《🌟برادر ناتنیه من🌟》

《🌟برادر ناتنیه من🌟》
پارت⁴
______________________
جونگکوک خیره به ا/ت درحال هضم حرفای ا/ت بود؛و متوجه رفتن ا/ت نشد.

ویو جونگکوک حال:

اما انگار در این باره چیزی بابمیلم نبود.
اون برگشت...
نگاهی بهم انداخت و گفت.:

+تو اینارو از کجا میدونی؟

_مهم نیست که از کجا میدونم مهم الان نسبت من و تو...<سرد>

+هممم نسبت منو تو؟معلومه دیگه ...هیشکی<نیشخند>


_اما مثل اینکه اینجوری نیست.

چند لحظه صبر کرد بعد سرشو کمی کج کرد و گفت:
+پس چجوریه؟

_ جوری که پدر ناخوانده ات یا همون پدر اصلیه من بهم گفت تو باید خواهر ناتنیم باشی.


+فکر کنم زیادی مستی

_اتفاقا هوشیارم

+فکر میکنی چرت و پرتات رو باور میکنم؟

_مهم نیست که باور میکنی یا نه

+من باور نمیکنم چون دوست ندارم تو برادر ناتنیم باشی.

_فکر میکنی من دوست دارم تو خواهر ناتنیم باشی؟نه دوست ندارم ولی به حرفای پدرم اعتماد دارم و عادت دارم با حقیقت کنار بیام...

+ثابت کن...

_چیو؟

+اینکه برادر ناتنیمی

_هوففف

گوشیم رو برداشتم و رفتم تو اپ تلگرام.
رفتم تو اکانت بابام و گوشیم رو به سمتش گرفتم...

_اکه سواد داری اینارو بخون

چند لحظه درحال خوندن شد و بعد مات به صفحه نگاه میکرد.

بالاخره سرشو بالا آورد و خیلی جدی گفت:

+فکر میکنی این چت فیکو باور میکنم و گولتو میخورم.؟

واقعا این رفتارش داشت عصبیم میکرد.

گوشی رو سمت خودم گرفتم و دوباره رفتم تو تلفن و شماره ی بابامو گرفتم.


گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر.

بعد از خوردن اولین بوق...

با تعجب سرشو کج کرد و اروم پرسید؟
+داری چیکار میکنی؟

چیزی نگفتم و بعد صدای ویلیام از پشت تلفن اومد:

٪وای چته چیکار داری؟

انگار با شنیدن صدای ویلیام جا خورد...

_بابا ی سوال گفتی اسم خواهر ناتنیم که باید برم دنبالش چیه؟

٪واییی؛ ا/ت تکرار کن،ا/ت.!

بدون گفتن چیزی خیره به ا/ت بودم و تعجبش رو نگاه میکردم و صدای بوق پایان مکالمه باعث شد نگاهش از روی گوشی برداشته بشه بیاد به سمت من...

+خب که چی؟

_ببین من علاف تو نیستم،الان بابام گفته که بیام دنبالت؛فهمیدی؟

+خ..خ..خب تو چرا اومدی؟<پررو>

_چون من به حرف بابام گوش میدم <سرد>

+هممم ... چه پسر خوبی <نیشخند>

_هوففف ببین نمیای.

+معلومه که نه

_باشه...

ویو ا/ت:
داشتم با گوشیم بازی میکردم که صدایی آشنا شنیدم:

_کیم ا/ت دختر ایمیلی و دختر ناخوانده جئون ویلیام؟

با شنیدن این حرف خیلی تعجب کردم و به خودم گفتم شاید،ی بادیگارد ویلیام باشه و برگشتم و پشتم نگاه کردم.

اما...

اون همون فردی بود که باهاش دعوا کردم...

+تو اینارو از کجا میدونی؟

_مهم نیست که از کجا میدونم مهم نسبت من و تو.

خیلی سرد حرف میزد...

منم با این حرفش شک کردم چون حتی اسمشم برام آشنا بود...

اما این فکرو از سرم بیرون کردمو و شروع کردم به حرف زدن.

+همممم نسبت منو تو؟معلومه دیگه...هیشکی

_اما مثل اینکه اینجوری نیست

ادامه تو کامنتا جا نشد.
دیدگاه ها (۳)

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

سناریو سو پارت اخر

ددی خون آشام من

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

ریاکشن پارت ۲

(دلداده)ا/ت: یه بویی میاد سوا:.......ا/ت: غذاممممممممم بغل ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط