بال شکسته

#دو پارتی
باران سیاه سال‌ ها بود که بر سرزمین میان نور و تاریکی میبارید بارانی که نه زمین را خیس میکرد و نه آسمان را فقط خاطره‌ ها را زنده نگه میداشت میگفتند هرگاه قطره‌ای از آن روی بال‌ های یک فرشته بیفتد تمام گذشته‌ اش را به یاد میاورد حتی اگر هزار سال از آن گذشته باشد هیونجین فرمانده‌ی سپاه فرشته‌ های تاریکی در سکوت تالار سیاه ایستاده بود بال‌ های عظیمش با زنجیر هایی از نفرین بسته شده بودند به دلیل خیانت به کاری نکرده بود نه برای اینکه نتواند پرواز کند بلکه برای اینکه هرگز فراموش نکند چه کسی قلبش را شکسته است صدای سربازی سکوت را شکست"فرمانده... فرشته‌ های روشنایی از مرز عبور کردند"هیونجین حتی پلک هم نزد
آرام زمزمهکرد "رهبرشون؟"
سرباز"خود لی فلیکس"
برای اولین بار بعد از سال‌ ها نفسش لرزید
فلیکس...
نامی که هزار سال بود هیچکس جرئت نداشت مقابل او به زبان بیاورد
سال‌ ها قبل زمانی که هنوز جنگی وجود نداشت نور و تاریکی دو قلمرو جدا نبودند
انها در کنار هم زندگی میکردند
هیونجین فرشته‌ای بود که شب را میافرید فلیکس فرشته‌ای که طلوع را
شب بدون طلوع کامل نبود...
و طلوع بدون شب معنا نداشت
روزی که برای اولین بار کنار دریاچه‌ هم ملاقات کردند فلیکس خندید و گفت
"اگر روزی همه از ما متنفر شوند تو باز هم دوستم میمونی؟"
هیونجین آرام انگشتش را روی گونه‌ی او کشید
"نه...
لبخند فلیکس محو شد
اما هیونجین ادامه داد
"دوستت نه...بلکه عاشقت"
همان روز دو بال سفید و دو بال سیاه کنار هم باز شدند‌ و آسمان برای اولین بار رنگ خاکستری گرفت رنگ عشق اما عشق همیشه بزرگترین تهدید برای کسانی است که از قدرت میترسند شورای روشنایی اعلام کرد فرشته‌های تاریکی باید نابود شوند
شورای تاریکی هم پاسخ داد که نور خیانت کرده است و جنگ آغاز شد هیونجین حاضر بود تمام قلمرو تاریکی را رها کند فلیکس هم آماده بود تاج روشنایی را بشکند اما یک نفر پیش از هر دو تصمیم گرفت پیشگوی اعظم
او حقیقتی را آشکار کرد
"اگر این دو فرشته کنار هم بمانند... تعادل جهان از بین میرود یکی باید به دیگری خیانت کند و خون بریزد وگرنه هر دو جهان نابود خواهند شد" هیونجین آن شب تا صبح گریه کرد صبح وقتی فلیکس با لبخند به دیدنش آمد شمشیر سیاهش را روی گلوی او گذاشت
فلیکس حتی دفاع نکرد
فقط با چشم های پر از اشک نگاهش کرد
"واقعا... منو انتخاب نکردی؟"
هیونجین تمام وجودش فریاد میزد که حقیقت را بگوید
اما اگر حقیقت را میگفت...
فلیکس خودش را قربانی میکرد
برای همین فقط زمزمه کرد
"از اول هم دوستت نداشتم"
اون جمله دروغی بود که جهان را نجات داد...
و دو قلب را برای همیشه نابود کرد...
هزار سال بعد...
دو سپاه دوباره روبه‌روی هم ایستاده بودند
باران سیاه میبارید
هیونجین و فلیکس میان میدان جنگ به هم رسیدند
هیچکس حمله نکرد
هیچکس نفس هم نمیکشید
فلیکس آرام گفت
"بال‌هات هنوز زخمیه...'
هیونجین لبخند تلخی زد
"بال‌ هایی که صاحبشون رو از دست بدن هیچدقت خوب نمیشن"
فلیکس نگاهش را پایین انداخت
بال‌ های سفیدش دیگر درخشش گذشته را نداشتند پرهایشان شکسته و خاکستری شده بودند
"میدونی... هنوز هم ازت متنفر نیستم"
هیونجین خندید
'ولی باید باشی"
فلیکس"نمیتونم"
هیونجین"چرا؟'
فلیکس چند قدم جلو آمد
"چون قلب لعنتی من هنوز اسم تو رو زمزمه میکنه"
شمشیرها بالا رفتند سربازها منتظر فرمان بودند اما هیچ فرمانی صادر نشد
فقط سکوت
هیونجین آهسته گفت
"بزن... این همون چیزیه که همه میخوان"
فلیکس شمشیرش را بالا اورد
نوکش روی سینه‌ی هیونجین قرار گرفت
دستش میلرزید
فلیکس "نمیتونم..."
هیونجین "باید بتونی"
فلیکس"نه..."
اشک از گوشه‌ی چشم‌هایش سرازیر شد
"من هزار ساله هر شب مرگت رو خواب میبینم... ولی هر بار قبل از اینکه تیغه بهت برسه خودم از خواب میپرم"
هیونجین دستش را روی شمشیر گذاشت
خون سیاه از میان انگشتانش چکید
"اگر من بمیرم... جنگ تموم میشه"
فلیکس سرش را تکان داد
"نه... جنگ فقط یه بهونه‌ست آدم‌ هایی که از عشق میترسن همیشه یه جنگ تازه پیدا میکنن"
برای لحظه‌ای همه چیز از حرکت ایستاد
باد
باران
حتی زمان
هیونجین دستش را روی صورت فلیکس گذاشت....

ادامه...

#هیونلیکس #هیونجین #فلیکس #استری_کیدز #فیک
دیدگاه ها (۱۱)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_60فصل بیست‌وهفت...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p37ویو راویچند دقیقه بعد...

فرشته‌ی وحشی‌ منکاپل:هیونلیکس ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، ...

^فرشته ای در قلمرو دشمن^part:1 ...

پارت 5 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★میوفته روی ات و هیون! هیون...

𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:"𝖾𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗋𝗍"𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a𝗉𝖺𝗋𝗍: 𝟷𝖿𝖾𝗅𝗂𝗑: +𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂...

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 2باران هنوز بی‌امان می...

تولدت مبارکک باشه فرشته ی قلب تموم ارمی ها

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۶تالار بزرگ، غرق در نور شمع بود. اشراف، در لباس‌های ابر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط