Part6
جئون بزرگ:آقای کیم من معذرت میخوام چند لحظه تنهاتون میزارم لطفا از خودتون پذیرایی کنید
نامجون:مشکلی نیس جناب جئون!
آقای جئون سانا رو به بیرون اتاق هدایت کرد پدر و دختر به اتاق جلسه رفتن تا وارد شدن!
سانا:اون کیم فاکی میدونه که من دخترتم؟نکنه از کوک هم خبر داره؟
جئون:درست حرف بزن دختر معلومه که خبر داره اگه اون نبود الان پدرت رئیس جمهور نبود!
سانا:گند بزنم به مقامی که داری !(داد)
جئون:جئون سانا(اخم و داد)
سانا:اگه کمی ...فقط کمی به خانوادمون فکر میکردی الان هر ۴ تامون زندگی عالی داشتیم هر روز با ی هرزه ای هر روز توی ی بار تو کی وقت میکنی به کار های مملکت برسی؟....تو آره تو اونو فرستادی پیش من نه؟؟؟که منم مثل خودت بدبخت کنی؟
میدونی چقدر من و کوک به اینجا رسیدن تلاش کردیم؟
میدونی؟هیچ میدونی بچه هات چطورن؟
سال هاس فقط عوضی بازی تو و مامان رو میبینیم لعنت به اون شب که ما رو بدبخت کردی اگه یکیمون بمیریم هم تو روحت خبر دار نمیشه چرا چون
فقط داری با جن*ه ها باز...
با سیلی که مرد بزرگ به دخترک شد صورت دخترک با شتاب به سمت چپ برگشت دخترک به این کار پدرش عادت کرده بود ولی هر بار بغض راه گلوشو میبست
به سمت پدرش برگشت و با لبخند تلخی بهش نگاه کرد اتاق جلسه شیشه ای بود و همه شاهد این اتفاق شده بودن مارلو پوزخند به لب و نامجون که بخاطر سر و صدا از دفتر بیرون اومده بود با چهره خنسا به اون ها نگاه میکرد دفتر رئیس جمهور پر از آدم های پر اطمینان بود طوری که هیچ سخنی بیرون از اون دفتر نمیرفت
سانا:حرف حق تلخه نه؟
دخترک یک قدم نزدیک پدرش شد یقه پدرشو گرفت که موجب شوک همه شد حتی نگاه تعجب در نامجون هم موج میزد
سانا:بزن ..بزن ...ولی مطمئن باش بد جور تلافی میکنم
مراقب باش جئون بزرگ چون کابوس شبات میشم(پوزخند)
دخترک یقه کت رو مرتب کرد و بعد از برداشتن کیفش از اتاق زد بیرون نگاهش به کارلو خورد که چطور بهش نگاه میکرد انگار دنیا رو بهش داده بودن و بعد به نامجون که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد با غضب به سمت خروجی رفت
....... روی نیمکت پارک نشسته بود و توی آینه کوچیک که توی دستش بود به رد دست پدرش که روی صورتش خودشو به نمایش گذاشته بود نگاه میکرد قطره اشکی روی گونش سر خورد اما توسط دست کسی مانع سر خوردن بیشترش شد دخترک سرش رو بالا آورد و به مرد روبهرو روش خیره شد
نامجون:مشکلی نیس جناب جئون!
آقای جئون سانا رو به بیرون اتاق هدایت کرد پدر و دختر به اتاق جلسه رفتن تا وارد شدن!
سانا:اون کیم فاکی میدونه که من دخترتم؟نکنه از کوک هم خبر داره؟
جئون:درست حرف بزن دختر معلومه که خبر داره اگه اون نبود الان پدرت رئیس جمهور نبود!
سانا:گند بزنم به مقامی که داری !(داد)
جئون:جئون سانا(اخم و داد)
سانا:اگه کمی ...فقط کمی به خانوادمون فکر میکردی الان هر ۴ تامون زندگی عالی داشتیم هر روز با ی هرزه ای هر روز توی ی بار تو کی وقت میکنی به کار های مملکت برسی؟....تو آره تو اونو فرستادی پیش من نه؟؟؟که منم مثل خودت بدبخت کنی؟
میدونی چقدر من و کوک به اینجا رسیدن تلاش کردیم؟
میدونی؟هیچ میدونی بچه هات چطورن؟
سال هاس فقط عوضی بازی تو و مامان رو میبینیم لعنت به اون شب که ما رو بدبخت کردی اگه یکیمون بمیریم هم تو روحت خبر دار نمیشه چرا چون
فقط داری با جن*ه ها باز...
با سیلی که مرد بزرگ به دخترک شد صورت دخترک با شتاب به سمت چپ برگشت دخترک به این کار پدرش عادت کرده بود ولی هر بار بغض راه گلوشو میبست
به سمت پدرش برگشت و با لبخند تلخی بهش نگاه کرد اتاق جلسه شیشه ای بود و همه شاهد این اتفاق شده بودن مارلو پوزخند به لب و نامجون که بخاطر سر و صدا از دفتر بیرون اومده بود با چهره خنسا به اون ها نگاه میکرد دفتر رئیس جمهور پر از آدم های پر اطمینان بود طوری که هیچ سخنی بیرون از اون دفتر نمیرفت
سانا:حرف حق تلخه نه؟
دخترک یک قدم نزدیک پدرش شد یقه پدرشو گرفت که موجب شوک همه شد حتی نگاه تعجب در نامجون هم موج میزد
سانا:بزن ..بزن ...ولی مطمئن باش بد جور تلافی میکنم
مراقب باش جئون بزرگ چون کابوس شبات میشم(پوزخند)
دخترک یقه کت رو مرتب کرد و بعد از برداشتن کیفش از اتاق زد بیرون نگاهش به کارلو خورد که چطور بهش نگاه میکرد انگار دنیا رو بهش داده بودن و بعد به نامجون که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد با غضب به سمت خروجی رفت
....... روی نیمکت پارک نشسته بود و توی آینه کوچیک که توی دستش بود به رد دست پدرش که روی صورتش خودشو به نمایش گذاشته بود نگاه میکرد قطره اشکی روی گونش سر خورد اما توسط دست کسی مانع سر خوردن بیشترش شد دخترک سرش رو بالا آورد و به مرد روبهرو روش خیره شد
- ۵۴.۰k
- ۰۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط