یک لیوان نسکافه در کنار کیک کارامل
"یک لیوان نسکافه در کنار کیک کارامل"
پارت 37
یک سال بعد
وزیدن باد در میان شاخه ها
فرو ریختن شکوفه های گلایس
افتاب سوزان و عطر مست کننده بهار
اما اینبار فقط تلخ بود
او انجا بود دسته گل را در دست داشت چشمانش میلرزیدن
از چه چیزی از غم از گناه
اما هیچ کس نمیداند
او مقابل قبر عشقش وایستاده بود خاطرات را مرور میکرد و در ثانیه
بر خود لعنتی میفرستاد
خود را دلیل مرگ او میدانست
اتش نفرت از خود در قلبش شعله میکرد
دستانش که ان شب موهای معشوقه خودش را کنار زد
درحالی که اخرین نفس ها را در اغوش او کرد
هیچ کس قرار نیست داستان ان شب را بداند
شبی که او خودش را حذف کرد از جهانی که هیچ گاه به ان تعلق نداشت
از زنداتی که او را حبس در عذاب کرده بود
اما الان چه
اوسامو همراه با دسته از گل های لیلیویم رو به روی قبر او وایستاده بود
قبر اودا یاشا
کسی که جان خود بر او میداد اما الان
اون نیست
هیچ کس داستان ان شب را نمیداند شبی که او خودش را کشت
یکی مجنون از نبودش شد
و دیگری بدن بی جان او را در اغوش گرفته بود
هیج کس نمیدادن چه شد
کسی چه میداند
که ان شب ناکاهارا مجنون نبودش شد
اوسامو بدن بی جان اورا در اغوش گرفت و زجه میزد
ان شبی که برای انها پایانی تلخ و برای دیگران شادی به ارمغان اورد
و این
پایان یک شروع بود
و شروع یک پایان بود
(تمام شد رفت حمایت)
پارت 37
یک سال بعد
وزیدن باد در میان شاخه ها
فرو ریختن شکوفه های گلایس
افتاب سوزان و عطر مست کننده بهار
اما اینبار فقط تلخ بود
او انجا بود دسته گل را در دست داشت چشمانش میلرزیدن
از چه چیزی از غم از گناه
اما هیچ کس نمیداند
او مقابل قبر عشقش وایستاده بود خاطرات را مرور میکرد و در ثانیه
بر خود لعنتی میفرستاد
خود را دلیل مرگ او میدانست
اتش نفرت از خود در قلبش شعله میکرد
دستانش که ان شب موهای معشوقه خودش را کنار زد
درحالی که اخرین نفس ها را در اغوش او کرد
هیچ کس قرار نیست داستان ان شب را بداند
شبی که او خودش را حذف کرد از جهانی که هیچ گاه به ان تعلق نداشت
از زنداتی که او را حبس در عذاب کرده بود
اما الان چه
اوسامو همراه با دسته از گل های لیلیویم رو به روی قبر او وایستاده بود
قبر اودا یاشا
کسی که جان خود بر او میداد اما الان
اون نیست
هیچ کس داستان ان شب را نمیداند شبی که او خودش را کشت
یکی مجنون از نبودش شد
و دیگری بدن بی جان او را در اغوش گرفته بود
هیج کس نمیدادن چه شد
کسی چه میداند
که ان شب ناکاهارا مجنون نبودش شد
اوسامو بدن بی جان اورا در اغوش گرفت و زجه میزد
ان شبی که برای انها پایانی تلخ و برای دیگران شادی به ارمغان اورد
و این
پایان یک شروع بود
و شروع یک پایان بود
(تمام شد رفت حمایت)
- ۱۰.۶k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط