ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
Part : eleven
توی مدتی که سوار ماشین بودیم هیچ کدوممون حرفی نزدیم . هنوزم مست بودم ولی حس میکردم هشیار تر از همیشه ام ...
وقتی رسیدیم خونه دیگه زبونم طاقت نیاورد و گفت :
_تهیونگ ؟
+هوم ؟
_میدونی چیه ...
+چیه ؟
_من ... من فکر کنم ازت خوشت میاد ، تو ... تو همه رو دیوونه میکنی ... فک کنم ... فک کنم ... عاشقت شدم ...
داشتیم توی راهروی به سمت اتاقم راه میرفتیم که یهو تهیونگ وایستاد ...
+من فکر نمیکنم اینا حرفای خودت باشن جئون جونگ کوک ، ببین تو الان خیلی مستی متوجه نمیشی چی میگی ...
_اوه تهیونگم ! من هر بار که دور و ور تو بودم هیچوقت هشیار نبودم ، تو ... تو منو مست میکنی !
خودم هم متوجه بودم ، داشتم هذیون میگفتم اما نمیتونستم جلوی این زبون لعنتی رو بگیرم . پاهای خیانتکارم هم سست شده بودن و داشتم تلوتلو میخوردم که افتادم بغل تهیونگ . مست بودم ، اما ... اما مطمئن بودم که اون چشمای کهربایی رو دوباره دیدم .
+ جونگ کوک ، مطمئنم که هیچ کدوم از اینا یادت نمیمونه ، تو منو ... تو منو به خاطر کاری که قراره بکنم ، هیچوقت ... هیچوقت نمیبخش...
سر تهیونگو بین دوتا دستام گرفتم و صورتشو به خودم نزدیک کردم و لباشو وحشیانه و پر از حسرت بوسیدم . تهیونگ همراهی نمیکرد ولی مانع این کارمم نشد . همونطور ادامه میدادم و ادامه میدادم که قطره اشک بلوری تهیونگ با خون زمردی که از لبش جاری میشد ، ترکیب شد رو چونه ام ریخت . چشمامو باز کردم و دیدم تهیونگ جوری در آغوش گرفته بودم که انگار آهویی زخمی بودم که به مراقبت نیاز داشت .
+متأسفم جونگ کوک ... متأسفم ... من ... من ...
نمیدونستم تهیونگ برا چی داره مثل ابر بهار اشک میریزه یا برای چی متأسفه. این چیزی بود که من نمیدونستم...
Part : eleven
توی مدتی که سوار ماشین بودیم هیچ کدوممون حرفی نزدیم . هنوزم مست بودم ولی حس میکردم هشیار تر از همیشه ام ...
وقتی رسیدیم خونه دیگه زبونم طاقت نیاورد و گفت :
_تهیونگ ؟
+هوم ؟
_میدونی چیه ...
+چیه ؟
_من ... من فکر کنم ازت خوشت میاد ، تو ... تو همه رو دیوونه میکنی ... فک کنم ... فک کنم ... عاشقت شدم ...
داشتیم توی راهروی به سمت اتاقم راه میرفتیم که یهو تهیونگ وایستاد ...
+من فکر نمیکنم اینا حرفای خودت باشن جئون جونگ کوک ، ببین تو الان خیلی مستی متوجه نمیشی چی میگی ...
_اوه تهیونگم ! من هر بار که دور و ور تو بودم هیچوقت هشیار نبودم ، تو ... تو منو مست میکنی !
خودم هم متوجه بودم ، داشتم هذیون میگفتم اما نمیتونستم جلوی این زبون لعنتی رو بگیرم . پاهای خیانتکارم هم سست شده بودن و داشتم تلوتلو میخوردم که افتادم بغل تهیونگ . مست بودم ، اما ... اما مطمئن بودم که اون چشمای کهربایی رو دوباره دیدم .
+ جونگ کوک ، مطمئنم که هیچ کدوم از اینا یادت نمیمونه ، تو منو ... تو منو به خاطر کاری که قراره بکنم ، هیچوقت ... هیچوقت نمیبخش...
سر تهیونگو بین دوتا دستام گرفتم و صورتشو به خودم نزدیک کردم و لباشو وحشیانه و پر از حسرت بوسیدم . تهیونگ همراهی نمیکرد ولی مانع این کارمم نشد . همونطور ادامه میدادم و ادامه میدادم که قطره اشک بلوری تهیونگ با خون زمردی که از لبش جاری میشد ، ترکیب شد رو چونه ام ریخت . چشمامو باز کردم و دیدم تهیونگ جوری در آغوش گرفته بودم که انگار آهویی زخمی بودم که به مراقبت نیاز داشت .
+متأسفم جونگ کوک ... متأسفم ... من ... من ...
نمیدونستم تهیونگ برا چی داره مثل ابر بهار اشک میریزه یا برای چی متأسفه. این چیزی بود که من نمیدونستم...
- ۲.۹k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط