𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟑
جونگ وو گوشی رو قطع کرد و نگاهی به چهره های متعجب سوجین و تهیونگ انداخت.. این لحظه، لحظه ی فرار بود.. فرار از حقیقت هایی که توان مواجه شدن باهاشون رو نداشت.
به سمت ماشین جیمین دوید و سوار شد..جیمین بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کرد و از پارکینگ خارج شدن...
تهیونگ در شوکی عمیق به ماشینی نگاه میکرد که پسرش باهاش دور میشد.. ذهنش پر از سوال بود. "پسرم... زندهست؟" این جمله مدام تو ذهنش تکرار میشد ..تموم دنیا برای تهیونگ تو یه لحظه زیر و رو شده بود.
سوجین با گریه و خشم روی زمین نشست و سئوجون به آرامی اونو تو آغوش گرفت.
تهیونگ نتونست تحمل کنه.. نمی تونست ا.ت رو تو این وضعیت تنها بذاره..
با عجله به سمت درهای بیمارستان برگشت اما پرستار جلوش رو گرفت...
پرستار : آقا نمیتونید برید داخل ساعت ملاقات تموم شده.
تهیونگ با صدایی که از ناامیدی و خشم می لرزید گفت...
تهیونگ: نمیشه.... نمیتونم برم... همسر من داخل اون اتاق تنهاست باید ببینمش حتی برای یه دقیقه
پرستار با لحنی قاطع گفت..
پرستار: حال ایشون خیلی حساسه.. به آرامش نیاز داره.. هرگونه استرس و هیجان براش خطرناکه ما باید از بیمار محافظت کنیم.
تهیونگ دستش رو روی پیشونیش گذاشت. حرف های پرستار منطقی بود اما قلبش نمیتونست آروم بگیره. ا.ت تو اون اتاق تنها بود..
تهیونگ: فقط میخوام کنارش باشم همین
پرستار با لحنی محکم راهش رو بست.
پرستار: میفهمم اما قوانین بیمارستان واضحه لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید و فردا برگردید.
تهیونگ با ناامیدی و در حالی که دستش رو به دیوار تکیه داده بود، سرش رو پایین انداخت..
اون حالا تنها بود و با واقعیت تلخی روبرو بود.. که هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد. پسری داشت که اونو از دست داده بود و همسری که حالا ازش دور شده بود.
[فردا صبح]
[ویو ا.ت]
چشمام رو به آرومی باز کردم.. نفس عمیقی کشیدم این بار دیگه بوی ضد عفونی کننده نمیومد.. نور ملایمی از پنجره به داخل اتاق می تابید.. سرم رو چرخوندم.. اتاق عوض شده بود. تختم راحت تر بود و پنجره ای بزرگ رو به شهر داشت.
حتما من رو به یه بخش دیگه منتقل کردن
در همین لحظه در باز شد و تهیونگ با چهره ای نگران وارد شد. با دیدن من لبخندی زد و به سمت تختم اومد.
تهیونگ :ا.ت، حالت خوبه؟بهتری؟
نگاهی به صورتش انداختم و گفتم..
ات : تهیونگ... دیشب چی شد؟ من چرا اینجام؟ جیمین رو دیدی؟
تهیونگ تعجب کرد با نگاهی گیج به من خیره شد.
تهیونگ: جیمین؟ ا.ت، من کسی به اسم جیمین ندیدم.
قلبم به تپش افتاد. چطور ممکن بود؟
ا.ت: یعنی چی؟ دیشب خودش نامه رو بهم داد..
حتی گفتن این کلمات هم برام سخت بود اما تهیونگ فقط به چشمام نگاه کرد.. انگار داشت دیوونگیم رو تماشا میکرد.
تهیونگ: ا.ت، تو خیلی ضعیفی...حتما کابوس دیدی..دیشبهم اجازه ندادن بیام پیشت.. حالا استراحت کن.. من باید برم شرکت...الکی خودت رو اذیت نکن و دیگه به این چیزها فکر نکن..
تهیونگ پیشونیم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت..
اما من نمی تونستم آروم بگیرم.
ا.ت: نه... نه... من مطمئنم که خواب نبود.
تموم جزئیاتش یادم بود... تموم اون کینه و عشق و فداکاری... چطور میتونست همه اش یه خواب باشه؟ یعنی تموم فداکاریهای جونگکوک،اهدای قلب و اون نامهی عاشقانه همش یه خواب بود؟یه کابوسی که حالا تموم شده بود؟
یعنی..یعنی الان این قلب..قلب خودمه و جونگکوک زندهست؟
نه..نه..این..امکان نداره..من مطمئنم که همهاش واقعیت داشته...
در حالی که ذهنم آشفته شده بود.. صدای در دوباره شنیده شد. به سمت در نگاه کردم و با دیدنِ...
بمونید تو خماری😁
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟑
جونگ وو گوشی رو قطع کرد و نگاهی به چهره های متعجب سوجین و تهیونگ انداخت.. این لحظه، لحظه ی فرار بود.. فرار از حقیقت هایی که توان مواجه شدن باهاشون رو نداشت.
به سمت ماشین جیمین دوید و سوار شد..جیمین بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کرد و از پارکینگ خارج شدن...
تهیونگ در شوکی عمیق به ماشینی نگاه میکرد که پسرش باهاش دور میشد.. ذهنش پر از سوال بود. "پسرم... زندهست؟" این جمله مدام تو ذهنش تکرار میشد ..تموم دنیا برای تهیونگ تو یه لحظه زیر و رو شده بود.
سوجین با گریه و خشم روی زمین نشست و سئوجون به آرامی اونو تو آغوش گرفت.
تهیونگ نتونست تحمل کنه.. نمی تونست ا.ت رو تو این وضعیت تنها بذاره..
با عجله به سمت درهای بیمارستان برگشت اما پرستار جلوش رو گرفت...
پرستار : آقا نمیتونید برید داخل ساعت ملاقات تموم شده.
تهیونگ با صدایی که از ناامیدی و خشم می لرزید گفت...
تهیونگ: نمیشه.... نمیتونم برم... همسر من داخل اون اتاق تنهاست باید ببینمش حتی برای یه دقیقه
پرستار با لحنی قاطع گفت..
پرستار: حال ایشون خیلی حساسه.. به آرامش نیاز داره.. هرگونه استرس و هیجان براش خطرناکه ما باید از بیمار محافظت کنیم.
تهیونگ دستش رو روی پیشونیش گذاشت. حرف های پرستار منطقی بود اما قلبش نمیتونست آروم بگیره. ا.ت تو اون اتاق تنها بود..
تهیونگ: فقط میخوام کنارش باشم همین
پرستار با لحنی محکم راهش رو بست.
پرستار: میفهمم اما قوانین بیمارستان واضحه لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید و فردا برگردید.
تهیونگ با ناامیدی و در حالی که دستش رو به دیوار تکیه داده بود، سرش رو پایین انداخت..
اون حالا تنها بود و با واقعیت تلخی روبرو بود.. که هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد. پسری داشت که اونو از دست داده بود و همسری که حالا ازش دور شده بود.
[فردا صبح]
[ویو ا.ت]
چشمام رو به آرومی باز کردم.. نفس عمیقی کشیدم این بار دیگه بوی ضد عفونی کننده نمیومد.. نور ملایمی از پنجره به داخل اتاق می تابید.. سرم رو چرخوندم.. اتاق عوض شده بود. تختم راحت تر بود و پنجره ای بزرگ رو به شهر داشت.
حتما من رو به یه بخش دیگه منتقل کردن
در همین لحظه در باز شد و تهیونگ با چهره ای نگران وارد شد. با دیدن من لبخندی زد و به سمت تختم اومد.
تهیونگ :ا.ت، حالت خوبه؟بهتری؟
نگاهی به صورتش انداختم و گفتم..
ات : تهیونگ... دیشب چی شد؟ من چرا اینجام؟ جیمین رو دیدی؟
تهیونگ تعجب کرد با نگاهی گیج به من خیره شد.
تهیونگ: جیمین؟ ا.ت، من کسی به اسم جیمین ندیدم.
قلبم به تپش افتاد. چطور ممکن بود؟
ا.ت: یعنی چی؟ دیشب خودش نامه رو بهم داد..
حتی گفتن این کلمات هم برام سخت بود اما تهیونگ فقط به چشمام نگاه کرد.. انگار داشت دیوونگیم رو تماشا میکرد.
تهیونگ: ا.ت، تو خیلی ضعیفی...حتما کابوس دیدی..دیشبهم اجازه ندادن بیام پیشت.. حالا استراحت کن.. من باید برم شرکت...الکی خودت رو اذیت نکن و دیگه به این چیزها فکر نکن..
تهیونگ پیشونیم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت..
اما من نمی تونستم آروم بگیرم.
ا.ت: نه... نه... من مطمئنم که خواب نبود.
تموم جزئیاتش یادم بود... تموم اون کینه و عشق و فداکاری... چطور میتونست همه اش یه خواب باشه؟ یعنی تموم فداکاریهای جونگکوک،اهدای قلب و اون نامهی عاشقانه همش یه خواب بود؟یه کابوسی که حالا تموم شده بود؟
یعنی..یعنی الان این قلب..قلب خودمه و جونگکوک زندهست؟
نه..نه..این..امکان نداره..من مطمئنم که همهاش واقعیت داشته...
در حالی که ذهنم آشفته شده بود.. صدای در دوباره شنیده شد. به سمت در نگاه کردم و با دیدنِ...
بمونید تو خماری😁
- ۵۱.۸k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط