پارت ۸
ویو تهیونگ:
از اتاق اومدم بیرون
کوک: تهیونگ اینجایی کلی دنبالت گشتم بیا بریم جی اون رو مرخص کردن
تهیونگ : پس خودش کوش ؟
کوک: هیون جین ا.ت و جی اون رو زود تر برد عمارت
تهیونگ : آهان
چند مین بعد تو ماشین:
کوک: تهیونگ با تو ام حواست اینجاس؟
تهیونگ: هان چیی؟ چی گفتی؟
نه حواسم نبود فکرم مدام پیش حرفای دکتر بود
کوک: گفتم بخاطر قتلی که اتفاق افتاد همه حسابی شاکین چون قاتل رو نگرفتیم به ما ممکنه مشکوکن برای شرکت بد بشه
تهیونگ: ببین الان اصلا در موقعیتی نیستم که نگران شرکت باشم همینجوریش خوانوادم دارن از هم میپاشن
کوک: خیلی خب راست میگی چیزای مهم تریم هست مثل اینکه مادر بزرگت و داییت دارن میان اینجا
تهیونگ : چی چرا؟
کوک : نگرانی شرکت یک طرف اینکه ازدواج کردی یک طرف جی اون تیر خورده دیگه دلیل از این بیشتر
الآنم پیاده شو رسیدیم
رفتیم داخل که نرسیده جین رو دیدم
تهیونگ: عه توام اینجایی
جین : اره نگران جی اون بودم راستی میخواد ببینتت
با این حرفش سریع به سمت اتاق جی اون رفتم ولی جلوی در مکث کردم ازش خجالت میکشیدم به عنوان برادر بزرگترش نتونستم حتی ازش محافظت کنم
با کلی تردید در زدم
جی اون : در بازه
رفتم تو روی تخت خوابیده بود و هنوز رنگ پریده و ضعیف بود
رفتم جلوی تختش وایسادم
جی اون : تهیونگاا
داشت میخندید دلم. برای دیدن خندش لک زده بود
پاهام سست شد و دو زانو افتادم جلوی تختش
جی اون: شد خوبی
تهیونگ : منو میبخشی؟
جی اون : چی چرا باید ببخشت؟
تهیونگ : نمیبخشی؟
جی اون : یااا چی شدههه چرا ببخشمت تو کاری نکردی
تهیونگ : ولی من نتونستم به قولم عمل کنم
ویو جی اون : یادم اومد.! اون خاطره
تصویرش جلوم زنده شد :
جی اون( بچه): داداش تهیونگ تو ام منو ول میکنی؟
تهیونگ : چرا باید ولت کنم هیچوقت ولت نمیکنم و نمیزا م هیچوقت هیچ اتفاقی برات بیافتنه
جی اون (بچه): قول میدی
تهیونگ : معلومه که قول میدم فرشته کوچولو
زمان حال:
جی اون : تو به قولت عمل کردی هنوز زندم (با خنده)
تهیونگ : ای بچه! من جدیم
دستش رو گرفتم تو دستم
جی اون : دلم برات تنگ شده بود داداشی
تهیونگ : منم همینطور فرشته کوچولو منم همینطور....
از اتاق اومدم بیرون
کوک: تهیونگ اینجایی کلی دنبالت گشتم بیا بریم جی اون رو مرخص کردن
تهیونگ : پس خودش کوش ؟
کوک: هیون جین ا.ت و جی اون رو زود تر برد عمارت
تهیونگ : آهان
چند مین بعد تو ماشین:
کوک: تهیونگ با تو ام حواست اینجاس؟
تهیونگ: هان چیی؟ چی گفتی؟
نه حواسم نبود فکرم مدام پیش حرفای دکتر بود
کوک: گفتم بخاطر قتلی که اتفاق افتاد همه حسابی شاکین چون قاتل رو نگرفتیم به ما ممکنه مشکوکن برای شرکت بد بشه
تهیونگ: ببین الان اصلا در موقعیتی نیستم که نگران شرکت باشم همینجوریش خوانوادم دارن از هم میپاشن
کوک: خیلی خب راست میگی چیزای مهم تریم هست مثل اینکه مادر بزرگت و داییت دارن میان اینجا
تهیونگ : چی چرا؟
کوک : نگرانی شرکت یک طرف اینکه ازدواج کردی یک طرف جی اون تیر خورده دیگه دلیل از این بیشتر
الآنم پیاده شو رسیدیم
رفتیم داخل که نرسیده جین رو دیدم
تهیونگ: عه توام اینجایی
جین : اره نگران جی اون بودم راستی میخواد ببینتت
با این حرفش سریع به سمت اتاق جی اون رفتم ولی جلوی در مکث کردم ازش خجالت میکشیدم به عنوان برادر بزرگترش نتونستم حتی ازش محافظت کنم
با کلی تردید در زدم
جی اون : در بازه
رفتم تو روی تخت خوابیده بود و هنوز رنگ پریده و ضعیف بود
رفتم جلوی تختش وایسادم
جی اون : تهیونگاا
داشت میخندید دلم. برای دیدن خندش لک زده بود
پاهام سست شد و دو زانو افتادم جلوی تختش
جی اون: شد خوبی
تهیونگ : منو میبخشی؟
جی اون : چی چرا باید ببخشت؟
تهیونگ : نمیبخشی؟
جی اون : یااا چی شدههه چرا ببخشمت تو کاری نکردی
تهیونگ : ولی من نتونستم به قولم عمل کنم
ویو جی اون : یادم اومد.! اون خاطره
تصویرش جلوم زنده شد :
جی اون( بچه): داداش تهیونگ تو ام منو ول میکنی؟
تهیونگ : چرا باید ولت کنم هیچوقت ولت نمیکنم و نمیزا م هیچوقت هیچ اتفاقی برات بیافتنه
جی اون (بچه): قول میدی
تهیونگ : معلومه که قول میدم فرشته کوچولو
زمان حال:
جی اون : تو به قولت عمل کردی هنوز زندم (با خنده)
تهیونگ : ای بچه! من جدیم
دستش رو گرفتم تو دستم
جی اون : دلم برات تنگ شده بود داداشی
تهیونگ : منم همینطور فرشته کوچولو منم همینطور....
- ۹.۶k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط