اسم رمان: دختری که قرار نبود قوی بشه
اسم رمان: دختری که قرار نبود قوی بشه
( پارت یاز دهم )
گوشی رو برداشتم و جواب دادم
( شروع تماس )
آوا: الو
بیتا: موردی ؟
آوا : نه زندم
بیتا : پس چرا زنگ نزدی
آوا : ببخشید یادم رفت
بیتا: اشکال نداره عزیزم
بیتا : لیا جون چه طوره
آوا : بهتره
بیتا: یک ساعت دیگه میام خونتون تا ببینمش
آوا : بیتا ( بغض )
بیتا: جونم چرا یهو صدات عوض شد
آوا: ما فروخته شدیم ( بغض)
بیتا : هاا
آوا : مامان و بابام از هم طلاق گرفتن یه نفر هم اومده ما رو خریده( گریه بی صدا )
بیتا : داری چی میگی
کله قضیه رو براش تعریف کردم
و بدونه این که صدام دراد گریه میکردم
( ویو لیا)
از خواب بیدار شدم و رو تخت نشستم آوا داشت بایه نفر حرف میزد اشکاش رو صورتش جاری شده بودن
رفتم نزدیک تر تا بفهمم با کی حرف میزنه که حرف زدنش تموم شد
رفتم پیشش نشستم و با دستام اشک های صورتش رو پاک کردم
لیا: آوا کی بود؟
آوا: بیتا
لیا: چقدر دلم واسش تنگ شده چی میگفت ؟
آوا : میخواست بیاد خونمون
لیا: خونه ؟ بهش گفتی
آوا : آره ناراحت شد گوشی رو قطع کرد فقط قبل از قطع کردن گفت آدرس اونجا رو بفرست تا بیام
لیا : ما که آدرس بلد نیستیم
آوا : باید از یکی بپرسیم
( ویو لیا )
همین طور که داشتیم با هم حرف میزدیم یه نفر دره اتاق رو زد که گفتم بفر مایید
خدمتکار : سلام خانم
لیا: سلام
خدمتکار : آقای استیسی و خانواده اش پایین هستن و گفتم بیام دنباله شما تا باهم آشنا بشید
لیا: باشه پنج دقیقه دیگه لطفا بیاید دنبالمون
خدمتکار : چشم خانم
لیا: ببخشید اسم من لیا هست و اسم آبجیم آوا لطفا اسمامون رو صدا بزن
خدمتکار: چشم خانم لیا با اجازه
من رفتم یه دوش ۲۰ دقیقه ای گرفتم و یه دست لباس لش پوشیدم
آوا هم موهاشو بافت و یه دست لباس لش پوشید دوتامون آرایش ملایمی کردیم که صدا در اومد
لیا : بفرمایید
خدمتکار : خانم لیا حاضر شدین
لیا : بله اومدیم
از اتاق خارج شدیم و دنباله خدمتکار می رفتیم از پله ها رفتیم پایین تو یه سالن برگ خیلی زیبا بود یه میزه بزرگ هم بود که همه دوره میز نشسته بودن
به طرف میز رفتیم که آقای استیسی گفت بفرمایید
منو آوا رو صندلی نشسته بودیم استرس کله وجودمو گرفته بود دستان عرق کردن که آقای استیسی گفت
آقای استیسی : خوب دخترا بزار خودمو معرفی کنم من استیسی بابای شما ها هستم آزیتا آبجی شما ۱۵ سالش و جنکوک و جیمین و تهیونگ هم برادران شما هستن
( ویو آوا )
همین طور که پسرارو معرفی کرد چهره هاشون نگاهمو جلب کردن
وای این همون سه تا پسرا هستن که تو کافه باهم دعوا کردیم
( ویو لیا )
وقتی پسرارو معرفی کرد خیلی برام آشنا بودن اینا همنوایی بودن که تو کافه باهم دعوا کردیم
جنکوک : هی دخترا اون یکی خواهرتون کو
آزیتا : هی درست حرف بزن
نظر لطفا
( پارت یاز دهم )
گوشی رو برداشتم و جواب دادم
( شروع تماس )
آوا: الو
بیتا: موردی ؟
آوا : نه زندم
بیتا : پس چرا زنگ نزدی
آوا : ببخشید یادم رفت
بیتا: اشکال نداره عزیزم
بیتا : لیا جون چه طوره
آوا : بهتره
بیتا: یک ساعت دیگه میام خونتون تا ببینمش
آوا : بیتا ( بغض )
بیتا: جونم چرا یهو صدات عوض شد
آوا: ما فروخته شدیم ( بغض)
بیتا : هاا
آوا : مامان و بابام از هم طلاق گرفتن یه نفر هم اومده ما رو خریده( گریه بی صدا )
بیتا : داری چی میگی
کله قضیه رو براش تعریف کردم
و بدونه این که صدام دراد گریه میکردم
( ویو لیا)
از خواب بیدار شدم و رو تخت نشستم آوا داشت بایه نفر حرف میزد اشکاش رو صورتش جاری شده بودن
رفتم نزدیک تر تا بفهمم با کی حرف میزنه که حرف زدنش تموم شد
رفتم پیشش نشستم و با دستام اشک های صورتش رو پاک کردم
لیا: آوا کی بود؟
آوا: بیتا
لیا: چقدر دلم واسش تنگ شده چی میگفت ؟
آوا : میخواست بیاد خونمون
لیا: خونه ؟ بهش گفتی
آوا : آره ناراحت شد گوشی رو قطع کرد فقط قبل از قطع کردن گفت آدرس اونجا رو بفرست تا بیام
لیا : ما که آدرس بلد نیستیم
آوا : باید از یکی بپرسیم
( ویو لیا )
همین طور که داشتیم با هم حرف میزدیم یه نفر دره اتاق رو زد که گفتم بفر مایید
خدمتکار : سلام خانم
لیا: سلام
خدمتکار : آقای استیسی و خانواده اش پایین هستن و گفتم بیام دنباله شما تا باهم آشنا بشید
لیا: باشه پنج دقیقه دیگه لطفا بیاید دنبالمون
خدمتکار : چشم خانم
لیا: ببخشید اسم من لیا هست و اسم آبجیم آوا لطفا اسمامون رو صدا بزن
خدمتکار: چشم خانم لیا با اجازه
من رفتم یه دوش ۲۰ دقیقه ای گرفتم و یه دست لباس لش پوشیدم
آوا هم موهاشو بافت و یه دست لباس لش پوشید دوتامون آرایش ملایمی کردیم که صدا در اومد
لیا : بفرمایید
خدمتکار : خانم لیا حاضر شدین
لیا : بله اومدیم
از اتاق خارج شدیم و دنباله خدمتکار می رفتیم از پله ها رفتیم پایین تو یه سالن برگ خیلی زیبا بود یه میزه بزرگ هم بود که همه دوره میز نشسته بودن
به طرف میز رفتیم که آقای استیسی گفت بفرمایید
منو آوا رو صندلی نشسته بودیم استرس کله وجودمو گرفته بود دستان عرق کردن که آقای استیسی گفت
آقای استیسی : خوب دخترا بزار خودمو معرفی کنم من استیسی بابای شما ها هستم آزیتا آبجی شما ۱۵ سالش و جنکوک و جیمین و تهیونگ هم برادران شما هستن
( ویو آوا )
همین طور که پسرارو معرفی کرد چهره هاشون نگاهمو جلب کردن
وای این همون سه تا پسرا هستن که تو کافه باهم دعوا کردیم
( ویو لیا )
وقتی پسرارو معرفی کرد خیلی برام آشنا بودن اینا همنوایی بودن که تو کافه باهم دعوا کردیم
جنکوک : هی دخترا اون یکی خواهرتون کو
آزیتا : هی درست حرف بزن
نظر لطفا
- ۴.۰k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط