دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت سوم
چند دقیقه گذشت خانم محمودی گفت«برم ببینم این پسره کجا رفته» و از اتاق رفت بیرون.معطل نکردی همین که دیدی کسی تو خونه نیست.یواش یواش از اتاق اومدی بیرون و به سمت راست که اتاق یاشار که درش باز بود نگاه کردی.
اما چیزی که میدیدی رو باور نمیکردی.کتاب؟روی میز پر از کتاب بود.نمیتونستی این رو باور کنی که اون پسر تو اتاق نشسته بود و داشت درس میخوند.باید یه چیزی پیدا میکردی،ولی حتی خودت هم نمیدونستی چی.میخواستی بری تو اتاق که صدای پاهای یکی رو شنیدی و تند برگشتی سرجات.
خانم محمودی اومد توی اتاق و گفت«وای عزیزم وقتی تموم شد از جات بلند شدی بری بیرون.گوشیت رو در آوردی و وقتی خواستی ببینی چخبره یه هو از دستت پرت شد اون ور.
_وای ببخشید،معذرت میخوام.
یاشار خورد به گوشی و باعث شد پرت بشه،بعد خودش بدو بدو رفت از روی زمین برداشت یه نگاه بهش انداخت و دید که سالمه،داد.اما سرش پایین بود و نگات نمیکرد.
آیلار:عیبی نداره.
با این جوابت واسه یه لحظه چشمات به چشماش برخورد کرد.ولی یه ثانیه بود یه ثانیه!بعدش به همون حالت قبل برگشت و رفت تو اتاقش.
از خونه شون اومدی بیرون.تو مغزت نمیگنجید یه پسری یه دختری بیاد تو خونشون و اینطوری رفتار کنه.خیلی عجیب بود.اصلا نکته این طرف بیمار روانیه؟
دلت میخواست ازش بپرسی چرا اینطوری میکنه؟چرا نگات نمیکنه؟چرا رفتارش اینقدر عجیبه؟و کلی چرا های دیگه که تو مغزت عین کرم وول میخوردن.
«فردا صبح ساعت ۶»
با آلارم گوشی بیدار شدی.همون طور که با خودت کلنجار میرفتی که پنج دقیقه دیگه،پنج دقیقه دیگه..از خواب پاشدی.وقتی موهای جنگل شده ات رو از جلو چشمت زدی کنار و تلو تلو خوران از اتاق اومدی بیرون.به اتاق مامانت نگاه کردی که کسی روی تخت نبود«اوه،چقدر سحر خیز»
دست صورت رو شستی و آماده شدی.حوصله صبحونه خوردن نداشتی.از خونه اومدی بیرون به سمت مغازه حاج عباس،ساعت هفت شده بود دیگه باید باز باشه.رفتی در مغازه رو باز کردی و با ناز گفتی.
_حاج عباس!نمیخوای به این دختر بینوا کمک کنی؟؟؟
وقتی اینو بهش میگفتی،کیفت رو پر از خوراکی میکرد آخه حاج عباس مثل دخترش دوست داشتت.اما حاج عباس جواب نداد.واست عجیب بود.سرت رو بالا آوردی،به جای اون که همیشه گوشه مغازه بود نگاه کردی
..اما...اون..نبود
اما چیزی که میدیدی رو باور نمیکردی.کتاب؟روی میز پر از کتاب بود.نمیتونستی این رو باور کنی که اون پسر تو اتاق نشسته بود و داشت درس میخوند.باید یه چیزی پیدا میکردی،ولی حتی خودت هم نمیدونستی چی.میخواستی بری تو اتاق که صدای پاهای یکی رو شنیدی و تند برگشتی سرجات.
خانم محمودی اومد توی اتاق و گفت«وای عزیزم وقتی تموم شد از جات بلند شدی بری بیرون.گوشیت رو در آوردی و وقتی خواستی ببینی چخبره یه هو از دستت پرت شد اون ور.
_وای ببخشید،معذرت میخوام.
یاشار خورد به گوشی و باعث شد پرت بشه،بعد خودش بدو بدو رفت از روی زمین برداشت یه نگاه بهش انداخت و دید که سالمه،داد.اما سرش پایین بود و نگات نمیکرد.
آیلار:عیبی نداره.
با این جوابت واسه یه لحظه چشمات به چشماش برخورد کرد.ولی یه ثانیه بود یه ثانیه!بعدش به همون حالت قبل برگشت و رفت تو اتاقش.
از خونه شون اومدی بیرون.تو مغزت نمیگنجید یه پسری یه دختری بیاد تو خونشون و اینطوری رفتار کنه.خیلی عجیب بود.اصلا نکته این طرف بیمار روانیه؟
دلت میخواست ازش بپرسی چرا اینطوری میکنه؟چرا نگات نمیکنه؟چرا رفتارش اینقدر عجیبه؟و کلی چرا های دیگه که تو مغزت عین کرم وول میخوردن.
«فردا صبح ساعت ۶»
با آلارم گوشی بیدار شدی.همون طور که با خودت کلنجار میرفتی که پنج دقیقه دیگه،پنج دقیقه دیگه..از خواب پاشدی.وقتی موهای جنگل شده ات رو از جلو چشمت زدی کنار و تلو تلو خوران از اتاق اومدی بیرون.به اتاق مامانت نگاه کردی که کسی روی تخت نبود«اوه،چقدر سحر خیز»
دست صورت رو شستی و آماده شدی.حوصله صبحونه خوردن نداشتی.از خونه اومدی بیرون به سمت مغازه حاج عباس،ساعت هفت شده بود دیگه باید باز باشه.رفتی در مغازه رو باز کردی و با ناز گفتی.
_حاج عباس!نمیخوای به این دختر بینوا کمک کنی؟؟؟
وقتی اینو بهش میگفتی،کیفت رو پر از خوراکی میکرد آخه حاج عباس مثل دخترش دوست داشتت.اما حاج عباس جواب نداد.واست عجیب بود.سرت رو بالا آوردی،به جای اون که همیشه گوشه مغازه بود نگاه کردی
..اما...اون..نبود
- ۱۰.۴k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط