تکپارتی از لینو :
(اولین روز رابطه)
تو راه بودم داشتم میرفتم پیش لینا رسیدم دم در خونش درو باز کرد رفتم تو...
لینا : سلام ات خوبی...
ات : ممنونم تو خوبی...
لینا : بیا بشین
(چند دقیقه)
ات : وای خیلی استرس دارم و خجالت میکشم
لینا : عه استرس چیه تو که بهش حستو گفتی پس بقیه هم میتونی انجام بدی خجالتم نکش
ات : هوم..(یه نگا به ساعت کردی)
ات : وای وای وای
لینا : چته
ات : الان باید برم...
لینا : خب پس برو دیگه
ات : وایی
لینا : عه...برو خدافظ
ات : خدافظ
لینا : بعدا بیا همرو توضیح بده
ات : باش باش خدافظ
تو با دوست پسرت قرار داشتی و باید میرفتی به کافه ای که گفته بود
(چند دقیقه بعد)
به کافه رسیده بودی با تکون دادن دستش دیدیش رفتی سمتش
ات : سلام
لینو : هوم...سلام
لینو : خوبی؟
ات : ممنونم
سفارشارو دادید
لینو : خیلی خوشگل شدی
ات : مرسی توهم همینطور:)
گارسون قهوه تون رو آورد...
لینو : چطوره بعد از این بریم خونم
ات : عاا حتما چرا که نه؟
داشتی قهوت رو میخوردی و لینو فقط داشت نگات میکرد تو یهو فهمیدی خجالت کشیدی...
ات : قهوتو نمیخوری؟
لینو : اوهوم
قهوتون رو خوردید اومدید بیرون و لینو ماشین لوکسش رو روشن کرد و در ماشین رو باز کرد و تو سوار شدی بعد خودش سوار شد...
تو ماشین بودید و تو با اینکه یکم خجالت میکشید باز یوقتایی بهش آروم نگاه میکردی که...
لینو : رسیدیم...
ات : اومم چقدر خوشگله
لینو : خوبه که خوشت اومده...
پیاده شدید و رفتید داخل...میتونی کتتو در بیاری
ات : باش...
کت و کیفتو رفتی گذاشتی تو اتاقش و اومدی که دیدی لباس خونگیش رو پوشیده...
لینو : چطوره امشب باهم غذا درست کنیم...
ات : غ..ذا...
لینو : اوهوم...
ات : خب چی؟
لینو : چطوره...درست کنیم(حالا هرچیزی دوست دارید🗿)
ات : اومم اره خوبه...
و یه ماهیتابه برداشتی روش روغن ریختی که یچیزی از پشتت حس کردی
لینو : پیشبند هم باید بست دیگه نه؟!
ات : ممنونم...
لینو : یه لبخند بهت زد رفت وسایلارو آورد
غذا درست شد هردوتون باهم میز رو چیدید و شروع کردید به خوردن غذا...
همه لحظات باهاش واست لذت بخش بود خیلی باهاش بودن بهت حس خوبی میداد...
ات : خب من ظرفارو میشورم...
لینو : نخیر با هم میشوریم...
ات : چی؟!
لینو : تنهایی که نمیشه...
ات : باش...
تو راه بودم داشتم میرفتم پیش لینا رسیدم دم در خونش درو باز کرد رفتم تو...
لینا : سلام ات خوبی...
ات : ممنونم تو خوبی...
لینا : بیا بشین
(چند دقیقه)
ات : وای خیلی استرس دارم و خجالت میکشم
لینا : عه استرس چیه تو که بهش حستو گفتی پس بقیه هم میتونی انجام بدی خجالتم نکش
ات : هوم..(یه نگا به ساعت کردی)
ات : وای وای وای
لینا : چته
ات : الان باید برم...
لینا : خب پس برو دیگه
ات : وایی
لینا : عه...برو خدافظ
ات : خدافظ
لینا : بعدا بیا همرو توضیح بده
ات : باش باش خدافظ
تو با دوست پسرت قرار داشتی و باید میرفتی به کافه ای که گفته بود
(چند دقیقه بعد)
به کافه رسیده بودی با تکون دادن دستش دیدیش رفتی سمتش
ات : سلام
لینو : هوم...سلام
لینو : خوبی؟
ات : ممنونم
سفارشارو دادید
لینو : خیلی خوشگل شدی
ات : مرسی توهم همینطور:)
گارسون قهوه تون رو آورد...
لینو : چطوره بعد از این بریم خونم
ات : عاا حتما چرا که نه؟
داشتی قهوت رو میخوردی و لینو فقط داشت نگات میکرد تو یهو فهمیدی خجالت کشیدی...
ات : قهوتو نمیخوری؟
لینو : اوهوم
قهوتون رو خوردید اومدید بیرون و لینو ماشین لوکسش رو روشن کرد و در ماشین رو باز کرد و تو سوار شدی بعد خودش سوار شد...
تو ماشین بودید و تو با اینکه یکم خجالت میکشید باز یوقتایی بهش آروم نگاه میکردی که...
لینو : رسیدیم...
ات : اومم چقدر خوشگله
لینو : خوبه که خوشت اومده...
پیاده شدید و رفتید داخل...میتونی کتتو در بیاری
ات : باش...
کت و کیفتو رفتی گذاشتی تو اتاقش و اومدی که دیدی لباس خونگیش رو پوشیده...
لینو : چطوره امشب باهم غذا درست کنیم...
ات : غ..ذا...
لینو : اوهوم...
ات : خب چی؟
لینو : چطوره...درست کنیم(حالا هرچیزی دوست دارید🗿)
ات : اومم اره خوبه...
و یه ماهیتابه برداشتی روش روغن ریختی که یچیزی از پشتت حس کردی
لینو : پیشبند هم باید بست دیگه نه؟!
ات : ممنونم...
لینو : یه لبخند بهت زد رفت وسایلارو آورد
غذا درست شد هردوتون باهم میز رو چیدید و شروع کردید به خوردن غذا...
همه لحظات باهاش واست لذت بخش بود خیلی باهاش بودن بهت حس خوبی میداد...
ات : خب من ظرفارو میشورم...
لینو : نخیر با هم میشوریم...
ات : چی؟!
لینو : تنهایی که نمیشه...
ات : باش...
- ۳۹.۰k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط