«معشوق سابق» پارت یازده
~~~
خدمتکاری در را برایش با احترام باز کرد و گفت: بفرمایین جناب، آقای هوانگ منتظر شما هستن.
هیونجین با نگاهی سرد و دست هایی مشت شده، با غیض قدم هایی محکم و ترسناک برداشت، وارد سالن اصلی شد و پدرش، یک فرد ناشناس و یک دختر جوان که سر یک میز نشسته بودند را نظاره کرد.
با ورودش، هر سه نفر به نشانه ی احترام از جایشان بلند شدند. نزدیک تر رفت... پدرش به قصد دست دادن، دستش را به سمت هیونجین دراز کرد اما هیونجین بی اعتنا به دست پدرش که بین هوا و زمین مانده بود با لحن تندی گفت: سلام پدر، لازم نمیدونم به همین زودی باهات دست بدم.
نفر بعدی که ظاهرا پدر گلوریا آدام بود، با صدایی پرشور و نشاط سلام کرد، هیونجین هم با نگاه و لحن سردی فقط گفت «سلام»، و در آخر گلوریا که تلاش میکرد خود را در دل هیونجین جا کند با صدایی نازک و کلی عشوه گفت: سلام هیون.»
هیونجین که از این ادا ها عصبی شده بود با لحنی تند گفت: اولا هنوز در حدی نیستی که با اسم صدام کنی، و اینکه حتی اسمم رو مخفف میکنی باعث تنفر بیشترم نسبت به خودت میشی، جناب هوانگ هستم، سلام.
پدرش که چشم غره ای به نشانه ی ساکت شدن هیونجین نثارش کرد برای عوض کردن جو گفت: بیاید امشب رو به افتخار گلوریا و هیونجین شروع کنیم." و با لبخندی مصنوعی حرفش را تمام کرد.
هیونجین که دیگر چشم غره های پدرش و آبرویش جلوی گلوریا برایش اهمیتی نداشت با لحنی تمسخر آمیز گفت: پدر، نگفته بودین امشب به افتخار من و یه دختریه که تا حالا ندیدمش. منم به خاطر احترامی که برای مادرم دارم الان اینجام.»
و با پوزخندی تحقیر آمیز، تنفر خود را به آن جمع اعلام کرد.
پدرش که از این تحقیر های هیونجین کفری شده بود با لحنی متفاوت و تند گفت: هیونجین، بهتره این بحث رو تموم کنی.»
هیونجین چیزی نگفت ولی خشم خود را با مشت کردن دست هایش و کندن پوست لبش خالی میکرد.
بالاخره شام را آوردند، با آوردن شام گلوریا صندلی خودش را به صندلی هیونجین نزدیک کرد و با صدایی که از عمد نازکش میکرد گفت: هی هیونی، نمیخوای به افتخار اولین ملاقاتمون یکم خوش اخلاق تر باشی؟ ناسلامتی این جمع برای ما اینجاست.»
پدر هیونجین و پدر گلوریا سری به نشانه ی تایید گلوریا تکان دادند اما هیونجین بی توجه به رسمی بودن جمع گفت: قسم میخورم اگه دفعه ی بعدی سعی کنی خودتو بهم بچسبونی، این جمع رو برای همیشه ترک میکنم.»
گلوریا که بدجور خورده بود تو ذوقش، فاصله ی خودش و هیونجین رو حفظ کرد و موهای مشکی فرفری اش را به پشت گوشش هدایت کرد.
هیونجین لب به غذا نمیزد و فقط دست به سینه نشسته بود، اگر تصمیم به لجبازی میگرفت هیچکس حریفش نمیشد.
پدر هیونجین که دید هیونجین به غذایش دست نمیزند گفت: چرا غذات رو نمیخوری؟ اگه گوشت قرمز دوست نداری بگم چیز دیگه برات بیارن؟»
پدر گلوریا سری به نشانه ی تایید حرف پدر هیونجین تکان داد و با صدایی کنجکاو گفت: درسته، آقای هوانگ امشب اصلا خوشحال به نظر نمیان، نکنه از کنار گلوریا بودن خوشحال نیستی؟
هیونجین که از این حرف ها خسته شده بود دیگر طاقت نیاورد ساکت بماند، مشتی بر روی میز کوبید و فریاد زد: این شما ها بودین که منو به زور آوردین اینجا، من از اولشم نمیخواستم ریخت هیچکدومتونو ببینم، اصلا بزارین خیالتونو راحت کنم، من دلم یه جای دیگه گیره و فکر نکنین قراره با دختر تخس و گستاخ شما کنار بیام، الانم ترجیح میدم با موندن تو این جمع بیشتر از این خودمو تحقیر نکنم.»
بدون اینکه منتظر جواب و تحقیر های آن جمع بماند، بلند و شد و با قدم هایی مطمئن تر از همیشه به سمت درب خروجی رفت، اما با گرفتن بازویش توسط دستی ظریف متوقف شد، میتوانست به راحتی متوجه شود که گلوریا بازویش را بین انگشتان کم زور و ظریفش اسیر کرده.
ناخن های مصنوعی بلندش در بازوی هیونجین فرو رفت، مثل پنجه های پرنده ای که شکارش را رها نمیکند.
_میشه فقط یه بار باهام بیای بیرون؟ شاید تونستیم کنار بیایم، اگه نشد قول میدم دیگه هیچوقت منو نمیبینی.
هیونجین که داشت به این فکر میکرد که اگر فقط یک بار با او به کافه برود دیگر همه چیز تمام میشود با صدای پدر گلوریا به خودش آمد: درسته، حداقل یه جلسه باهم برین بیرون.
هیونجین با صدایی خسته گفت: فقط یه بار، اونم برای اینکه تمومش کنیم.
گلوریا با خوشحالی گفت: مرسیی هیونیی.»
هیونجین بی توجه به گلوریا با صدایی سرد گفت: از پدرم شمارم رو بگیر تا زمانش رو مشخص کنیم، خدافظ.
و آن دخمه را ترک کرد و با بیرون آمدن از در خروجی نفسی راحت کشید.
~~~
لایک نمیکنی؟؟ کامنت نمیذاری؟؟؟؟ نوشتن این پارت ها راحت نبوده هاا😔✨
خدمتکاری در را برایش با احترام باز کرد و گفت: بفرمایین جناب، آقای هوانگ منتظر شما هستن.
هیونجین با نگاهی سرد و دست هایی مشت شده، با غیض قدم هایی محکم و ترسناک برداشت، وارد سالن اصلی شد و پدرش، یک فرد ناشناس و یک دختر جوان که سر یک میز نشسته بودند را نظاره کرد.
با ورودش، هر سه نفر به نشانه ی احترام از جایشان بلند شدند. نزدیک تر رفت... پدرش به قصد دست دادن، دستش را به سمت هیونجین دراز کرد اما هیونجین بی اعتنا به دست پدرش که بین هوا و زمین مانده بود با لحن تندی گفت: سلام پدر، لازم نمیدونم به همین زودی باهات دست بدم.
نفر بعدی که ظاهرا پدر گلوریا آدام بود، با صدایی پرشور و نشاط سلام کرد، هیونجین هم با نگاه و لحن سردی فقط گفت «سلام»، و در آخر گلوریا که تلاش میکرد خود را در دل هیونجین جا کند با صدایی نازک و کلی عشوه گفت: سلام هیون.»
هیونجین که از این ادا ها عصبی شده بود با لحنی تند گفت: اولا هنوز در حدی نیستی که با اسم صدام کنی، و اینکه حتی اسمم رو مخفف میکنی باعث تنفر بیشترم نسبت به خودت میشی، جناب هوانگ هستم، سلام.
پدرش که چشم غره ای به نشانه ی ساکت شدن هیونجین نثارش کرد برای عوض کردن جو گفت: بیاید امشب رو به افتخار گلوریا و هیونجین شروع کنیم." و با لبخندی مصنوعی حرفش را تمام کرد.
هیونجین که دیگر چشم غره های پدرش و آبرویش جلوی گلوریا برایش اهمیتی نداشت با لحنی تمسخر آمیز گفت: پدر، نگفته بودین امشب به افتخار من و یه دختریه که تا حالا ندیدمش. منم به خاطر احترامی که برای مادرم دارم الان اینجام.»
و با پوزخندی تحقیر آمیز، تنفر خود را به آن جمع اعلام کرد.
پدرش که از این تحقیر های هیونجین کفری شده بود با لحنی متفاوت و تند گفت: هیونجین، بهتره این بحث رو تموم کنی.»
هیونجین چیزی نگفت ولی خشم خود را با مشت کردن دست هایش و کندن پوست لبش خالی میکرد.
بالاخره شام را آوردند، با آوردن شام گلوریا صندلی خودش را به صندلی هیونجین نزدیک کرد و با صدایی که از عمد نازکش میکرد گفت: هی هیونی، نمیخوای به افتخار اولین ملاقاتمون یکم خوش اخلاق تر باشی؟ ناسلامتی این جمع برای ما اینجاست.»
پدر هیونجین و پدر گلوریا سری به نشانه ی تایید گلوریا تکان دادند اما هیونجین بی توجه به رسمی بودن جمع گفت: قسم میخورم اگه دفعه ی بعدی سعی کنی خودتو بهم بچسبونی، این جمع رو برای همیشه ترک میکنم.»
گلوریا که بدجور خورده بود تو ذوقش، فاصله ی خودش و هیونجین رو حفظ کرد و موهای مشکی فرفری اش را به پشت گوشش هدایت کرد.
هیونجین لب به غذا نمیزد و فقط دست به سینه نشسته بود، اگر تصمیم به لجبازی میگرفت هیچکس حریفش نمیشد.
پدر هیونجین که دید هیونجین به غذایش دست نمیزند گفت: چرا غذات رو نمیخوری؟ اگه گوشت قرمز دوست نداری بگم چیز دیگه برات بیارن؟»
پدر گلوریا سری به نشانه ی تایید حرف پدر هیونجین تکان داد و با صدایی کنجکاو گفت: درسته، آقای هوانگ امشب اصلا خوشحال به نظر نمیان، نکنه از کنار گلوریا بودن خوشحال نیستی؟
هیونجین که از این حرف ها خسته شده بود دیگر طاقت نیاورد ساکت بماند، مشتی بر روی میز کوبید و فریاد زد: این شما ها بودین که منو به زور آوردین اینجا، من از اولشم نمیخواستم ریخت هیچکدومتونو ببینم، اصلا بزارین خیالتونو راحت کنم، من دلم یه جای دیگه گیره و فکر نکنین قراره با دختر تخس و گستاخ شما کنار بیام، الانم ترجیح میدم با موندن تو این جمع بیشتر از این خودمو تحقیر نکنم.»
بدون اینکه منتظر جواب و تحقیر های آن جمع بماند، بلند و شد و با قدم هایی مطمئن تر از همیشه به سمت درب خروجی رفت، اما با گرفتن بازویش توسط دستی ظریف متوقف شد، میتوانست به راحتی متوجه شود که گلوریا بازویش را بین انگشتان کم زور و ظریفش اسیر کرده.
ناخن های مصنوعی بلندش در بازوی هیونجین فرو رفت، مثل پنجه های پرنده ای که شکارش را رها نمیکند.
_میشه فقط یه بار باهام بیای بیرون؟ شاید تونستیم کنار بیایم، اگه نشد قول میدم دیگه هیچوقت منو نمیبینی.
هیونجین که داشت به این فکر میکرد که اگر فقط یک بار با او به کافه برود دیگر همه چیز تمام میشود با صدای پدر گلوریا به خودش آمد: درسته، حداقل یه جلسه باهم برین بیرون.
هیونجین با صدایی خسته گفت: فقط یه بار، اونم برای اینکه تمومش کنیم.
گلوریا با خوشحالی گفت: مرسیی هیونیی.»
هیونجین بی توجه به گلوریا با صدایی سرد گفت: از پدرم شمارم رو بگیر تا زمانش رو مشخص کنیم، خدافظ.
و آن دخمه را ترک کرد و با بیرون آمدن از در خروجی نفسی راحت کشید.
~~~
لایک نمیکنی؟؟ کامنت نمیذاری؟؟؟؟ نوشتن این پارت ها راحت نبوده هاا😔✨
- ۷.۶k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط