پرنسس ناخواسته
P3
روایتگر:
تالار اصلی قصر خلوت بود و هیچکس درآنجا حضور نداشت.
بیلیبیک روی صندلی نشسته بود و فکر میکرد که
«جناب بیلیبیک، پادشاه میخوان شما رو ببینند.»
بیلیبیک سری تکان داد و به سمت اتاق شورا رفت
در که باز شد پادشاه ویلیام در چهارچوب در ظاهر شد.
بیلیبیک تعظیم کرد«درود بر شاه بزرگوارمان!»
«بیا داخل بیلیبک.»
بیلیبک رفت داخل و در را بست.
جک، مشاور جوان پادشاه نیز آنجا بود.
او مردی بی تجربه و حریص بود که فقط به پول و زندگی با ثروت فکر میکرد.
بیلیبیک که سکوت پادشاه را دید گفت:«دوباره همان مسئله؟»
پادشاه سرش را بالا آورد و نگاهی به او انداخت و بعد فقط سرش را تکان داد
جک سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:«اعلی حضرت الان تقریبا هجده سال از آن موقع گذشته. کی میخواید دست از فکر کردن به آن موضوع بردارید.»
«تو اون سال ها نبودی تا ببینی من چقدر کنار آلیس و دختر کوچکمان خوشبخت بودم.
چطور میتوانم فراموششان کنم و از یاد ببرم.بیلیبیک خود شاهد این عشق ما بود.»
«اما ما الان مسائل مهم......»
«مسائل مهمت را برای خودت نگه دار.من تا وقتی سرنخی از آن ها پیدا نکنم چیز دیگری برایم مهم نیست.»
بیلیبیک ناگهان یاد آن دختر عجیب و گستاخ در شیرینی فروشی افتاد.
عجیب بود که انقدر او برایش آشنا میزد.
گفت:«اعلی حضرت!باید راجب چیزی باهاتون صحبت کنم.»
با چشم اشاره ای به جک کرد.«تنها»
«خیلی خب من شما را تنها میگذارم.خدانگهدار اعلی حضرت»
تعظیمی کرد و از اتاق رفت
«خب...بیلیبیک.موضوع مهم درباره چیه؟
«من فکر میکنم اون رو پیدا کردم...»
روایتگر:
تالار اصلی قصر خلوت بود و هیچکس درآنجا حضور نداشت.
بیلیبیک روی صندلی نشسته بود و فکر میکرد که
«جناب بیلیبیک، پادشاه میخوان شما رو ببینند.»
بیلیبیک سری تکان داد و به سمت اتاق شورا رفت
در که باز شد پادشاه ویلیام در چهارچوب در ظاهر شد.
بیلیبیک تعظیم کرد«درود بر شاه بزرگوارمان!»
«بیا داخل بیلیبک.»
بیلیبک رفت داخل و در را بست.
جک، مشاور جوان پادشاه نیز آنجا بود.
او مردی بی تجربه و حریص بود که فقط به پول و زندگی با ثروت فکر میکرد.
بیلیبیک که سکوت پادشاه را دید گفت:«دوباره همان مسئله؟»
پادشاه سرش را بالا آورد و نگاهی به او انداخت و بعد فقط سرش را تکان داد
جک سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:«اعلی حضرت الان تقریبا هجده سال از آن موقع گذشته. کی میخواید دست از فکر کردن به آن موضوع بردارید.»
«تو اون سال ها نبودی تا ببینی من چقدر کنار آلیس و دختر کوچکمان خوشبخت بودم.
چطور میتوانم فراموششان کنم و از یاد ببرم.بیلیبیک خود شاهد این عشق ما بود.»
«اما ما الان مسائل مهم......»
«مسائل مهمت را برای خودت نگه دار.من تا وقتی سرنخی از آن ها پیدا نکنم چیز دیگری برایم مهم نیست.»
بیلیبیک ناگهان یاد آن دختر عجیب و گستاخ در شیرینی فروشی افتاد.
عجیب بود که انقدر او برایش آشنا میزد.
گفت:«اعلی حضرت!باید راجب چیزی باهاتون صحبت کنم.»
با چشم اشاره ای به جک کرد.«تنها»
«خیلی خب من شما را تنها میگذارم.خدانگهدار اعلی حضرت»
تعظیمی کرد و از اتاق رفت
«خب...بیلیبیک.موضوع مهم درباره چیه؟
«من فکر میکنم اون رو پیدا کردم...»
- ۱.۹k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط