⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p52
در همین حال نینا و لیا توی باغ قدم میزدن و لیا اطراف رو بهش معرفی میکرد ولی متوجه شد نینا فقط به پایین خیره شده و شاید اصلا حرف هاشو رو نمیشنوه....
« خانم »
لیا چند بار دستی جلوی صورتش تکون داد تا بالاخره به خودش اومد و گفت:
« اوه....بله»
« حرف هام رو شنیدین؟ باغ رو بهتون معرفی کردم»
نینا با کلافگی و خجالت کمی سرش رو خاروند و لبخند زد
« اوه....اره ممنونم»
لیا میدونست اون یه دروغ بیشتر نگفته....ولی به روی خودش نیاورد....چون میدونست دلش و فکرش کجاست
لیا گفت:
« میتونم یه سؤال بپرسم؟»
« البته....همیشه من سوال میپرسم....تو هم بپرس»
لیا سرش رو پایین انداخت...نمیدونست پرسیدن این سوال فضولی و دخالت به حساب میاد یا نه
« خب اگه اشکالی نداره میخواستم بپرسم....این روبان سفید که موهاتون رو باهاش میبندین معنی خاصی داره؟»
نینا چندثانیه لبخند زد و بعد لب زد:
« راستش...این روبان معنی خاصی برام داره.....آخرین باری که پدرم موهام رو بست با یه روبان سفید بود»
لیا فورا فهمید نباید این سؤال رو میپرسید
« ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم»
« نه بابا اشکالی نداره...این قضیه برای خیلی وقت پیشه...حتی درست یادم نمیادش»
اون اینو گفت...ولی ته دلش....دونه به دونه خاطرات روز آخر با پدرش رو یادش بود
« داره شب میشه، بهتره دیگه بریم داخل»
« باشه، میگم شما اصلا غذا نمیخورید؟»
همینطور که به سمت داخل قلعه میرفتن حرف میزدن
« چرا میخوریم ولی نه به اندازهی شما ها، از وقتی شما به اینجا اومدید آشپزخونه هر روز غذا درست میکنه»
نینا اخم ساختگی روی صورتش نشوند
« الان منظورت این نبود که من پُرخوری میکنم درسته؟»
« نه...نه...فقط...نیاز هامون باهم متفاوته، شما انسان ها و ما»
« باشه،شوخی کردم»
برای اولین بار سر میز شام نشست تا شام بخوره نه فقط توی اتاق....جیمین نبود، روی یه میز بزرگ فقط خودش تنها نشسته بود، بعد از چند دقیقه یه خدمتکار نزدیکش شد و دید که فقط با غذاش بازی میکنه و تغریبا هیچی ازش نخورده
« خانم، از غذا خوشتون نیومده؟میخواین عوضش کنم؟»
« نه ممنون، فقط اشتها ندارم»
از روی صندلی بلند شد به سمت اتاقش برگشت
p52
در همین حال نینا و لیا توی باغ قدم میزدن و لیا اطراف رو بهش معرفی میکرد ولی متوجه شد نینا فقط به پایین خیره شده و شاید اصلا حرف هاشو رو نمیشنوه....
« خانم »
لیا چند بار دستی جلوی صورتش تکون داد تا بالاخره به خودش اومد و گفت:
« اوه....بله»
« حرف هام رو شنیدین؟ باغ رو بهتون معرفی کردم»
نینا با کلافگی و خجالت کمی سرش رو خاروند و لبخند زد
« اوه....اره ممنونم»
لیا میدونست اون یه دروغ بیشتر نگفته....ولی به روی خودش نیاورد....چون میدونست دلش و فکرش کجاست
لیا گفت:
« میتونم یه سؤال بپرسم؟»
« البته....همیشه من سوال میپرسم....تو هم بپرس»
لیا سرش رو پایین انداخت...نمیدونست پرسیدن این سوال فضولی و دخالت به حساب میاد یا نه
« خب اگه اشکالی نداره میخواستم بپرسم....این روبان سفید که موهاتون رو باهاش میبندین معنی خاصی داره؟»
نینا چندثانیه لبخند زد و بعد لب زد:
« راستش...این روبان معنی خاصی برام داره.....آخرین باری که پدرم موهام رو بست با یه روبان سفید بود»
لیا فورا فهمید نباید این سؤال رو میپرسید
« ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم»
« نه بابا اشکالی نداره...این قضیه برای خیلی وقت پیشه...حتی درست یادم نمیادش»
اون اینو گفت...ولی ته دلش....دونه به دونه خاطرات روز آخر با پدرش رو یادش بود
« داره شب میشه، بهتره دیگه بریم داخل»
« باشه، میگم شما اصلا غذا نمیخورید؟»
همینطور که به سمت داخل قلعه میرفتن حرف میزدن
« چرا میخوریم ولی نه به اندازهی شما ها، از وقتی شما به اینجا اومدید آشپزخونه هر روز غذا درست میکنه»
نینا اخم ساختگی روی صورتش نشوند
« الان منظورت این نبود که من پُرخوری میکنم درسته؟»
« نه...نه...فقط...نیاز هامون باهم متفاوته، شما انسان ها و ما»
« باشه،شوخی کردم»
برای اولین بار سر میز شام نشست تا شام بخوره نه فقط توی اتاق....جیمین نبود، روی یه میز بزرگ فقط خودش تنها نشسته بود، بعد از چند دقیقه یه خدمتکار نزدیکش شد و دید که فقط با غذاش بازی میکنه و تغریبا هیچی ازش نخورده
« خانم، از غذا خوشتون نیومده؟میخواین عوضش کنم؟»
« نه ممنون، فقط اشتها ندارم»
از روی صندلی بلند شد به سمت اتاقش برگشت
- ۱۲۰
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط