیدیش و الان دیگه با اون پردههای کلفت کشیده شده اتاق کمی تاریک شده بود هنوز هم خسته بودی ولی ضعف داشتی و برای پسرت هم که شده باید یه چیزی میخوردی در اتاق روباز کردی و از اتاق خارج شدی از پلهها پایین رفتی و خودتو به آشپزخونه رسوندی در یخچال رو باز کردی و نگاهی به محتویاتش انداختی هیچی دلت نمیخواست به ساعت نگاه کردی که ۱۱ صبح بود بهتر بود یه چیزی برای خوردن سفارش بدی دوباره از پلهها بالا رفتی و روی تخت نشستی و گوشیتو روشن کردی اولین چیزی که به چشمت خورد پیامی بود که از شوهرت داشتی
(سلام عزیزم صبح بخیر امشب به یه مهمونی خانوادگی دعوتیم ساعت ۷ آماده باش)
بشین تا آماده باشم! نفس عمیقی کشیدی و بعد خوراکی و غذا سفارش دادی و منتظر موندی که چند دقیقه بعد با زنگ در رفتی طبقه پایین و در رو باز کردی و سفارشها رو تحویل گرفتی به سمت آشپزخونه رفتی و مشغول خوردن شدی یه هفته بود که خونه بودی و دلت میخواست از خونه خارج بشی وسطای زمستون و باید لباسهای گرم میپوشیدی به سمت کمد رفتی که صدای گوشیت بلند شد به سمت تخت رفتی و با دیدن اسم 'خرسی من' پوفی کشیدی و با فشردن دکمه خاموش و روشن کردن گوشی و سایلنت کردنش به سمت کمد رفتی و لباس انتخاب کردی و بعد از عوض کردن لباسات با برداشتن گوشیت رفتی طبقه پایین و بعد از خوردن آب و عوض کردن کفشهات و پوشیدن پوتینهات در رو باز کردی و با زدن آسانسور منتظر اومدنش شدی چند دقیقه بعد در آسانسور باز شد و تو شوهرتو دیدی که با نگرانی از آسانسور خارج شد و نگاهی نگران بهت انداخت
تو اتاق مشترکتون نشسته بودی و داشتی به دعوایی که کرده بودین فک میکردی اون یه هفته بود که باهات سرد بود در طی ۲۴ ساعت شاید ۱۰ دقیقه هم نمیدیدیش ولی وقتی موضوع رو هم مطرح کردی سعی کرد با حرفای سردش خفت کنه ولی دیگه نه تصمیم گرفتی مشکل رو باهاش در میون بزاری که نتیجهش این قهر دو روزه شد ولی اون جوری رفتار میکرد که انگار براش مهم نبودی و نیستی با این افکارت بغض کردی و چشمات پر شد نگاهی به ساعت انداختی ۲ شب بود ولی خبری ازش نبود روی تخت دراز کشیدی البته به سمت در که وقتی اومد بتونی با خیال راحت بخوابی البته که قرار نبود مثل چند روز گذشته پیشت بخوابه به این فکر میکردی که شاید اصلا تو اتاق کارشه اونقدر بغض کردن و اشک ریختن باعث شده بود گلوت خشک بشه و این اذیتت میکرد از جات بلند شدی و از اتاق خارج شدی از پلههای خونه پایین رفتی و خودتو به آشپزخونه رسوندی پارچ آب روی جزیره رو برداشتی و برای خودت آب ریختی خونه تاریک نبود و به خاطر نور مخفیهای روشن سفید رنگ کامل همه خونه رو میدیدی به عنوان یه زن باردار به هیچ عنوان نباید تا الان بیدار میبودی و این برای پسرت قطعا خوب نبود آروم کل لیوان آب رو سر کشیدی و دوباره از پلهها بالا رفتی بعد از اینکه همه پلهها رو بالا رفتی صدای در اومد نفس راحتی کشیدی و وارد اتاق شدی و در رو پشت سرت قفل کردی /درسته انتظارشو کشیدم ولی من تنها کسی نیستم که باید اذیت بشه/ بعد از قفل کردن در هندزفریها رو تو گوشت گذاشتی و یه آهنگ آرامش بخش پلی کردی تا بتونی بخوابی و کار هم کرد بعد از چند دقیقه دیگه متوجه هیچی نشدی و چشمات بسته شد
هر چقد به دستگیره فشار میاورد در باز نمیشد و این یعنی زنش نمیخواست حتی وارد اتاق بشه /اون حق داره من یه هفته نادیدش گرفتم خودشم با یه بچه توی شکمش/ به سمت اتاق مهمان رفت و دوش گرفت و بعد از عوض کردن لباساش سعی کرد بخوابه ولی نمیشد نگران دختری بود که در طی چند روز کلی قلبش رو شکونده بود ولی در اتاق قفل بود و نمیتونست کاری با در بکنه و قطعا اون تا الان خواب بود چشماشو بست و از خستگی زیاد بیهوش شد
با احساس نور زیادی که به چشمات میخورد از روی تخت بلند شدی و به سمت پرده رفتی و کامل کشیدیش و الان دیگه با اون پردههای کلفت کشیده شده اتاق کمی تاریک شده بود هنوز هم خسته بودی ولی ضعف داشتی و برای پسرت هم که شده باید یه چیزی میخوردی در اتاق روباز کردی و از اتاق خارج شدی از پلهها پایین رفتی و خودتو به آشپزخونه رسوندی در یخچال رو باز کردی و نگاهی به محتویاتش انداختی هیچی دلت نمیخواست به ساعت نگاه کردی که ۱۱ صبح بود بهتر بود یه چیزی برای خوردن سفارش بدی دوباره از پلهها بالا رفتی و روی تخت نشستی و گوشیتو روشن کردی اولین چیزی که به چشمت خورد پیامی بود که از شوهرت داشتی
(سلام عزیزم صبح بخیر امشب به یه مهمونی خانوادگی دعوتیم ساعت ۷ آماده باش)
بشین تا آماده باشم! نفس عمیقی کشیدی و بعد خوراکی و غذا سفارش دادی و منتظر موندی که چند دقیقه بعد با زنگ در رفتی طبقه پایین و در رو باز کردی و سفارشها رو تحویل گرفتی به سمت آشپزخونه رفتی و مشغول خوردن شدی یه هفته بود که خونه بودی و دلت میخواست از خونه خارج بشی وسطای زمستون و باید لباسهای گرم میپوشیدی به سمت کمد رفتی که صدای گوشیت بلند شد به سمت تخت رفتی و با دیدن اسم 'خرسی من' پوفی کشیدی و با فشردن دکمه خاموش و روشن کردن گوشی و سایلنت کردنش به سمت کمد رفتی و لباس انتخاب کردی و بعد از عوض کردن لباسات با برداشتن گوشیت رفتی طبقه پایین و بعد از خوردن آب و عوض کردن کفشهات و پوشیدن پوتینهات در رو باز کردی و با زدن آسانسور منتظر اومدنش شدی چند دقیقه بعد در آسانسور باز شد و تو شوهرتو دیدی که با نگرانی از آسانسور خارج شد و نگاهی نگران بهت انداخت
- ۴۲.۴k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط